Tuesday, 2 October 2007

پاداش واژگون.منشور حقوق بشر


پاداش واژگون در منشور حقوق بشر
مردو آناهید
در این نوشتار مفهوم "پاداش واژگون" را شکافته و به این اندیشه اشاره می‌شود که، حق آزادی در داشتن مذهب درون‌مایه‌ی منشور حقوق بشر را آلوده و نازا می‌سازد، «آزادی تنها در ایمان نداشتن پرورش می‌یابد» ...
سه‌شنبه ۱۰ مهر ۱٣٨۶ - ۲ اکتبر ۲۰۰۷
منشور جهانی حقوق بشر، به راستی، نشان پیشرفت فرهنگ در جهان تمدن است. در این منشور همه‌ی مردمان یکسان ارجمند شمرده می‌شوند؛ بدین سان که هر کس در پیدایش، در زیستن، در بینش، در اندیشیدن آزاد است. کشورداران، پیشرفته یا پسمانده به دلخواه یا به ناچار، در برابر ارزش‌های این منشور سرفرود آورده‌اند. این منشور پدیده‌ایست که زمانی از اندیشه‌ی مردمانی نیکخواه تراوش کرده است که شاید امروز سیمای برخی از ارزش‌های آن به گونه‌ی دیگری نمایان می‌شوند. این فرآورده‌ هم مانند هر اندیشه‌ی دیگری بدون کاستی‌ و نارسایی‌ نیست و نیاز به بهبود و نوسازی دارد. برخی از بندهای این منشور(مانند بند ۱ تا ۴) از حقوقی سخن می‌گویند که با انسان زاییده می‌شوند ولی حکمرانان مذهب آن حقوق را به ستم از انسان گرفته‌اند. برخی دیگر هم (مانند بند ۵ تا ٨) تنها ارزش فرهنگی دارند و کمتر به کار گرفته می‌شوند ولی برخی( مانند بند ۱٨) پاداشی نیست که به بشر داده شود بلکه در آن ندانستن و پیروی کردن را از حقوق بشر شمرده‌اند. چنین حقی "پاداش واژگون" است. پیش از هر چیز، از راه نمونه‌هایی، به مفهوم "پاداش واژگون" می‌پردازم. (۱) اگر به روشنفکری گفته شود: > جانوران "حق دارند" در خدمت انسان جانفشانی کنند< . او به این گفته می‌خندد. چون واژگون بودن این حق روشن است. (۲) اگر به او بگویند: > هر کس حق داشتن ارباب و حق برده شدن دارد< . آن روشنفکر دیگر نمی‌خندد. زیرا او به زشت بودن این سخن آگاهی دارد و زود واژگون بودن این سخن را درمی‌یابد. (٣) اگر به او گفته شود: > هر کس حق دارد برای پاسداری از آبروی خانواده‌اش زن یا دختر خودش را بکشد< . در این هنگام آن روشنفکر خشمگین خواهد شد. چون او نمی‌پذیرد که انسانی حق کشتن انسان دیگری را داشته باشد. ولی او به "آبرویی واژگون، که از کشتن خویشان به دست آید، نمی‌اندیشد. (۴) اکنون به همین روشنفکر بگویید: > هر کس حق داشتن آزادی مذهب را دارد، همچنین آزاد است که، مذهب یا بینش خود را، به تنهایی یا همراه با دیگران، همگانی یا خصوصی، از راه آموزش، کردار، عبادت و انجام آئین‌های مذهبی بنمایاند< . او این سخن را با جان و دل می‌پذیرد. چون این گفته، فشرده‌ی بند ۱٨، از منشور جهانی حقوق بشر است. چرا روشنفکری که با تیزبینی به تلخی و زشتی، در نمونه‌های (۱) تا (٣)، یعنی به مفهوم "پاداش واژگون" پی برده است؛ نمی‌تواند همان تلخی و زشتی را در نمونه‌ی (۴) ببیند؟ او آمیخته‌ی درون مایه‌ی (۱) تا (٣) را در نمونه‌ی (۴) یکجا می‌پذیرد. در داشتن حق آزادی در مذهب، نمونه‌ی (۴)، همه‌ی "پاداش‌های واژگون" نهفته است. همه‌ی آنها ( آزردن و بهره کشی از جانوران، شیوه‌‌های برده داری و برده شدن، جانستانی از انسان) در احکام اسلامی، بخشی از کردار، عبادت و آئین‌های مذهبی هستند. روشنفکر ما، در این داستان، تک تک زشتی‌ها و ستمکاری‌های اجتماعی را می‌شناسد. ولی او نمی‌تواند آمیخته‌ی این تلخی‌ها و خردستیزی‌ها را، در پوشش منشور حقوق بشر، شناسایی کند. در زمان‌های گذشته‌ هر کس، از ترس این که مرتد و کافر خوانده شود، از بررسی کردن آیات قرآن پرهیز می‌کرده است. امروز بیشتر کسان، از ترس این که دیکتاتوریست و فاشیست خوانده شوند، از بررسی کردن حقوق بشر پرهیز می‌کنند. در این نوشتار مفهوم "پاداش واژگون" را شکافته و به این اندیشه اشاره می‌شود که، حق آزادی در داشتن مذهب درون‌مایه‌ی منشور حقوق بشر را آلوده و نازا می‌سازد، > آزادی تنها در ایمان نداشتن پرورش می‌یابد<: این کندوکاو تنها برای همپرسی و شناخت برخی از کاستی‌های فرهنگی در اجتماع ایران است و خواننده نیازی به آگاهی های حقوقی در مورد منشور حقوق بشر ندارد. چه ما مردم، از سامان اجتماعی ایران، سرافراز و چه سرافکنده باشیم همین است که هست. شاید هم خشنود باشیم که چنین سامانی را داریم؛ شاید هم نمی‌خواهیم یا نمی‌توانیم سامانی به گونه‌ی دیگری داشته باشیم. ولی زیانی نخواهد داشت اگر به درستی به سامان اجتماعی ایران برخورد کنیم. بدین سان اگر آهوانی را با گوسپندان پرورش دهند؛ شاید این آهوان گوسپندوار زندگی کردن را دوست داشته باشند. شاید برای آنها به آرامی چریدن دلچسپ‌تر، از آزادبودن و پیوسته در جستن، باشد. زیرا سرانجام زندگانی‌ برای این آهوان هم چندان تفاوتی نمی‌کند. چه آنها همراه گوسپندان به کشتارگاه بروند یا در کوهستان با تیر شکارچیان از پای درآیند. ولی زیانی نخواهد داشت اگر آهوان پاهای نیرومند خود را برای گریز آزمون کنند. در مورد کژپنداری و برداشت نادرست می‌توانیم به ماده ،۱۶ از منشور جهانی حقوق بشر بنگریم ( برگردان فارسی از زبان آلمانی) (۱) هر زن و مرد همسرپذیر حق دارند بدون هیچ مرزی در زمینه‌ی نژاد ، ملیت یا مذهب، پیوند همسری ببندند و خانواده‌ ای را بنیان گذارند. آنها در پیوند و هنگام همسری یا گسستن از یکدیگر دارای حقوق برابر می‌باشند. بخش (۲) و (٣) این ماده مورد این نوشتار نیستند. مفهوم این ماده روشن است که هرکس(که همسر پذیر است) در پیمان و پیوند همسری آزاد است. آیا می‌توان از مفهوم"هر زن و مرد" چندین زن یا چندین مرد را تصور کرد که یک کس را به همسری می‌پذیرند؟ به این مانند که همه‌ی خواهرانی، که در یک دیر مسیحی هستند، عیسی را همسر خود بدانند یا هزاران مرد شاهزاده گلچهره را همسر خود بخوانند. بدیهی است که مفهوم این ماده از حقوق بشر برای دو کس، که یکدیگر را به همسری می‌پذیرند، نوشته شده است. عیسی که پیمان همسری با کسی نبسته است. از این گذشته میزان همسر بودن برای دوکس برابر بودن حقوق آنهاست. با وجود این، که در برداشت این ماده کمتر کژفهمی و فریبکاری جای دارد، ولی تا کنون در هیچ کجای جهان پیوند همسری بر بنیاد ماده‌ی ۱۶ از منشور حقوق بشر بسته نشده است. نمونه‌ی دیگر: هرکس حق دارد و آزاد است که نماینده یا حزبی را در روند کشورآرایی برای زمانی برگزیند. مفهوم "هرکس" در این سخن روشن است. کسی که در آزمون‌های اجتماعی شناخت دارد ( سن ۱٨ سالگی) می‌تواند برای سامان اجتماعی در کشور نماینده یا حزبی را به نمایندگی برگزیند تا خواسته‌های او را نمایان سازد. آگاهی‌ یک کودک برای شناخت روند کشورداری اندک است. او باید در آزمون‌های زندگانی پخته و ورزیده شود تا بتواند خواسته‌های خود را به نماینده‌ای واگذار کند. به هر روی آزادی در گزینش‌های گوناگون برای برآوردن نیازهای انسان سودبخش است. چون هر کس به نیازهای خود از دیدگاه دیگری می‌نگرد. انسان در روند زیستن نیاز به دانش و هنری دارد که بتواند از این راه پیشه‌ای را در اجتماع برگزیند. انسان، برای فراگرفتن هر پیشه‌ای، نیاز به آموزش دارد. از این روی گفته می‌شود: که هرکس آزاد است در هر رشته‌ای که توانایی دارد آموزش ببیند. البته رشته‌های آموزشی بیشتر برای برآوردن نیازهای اجتماع به وجود آمده‌اند. در دانشگاه‌ها، براساس نیازهای اجتماع، رشته‌ی آموزشی برای میکرب یا ویروس شناسی پدیدار شده است. چون انسان به تندرستی نیاز دارد. به سخنی کوتاه می‌توان گفت هر کس برای برآوردن نیازهای خود آزاد است که آگاهانه شیوه‌ای را، که او آن را درست می‌داند، برگزیند. البته هر کس آزاد است که، از راه خرد و اندیشه‌ی خود، نارسایی و کاستی‌های شیوه‌ای را که برگزیده است بررسی کند. این مانندها بر همگان روشن هستند و نیازی به شمردن آنها نیست ولی از شناخت آنها می‌توان میزان راستی را در ایده آل‌هایی سنجید که بر بیشترین کسان پوشیده مانده‌اند. حقوقدانان جهانی نه تنها از آزاد بودن بشر در همسر شدن یا برگزیدن نماینده سخن رانده‌اند بلکه آنها بر آزاد بودن هر کس در پیروی کردن از هر عقیده و مذهبی هم پافشاری دارند. در ماده‌ی ۱٨ منشور حقوق بشر، که در نمونه‌ی (۴) به آن اشاره شد، تضادهایی گنجانده شده است>> هر کس حق داشتن آزادی در اندیشه، وجدان و مذهب را دارد ....<< پدیده‌ی " اندیشه و وجدان" را در کنار پدیده‌ی " مذهب" گذاشتن، آنها را یکسان و همسنگ شمردن، یک فریبکاری است. هر مذهبی حق آزاد در اندیشه و وجدان را از انسان می‌گیرد. یعنی کسی که پیروی از مذهبی می‌کند او اندیشه و وجدان خود را به مذهبش ‌سپرده است. او دیگر آزاد نیست که خودش بتواند در مورد پدیده‌ای داوری کند. میزان سنجش یک مومن دستورهای مذهب او ست و او پیرو یا فرمانبری بیش نیست. در بند ۱٨ سخن از آزادبودن در نادان بودن و نیندیشیدن است. من نمی‌گویم که این حقوقدانان جهانی نادان یا برده پرور هستند ولی می‌توان دید که آنها از دریچه‌ی تاریک مذهب به حقوق بشر می‌نگرند. آزاد بودن در اندیشیدن و داشتن وجدان آزاد با هر انسانی زاییده شده است ولی دین فروشان این حق را از انسان دزدیده‌‌اند. حقوقدانان به انسان حق پیرو بودن، حق نادان بودن، حق حق‌نداشتن، حق برده شدن داده‌اند و حقوق بشر را به والیان مذهب سپرده اند. برگردیم به حق آزادی در انتخاب همسر، نماینده، آموزش، پیشه و هر پدیده‌ای، که انسان به داشتن آن نیازمند است و هرکس چهره‌ای از آن پدیده را برمی‌گزیند. اگرانسان به داشتن مذهب هم نیازمند بود او پای خود را از مرزهای مذهب فراتر نمی‌گذاشت و هیچ فرآورده‌ای از دانش و پژوهش‌های او پدیدار نمی‌شد. ولایت فقیه می‌توانست همه‌ی دانشمندان جهان در نادانی بپروراند. دانش انسان پیوسته، از شکستن مرزهای مذهب، گسترش پیدا کرده است؛ زیرا نیازهای انسان در تنگنای مذهب برآورده نمی‌شده است. در نگرشی، که انسان نادان خلق شده است، خالق احکامی را از زبان رسولش به او امر می‌کند. در این نگرش چون انسان نابخرد است، تنها وظیفه دارد، او حق گزینش ندارد. کسانی که داشتن مذهب را حق انسان می‌دانند آنها انسان را نادان می‌پندارند. پس چگونه یک نادان حق برگزیدن پدیده‌ای را دارد که باید بر او فرمانروایی کند؟ انسان، که برای زندگی به آموزش نیاز دارد، او پس از ۱٨ سال زندگی، می‌تواند رشته‌ی آموزشی را در دانشگاهی برگزیند. به راستی باید این حقوقدانان را، به جایزه‌ی نوبل، مفتــــ‌خر کرد که پدیده‌ی مذهب را بخشی از حقوق بشر بشمارند؛ چیزی که هیچ انسانی خودبخود به آن نیازی ندارد، پدیده‌ای که حق اندیشه را از انسان می‌گیرد، معیاری که از زادن به گوش نوزاد فرو می‌رود. شاید به راستی بخشی از مردمان، که نیروی خوداندیشی در درون آنها نمی‌جوشد، نیاز به پیشوا یا رهبری داشته باشند. پس هر کس از این کسان می‌تواند آگاهانه پیشوا و رهبری را، که در خور نیاز او باشد، برگزیند. ولی مذهب راهنما نیست بلکه اوامر و احکامی پیش نوشته است که دیدگاه انسان را از راستی برمی‌گرداند و او را از کودکی به کوراندیشی پرورش می‌دهد. اوامر و احکام پیش نوشته حقوق شمرده نمی‌شوند. افزون بر این به کودکان که مذهب‌های گوناگونی نشان داده نمی‌شود، که کسی بتواند از حق آزادی در داشتن مذهب سخن بگوید. اگر بخشی از مردم در اندیشیدن کم توان هستند، یا خام پروده شده‌اند، این نشان آن نیست که انسان در شناسایی کردن پدیده‌های هستی ناتوان است. این حقوقدانان به نام "حقوق بشر" حقوق انسانی را از بشریت بریده‌اند و به شماری از دروغوندان که در نادان‌پروری مهارت دارند پیوند زده‌اند. در پوشش ارزش‌های اجتماعی می‌توان کسانی را، که جویای آن ارزش‌ها هستند، فریفت و آنها را به دنبال آن پوشش، که درون مایه‌ی دیگری دارد، کشانید. در نمونه‌ای نشان می‌دهم که چگونه شیادان می‌توانند، از راه مهربانی، مردم نیک‌اندیش را گول بزنند. نمونه‌ای در پندار: مردمان مهربان براین باورند که جانوران در جایگاهی حق زیستن دارند، که در خور نیازهایشان باشد، و انسان باید پهنه‌ای را به جانوران واگذار کند که زندگانی بر آنها تنگ نگردد. دامها( گاو و گوسپند و مرغ ..) هم که جانور هستند و حق زیستن دارند. پس باید کشتزارها و چراگاه‌هایی را هم به آنها واگذار کرد. انسان مهربان از چریدن دامها در کشتزار و پرداختن آنها به زایندگی شادمان می‌شود. البته بیشتر مردم، که به جانوران مهر می‌ورزند، از این راه فریب می‌خورند. زیرا به کردار کسی زمین زیست را به دامها واگذار نمی‌کند بلکه کشتزار و چراگاه را به دامداران می‌سپارند. جانوران آزاد، که آنها را وحشی نام نهاده‌اند، اربابی ندارند که بتواند آنها را بفروشد یا پوست آنها را دباغی کند. ولی دامها ارباب دارند، کسی که دامداری می‌کند، او دام را برای تولید گوشت پرورش می‌دهد. حق زیستن برای جانوران آزاد (وحشی) حق آزادی در زندگی است. ولی حق زیستن برای گوسپندان حق تولید گوشت برای دامداران است. با آزاد گذاشتن دست انسان در کشتارگاه، پیشاپیش، حق "جانور بودن" از گوسپندان بریده شده است. درست است که دامها زمانی که زاییده می‌شوند جاندار و جانور هستند ولی دامداران آنها را برای تولید کالا، گوشت و دیگر فرآورده‌های دامی، پرورش می‌دهند. کسی که جان را ارجمند بشناسد او جان هر جانداری را گرامی می‌دارد. ولی پرورش گوسپند برای ساختن کباب و یافتن پوشاک است. گرگ و موسی، هر دو گوسپند را برای خوردن دوست دارند. ولی موسی از گرسنگی به شکار نمی‌رود؛ او سربریدن گوسپندان را حق انسان می‌داند. زیرا در مذهب، حق جانستانی به انسان داده شده است. گرگ، در جایی که انسان زیست کند، حق زندگی کردن ندارد. واگذار کردن کشتزارها به دامداران، برای ارزان شدن گوشت و پشم، کار سودبخشی است. راست است که: انسان گوسپند را دست‌پرورده‌ی خود ساخته است تا به آسانی از فرآوره‌های او بهره‌مند شود. دروغ است که: انسان گوسپند را می‌پروراند تا او به چنگال گرگ گرفتار نشود. سخن از زیبایی یا زشت بودن کرداری نیست، سخن از گوسپند و آهو و گرگ هم نیست، بلکه سخن از واژگون ساختن ارزش‌های فرهنگی است. در بند ۱٨ از منشور حقوق بشر، که پیروی کردن از عقیده و داشتن مذهب را حق انسان می‌داند، حق نادان پروری را به متولیان دینی می‌دهد. هیچ کس دانسته و آگاه در جستجوی مذهب و احکامی نیست که او را به بند بکشند. در بند ۱٨ به دکانداران دین حق می‌دهد که آنها آگاهبود و اندیشه‌ی انسان را در هر سویی که می‌خواهند بپرورانند. در این ماده ستم‌راندن بر کودکان نوزاد را حق انسان می‌شمارد تا دین فروشان به سادگی بتوانند بر اندیشه و خواسته‌های مردم فرمانروایی کنند. واگذار کردن مردم به فقیه، حق انسان نیست، پاداشی است واژگون که حق "خودبودن" را از بشر جدا می‌سازد. بدیهی است که فرمانروایان جهان، برای پیشبرد آرمانهای خود، نیاز به ریسمانی پنهان دارند که بتوانند مردمان را به آسانی به هر سویی، که آنها سودبخش می‌دانند، برانند. شاید هم آنها از این راه آسان‌تر می‌توانند از برخورد اندیشه‌های گوناگون بکاهند و جهان را به کرانه‌های تمدن نزدیک کنند. ولی آیا این حقوقدانان و روشنفکران جهان آگاهانه اندیشه‌ی خود را در سوی نادان نگهداشتن جهانیان بکار می‌برند؟ یا این که خود آنها هم، در این تاریکی، بخشی از پرورش یافتگان مذهب‌های گوناگون شده‌اند؟ مردو آناهید دریافت بازتاب از دیدگاه خوانندگان: MarduAnahid@yahoo.de .

Wednesday, 26 September 2007

نماد حقانیت به حکومت در ایران

تــُرنج»نمادِ حقانیت به حکومت در ایران

منوچهر جمالی
• «داستان»، به معنای «جایگاه زاد ِ بینش» است، که با «خرد آزمایندهِ همگان» کار دارد، و از مفهوم «اسطوره»، که بار معنای قرآنی و اسلامی، بر آن سنگینی میکند، بسیار دور میباشد ...
سه‌شنبه ٣ مهر ۱٣٨۶ - ۲۵ سپتامبر ۲۰۰۷
«تــُرنج»، یا « گوی سرخ وسپید= دورنگ» « گـوی ِ بـاز » نمادِ حقانیت به حکومت در ایران نام دیگر ِتـُرنج، کـواد= قـُباد است « قباد » ، پیوند یابی دونیرو، از نیروی سومیست که سرچشمه « روشنی وبینش وحق » میگردد چراهـرانسانی، قـباد است؟ قباد،به معنای اصل ابتکاروپیشروی ونوآوریست پـیـوندِ انـدیشهِ شـاهی(= حکومت ) با مفهـوم « قـباد » شاهی ، « همکاری ِسه قباد یا سه نیرو باهم » اسـت برهان قاطع ، مینویسد که واژه « غـُباد » ، به معنای « ابداع » باشد ، که « نو آوردن و نوساختن و شعرنو گفتن » است . همچنین « مردم حق را ، غباد گویند ، که در فعل حق ، طرف نقیض را نگیرد، وجانب کسی را ملاحظه نکند، و روی نبیند، و آنچه حق است بجای آورد » . ودکتر معین، در زیرنویس این واژه دربرهان قاطع ، میگوید که این معانی مجعولند ، و در زیر واژه « قباد » ، گمان زنی بارتولمه را که بدون ریشه در داستانهای ایرانست ، به کردار معنای درست « قباد » آورده است ، که قباد به معنای « کی ِمحبوب = سرور گرامی » است . با چنین حدسیات نارسائی ، خط بطلان روی فرهنگ اصیل ایران کشیده میشود، این بررسی های با سطحی سازی فرهنگ ایران ، « عـلـم و علمی و دانشگاهی » هم شمرده میشود . واژه « قباد » ، یکی از اصطلاحات ژرف، در فرهنگ ایرانست، که هم ۱- با « فطرت یا گوهر انسان » ، و۲- هم با حقانیت حکومت ( شاهی ) وفلسفه سیاسی درایران ، ٣- وهم با تقسیم قوا درحکومت ، ارتباط تنگاتنگ دارد . « قباد Govaad» ، دارای معانی « حق تاءسیس کنندگی و نو آفرینی، و ازخـود بـودن ، وازخود، حق ابتکار داشتن، وخود،اصل روشنی و بینش بودن » میباشـد ، ولی این معانی، با الهیات زرتشتی، که ارث آن کم وبیش ، به ایرانشناسان هم رسیده است ، واندیشه حکومتی و حق تاج بخشی موبدان زرتشتی ، سازگار نبوده است . « گواد = قباد = گـه و+ واد » چنانچه دیده خواهد شد ، معنائی همسان با « همزاد و یوغ و سنگ و ا َمَـر= امهر... » داشته است، که آمیختگی و امتزاج و اتصال و پیوند دونیرو یا دواصل باهم ، سرچشمه نوآفرینی و روشنی و بینش حقیقت » هستند . اندیشه همزاد، یا « دوقلوی به هم چسبیده » ، درتصاویر گوناگون ، چهره به خود میگیرند . یکی تصویر ِ « گردونه با دواسب یا دوگاو» است ، دیگری در« زنی که آبستن است وکودک درشکم خود دارد» ، و سدیگر، به شکل ترکیب دوجانورِ، یا یک یا چندجانور با انسان . ازجمله همین گباد( قباد = Gobaad) با « نیم تنه گاو و نیمه بالای انسان، یا نیم تنه اسب با نیم تنه انسان= نیم اسپ » ، چهره به خود میگیرد . درمینوی خرد ( تفضلی) میآید که « ٣۱- گوبد شاه درایرانویچ درکشور خنیرس است و٣۲- وازپای تانیمه تن گاوو ازنیمه تن تا بالا انسانست » . همچنین « داستان دیو گاوپای» درمرزبان نامه ، به همین اندیشه بازمیگردد . این معنا هم درشاهنامه، در داستان تا ج بخشی به قباد، و هم درغزلیات مولوی درباره انسان باقی مانده است . درروایات هرمزیارفرامرز، جلد دوم، صفحه ۵٣۶ ، « باد » ، متناظر با سینه ( ریه ها یا شش ها که پری هم خوانده میشود ، تحفه حکیم موءمن ) شمرده میشود، که دوبخش به هم چسبیده اند، و« ایزد قباد » ،« سروربرباد » خوانده میشود . روزباد ، که روز ۲۲ باشد ، روز گواد ( قباد ) هم خوانده میشود( ص ٣۴٣ روایات فرامرز) . این نشان میدهد که باد و قباد، باهم اینهمانی داشتند. درعربی رد پای این واژه ، چنین باقی مانده است، که « قـُواد » به معنای« بینی » است و آن لغت حمیری است . یکی آنکه بینی، همان واژه « وین » است که نی باشد، و دیگر آنکه « بینی »، بنا بربندهشن ، بخش سیزدهم ، دودمه ( دو سوراخ = دونای به هم چسبیده )هست . دم و دمه ، نه تنها ، باد است ، بلکه معنای آتش فروز را هم دارد . ازاینگذشته ، مردمان ، روز بیست دوم را « دوست بین » میخوانده اند ( برهان قاطع ) که بنا بر داده ها بالا ، به معنای « نای دوست ، یا بینی دوست » میباشد . باد ، چون درشکل « گرد باد » درنظرگرفته میشد، معنای « پیچیدن » داشته است . ازاین رو« باد » درکردی، معنای پیچ ، وباداک معنای پیچه ( اشق پیچان = مهربانک = سن = لبلاب) را دارد . به هم پیچیدن، یا گرد چیزی پیچیدن ، معنای « عشق ورزی » داشته است . ازاین رو هست که با د ۱- موکل بر تزویج و نکاح و ۲- نوبریدن ونو پوشیدن است . باد یا قباد ، با مهر ی کاردارد که نوآفرینست . این بود که باد، هم معنای عشق وهم معنای جان ( دمیدن جان درتن ) داشت، که دوپدیده ازهم جدا ناپذیر بودند. باد یا قباد، هم عشق وهم جان باهم بود . با دم ( باد ) ، جان وعشق پیدایش می یافت ، واین سیمرغ بود که بادنیکو = وای به = نای به بود . مولوی نیز که درجبرئیل مانند پدرش، هنوز هما و سیمرغ میدید ، اورااینهمانی با باد میدهد و انسان را مریم میداند: باد چو جبریل و تو چون مریمی عیسی گل روی ازین هردو زاد رقص شما هردو ( به هم پیچیدن )، کلید بقاست رحمت بسیاربرین رقص، باد تختگه نسل شما شد، « دماغ » تخت بود، جایگه « کیقباد » همین اندیشه « دو چیزبه هم چسبیده = همزاد یا یوغ » ، در تصویر « در ِخانه ، یا چوب آستانه درخانه » نیز به خود شکل میگرفت . چون یا آنکه در، ازدو بر= دولنگه ساخته میشود ، یا آنکه هردری ، دو رویه ( به داخل و به خارج ) دارد . ازاین رو ، به آستانه درنیز « کواده » گفته میشود، که همین قباد باشد، و نام دیگر این درگاه و آستانه خانه ، « جناب » است و جنابه ، به معنای همزاد است . و« در» هست که «اصل افتتاح » است . ازاینرو تا کنون برای دادن اهمیت ب یک شخص ، جناب ، گفته میشود ، چون وجود او ، آستانه ورود هست . « در» ، دو جهان را به هم متصل میسازد. « در، یا آستانه در، یا چهارچوبه در» ، اصل ونیروی متامورفوزTransitos ازیک حالت به حالت دیگر، ازیک شکل به شکل دیگراست . هربرهه ای اززمان نیز، « دری » با برهه دیگراززمانست که ازپی مِیآید. پیمودن زمان ، سیر از درون درهای زمانهای به هم بسته است که درهر دری ، متاموفورز تازه ای روی میدهد . همچنین درون انسان ، دری به بیرون او دارد ، یاجهان بیرون ، به درون انسان ، دری دارد . « برونسوObective» و « درونسوSubjective»، ازهم بریده وپاره نیستند ، بلکه از«دری= نیروی متامورفوزی » که میان آن دوهست ، میتوان ازحالتی، خارج و به حالت دیگری، داخل شد. انسان ، خانه ایست درجهان که میتواند، از درونسویش وباطنش و گوهرش ، بیرونسوو پدیدار بشود . به همین علت، سیمرغیان به نیایشگاه سیمرغ ، یا زنخدای مهر، « در ِمـهـــر» میگفتند ، چون در واردشدن به نیایشگاهی که جشنگاه زنخدای مهر بود ، حالتشان دگرگون میشد، گوهرشان ، فرورد = فرگرد میشد . این را « دیوانگی = خداشدن = سیمرغ شدن » مینامیدند . زندگی در گیتی نیز، دری به زندگی در خودِ خدا ( ارتا فرورد = فروردین ) داشت، و انسان دراین آستانه ، ازانسان ، به سیمرغ یا به خدا ، تحول می یافت . ازاین رو ، دین ، دیوانگی( خداشدن وحالت شادی و نشاط یافتن ) بود . « دین یا بینش زایشی یافتن » ، تغییرکلی حال دادن ، یا متامورفوزیافتن ، یا تحول کلی درگوهریافتن بود. ازاین رو اصطلاح « قباد = کواد = قواد ) ، تصویر فوق العاده مهمی شمرده میشد، و سیستانی ها بنا بربیرونی درآثارالباقیه ، ماه فروردین ( ارتا فرورد = سیمرغ ) را « کواد = قباد » مینامیدند، چون سال و زمان نوین را افتتاح میکرد ، دراین زمان ، زمان ، نو میشد . دوبرهه اززمان، ازهم بریده نیستند، بلکه دری ازتحول ( گشتن = وشتن ) میان دوبرهه است . همانسان که ازگذشته، میتوان ازاین دربه آینده رفت ، از امروز نیز میتوان به گذشته و گذشته ها رفت . اساسا، گوهر زمان ، « درگاه و آستانه ودر بودن » است . سیر در زمان، رفتن ازخانه ای به خانه دیگر، ازحالتی به حالتی دیگر، از اندیشه ای به اندیشه دیگراست . زمان، اصل گشتن و وشتن ، یا رقصیدن درزمانست . « پیـشـداد» و« قـباد»، « حقوق ِاساسی » است هم اصطلاح « پیشدادpara-dhaata » ، و هم اصطلاح « قـبـاد » ، حاوی « فرهنگ سیاسی و حکومتی ایران » میباشند . دادن این نام به شخصی ، برای انتقال دادن این « مرجعیت حقوقی یا تاءسیس قانون ونظام » به آن شخص بوده است . این داستانها که درشاهنامه ، دراثرنفوذ موبدان زرتشتی در دوره ساسانیان، ازمحتوای اصلیشان، تهی و مسخ ساخته شده اند ، حاوی « حقوق اساسی ، یا حقوق بنیادی حکومت و نظام اجتماعی و سیاسی » بوده اند . این داستانها ، ادبیات ، به معنای امروزه نبوده اند. این داستانها ، مایه های فرهنگ حقوقی و سیاسی و دینی و اجتماعی را دراجتماع ، ازنسلی به نسل دیگر، انتقال میداده اند . به بررسی های ادبی در شاهنامه ، نمیتوان قناعت کرد . کاستن شاهنامه ، به ادبیات ، وبررسی آن با مقولات ادبی وزیبا شناسی و « اسطوره ای به معنای متداول دراسلام » ، بی ارزش ساختن شاهنامه است . « پیشداد » ، چنانچه تا کنون به معنای « نخستین و کهن ترین واضعان حقوق و قانون » ترجمه شده است، کاستن « اندیشه بـُن» ، به « آنچه گذشته است » میباشد . « پـَرَ=para=fra » ، تنها به معنی « آنچه درگذشته و پیش ازاین بوده است » نیست .. بلکه para =fra که همان « پیش » باشد ، به معنای « قبل ، از دید زمانی » فهمیده نمیشده است ، بلکه به معنای « بُن و اصل و اساس » فهمیده میشده است . « پیشداد= پـرداتـه » ، به معنای « حقوق وقانون اساسی » میباشد . مثلا فرادات fra+datha که همانند واژه پیشداد است ، به معنی « پیشرفت دهنده » است . یا fra+pita به معنای پیش تازنده است. یا fra+dakhshta به معنای آموزگار است ، و درواقع ، معنائی همگوهر با « سرمشق= پیش نقش » را دارد . همانگونه به سر دسته و رهبر، فرتما fratema و به حکومت fratemaat فرتمات گفته میشده است . همچنین « فـرمـان » ، معنای « اندیشیدن ازبُن وجود انسان » را داشته است، ومعنای «امرو حکم کردن » را نداشته است . این نام « پیشداد » ، نخست به هوشنگ داده شده است ( هوشنگ پرداته ) . هوشنگ یا هائوشیانه ، بدون شک ، همان « بهمن = آسن خرد = بُن اندیشیدن در کل هستی= بُن آفریننده درکل هستی » میباشد . بینش هرچیزی، ازاین بُن ، زاده و پدیدارمیشود . اینست که دات dhaata، هم معنای۱-« بینش وخرد » و ۲- هم معنای حق وقانون ( داد ) را دارد. به همین علت است که « داستان » که « داتستان = دات + ستان » باشد ، هم معنای « جایگاه زادن ِ اندیشه و خرد » و هم معنای « جایگاه زادن ِ قوانین وحقوق» را دارد . حقوق و قانون ، دراصل ، در روند داوری کردن وقضاوت ، بتدریج ، زاده میشده است . این قاضی بوده است که در روندِ آزمایشها یش ، قوانین و حقوق را می جسته ومی یافته است . فردوسی درشاهنامه ، همیشه سخن از محتوای « خرد تجربی و خرد اجتماعی وهمگانی ِ » داسـتـان ، میراند . جشن سـده (سه + داه )، که جشن هوشنگ است ، همان جشن بهمن است که دربهمن ماه ، روی میدهد ، و چون بهمن ، هم آذر فروز، و هم « آسن بغ = حسن بگی= سنگ خدا » هست، وبیرون آمدن روشنی ازسنگ ( امتزاج دواصل یا اتصال دونیرو) یا زاده شدن روشنی و بینش و حقوق ازبُن هستی انسان ، خویشکاری بهمن است ، که با تصویر اهورامزدا در دین زرتشتی سازگارنبود . حقوق اساسی ایران ، براین اصل استوار بود که « حقوق وقانون و نظام اجتماع » ، از « خردِ بهمنی ، یا آسن خرد ِ همه انسانها دراجتماع » پیدایش می یابد . اصل حکومت یا شاهی، درفرهنگ ایران ، خرد و رای ( خرد بهمنی = خرد تهی ازقهروخشم و زدارکامگی و تهدید ) شمرده میشد . « رای » ، برآمده از واژه « راینیتنraayenitan » است، که دارای معانی « حرکت دادن ، پیش بردن ، نظم وسامان دادن ، مدیریت کردن ، رهبری کردن » است . رای داشتن ، دارنده خرد سامانده و حرکت دهنده و پیش برنده میباشد . رای زدن ، مشورت کردن خردها باهم ، برای سامان دادن و اداره کردن ورهبری کردنست . گرانیگاه « نیروی ساماندهنده خرد» ، در اصطلاح « رای » آورده میشود .این اندیشه، برغم اندیشه « فرّه ایزدی ِ موبدان زرتشتی » است که درشاهنامه ، اصل نخستین شمرده میشود : هرآن نامور که نباشدش رای به تخت بزرگی نباشد سزای نزیبد بریشان همی تاج وتخت بباید یکی شاه « پیروز بخت» پیروزبخت ، کسیست که ارزشهای سیمرغی ( = پیروز) بهره یافته است . که باشد بدو ، فرّه ایزدی بتابد زگفتار او بخردی با آنکه اصطلاح « فرّه ایزدی موبدان » ، به جای « فره کیانی که شناخت شخص بوسیله اعمال سودمند اجتماعیش هست » ، بکار برده میشود ، ولی معنای فرّه ایزدی ، در عبارت بعدی که « بتابد زگفتاراو بخردی » باشد ، روشن وبرجسته میگردد . حکومت وحاکم باید پیکریابی « خردبهمنی ، خرد همپرس » باشد ، نه آنکه مرّوج یک شریعت یا آموزه دینی یا یک ایدئولوژی باشد ، و تبارو نژاد ، نقش درجه دوم را بازی میکرده است . این اصل، برضد فلسفه حکومتی موبدان زرتشتی ، وهمچنین برضد شریعت اسلام هست . بررسی شاهان پیشدادی در شاهنامه ، که بنیاد گذاری ِ « حقوق اساسی » ایران بوده اند ، کاریست که باید درفرصتی دیگر انجام داد ، و این حقوق اساسی را از زیر تحریفات موبدان زرتشتی درشاهنامه ، ازاین داستانها بیرون آورد . همانسان که اصطلاح « پیشداد » ، بیان یک پدیده واصل حقوقیست ، اصطلاح « قباد » نیز که نام بنیاد گذارحکومت کیانیان بوده است ، حاوی چنین اصل حقوقیست . « شاه = حکومت » ، قباد است ( سه قباد باهمست ) که حقانیت به نوآوری وابداع و تاءسیس و راهگشائی دارد . پدیده قباد ، چنانچه دیده خواهد شد ، مرکب از« سه قباد » بود ۱- سروش و رشن باهم ، قباد هستند ( روز۱۷ وروز۱٨) ۲- فروردین یا سیمرغ ( روز۱۹ ) ، کواد ( قباد ) هست ٣- بهرام ورام باهم، قباد هستند ( روز ۲۰ و۲۱) روزهای ۱۶ و۱۷ و۱٨ و۱۹ و۲۰ و۲۱ ماه مهر، جشن مهرگان بودند. این سه قباد، بُن هرانسانی نیز شمرده میشدند . بُن همه انسانها ، با گوهرشاهی وحکومت که درتاج ، نماد خود را می یافت، چه رابطه ای داشت ؟ شاه ( قباد ) ، کسیست که میتواند نیروهای ی ابتکارو نوآوری و بینش و روشنی و حرکت وپیشرفت خواهی وساماندهی همه افراد را دراجتماع ، به هم پیوند بدهد و ازآنها ، یک کل بسازد . شاهنامه ، داستان انتخاب شدن قباد را به شاهی نگاه داشته است. واژه « قباد» ، نامی برای هرشاهی بود .چنانکه مولوی هم واژه قباد را درهمین راستا بکارمی برد : گرنه شمس الدین ، قباد جانهاست صدهزاران جان قدسی، هردمش منقاد چیست مرد که « گـوهـری بود » ، قیمت خویش ، خود کند شاد نشد به شحنگی ، هیچ قـبـاد و سنجری قباد، کسی است که خودش ، میزان ومعیارخودش هست . قباد ، ازسوی سپاهیان ایران ، با پیشرو بودن ِ زال زر، به شاهی « بـرگزیده میـشود » ، و زال زر، به سرسلسله کیانیان قباد ( قباد+ کاوس+ سیاوس + کیخسرو+ لهراسب + گشتاسپ..) تاج شاهی را می بخشد و« آفرین میکند ». « آفرین کردن » ، یک اصطلاح تمام عیار، حقوق سیاسی بوده است . آفرین کردن ، اصطلاحی همانند « آفرین گفتن ، به معنای مدح ظاهری کردن برسر زبان »، نبوده است . « آفرین کردن » زال یا سران سپاه ، دادن حق حکومت به کسی دربرگزیدن او، برپایه خرد وشناختن او به کردار« قباد = اصل پیوند دهنده » بوده است . آفرین کردن ، شناختن حق (= حقشناسی ) کسی به حکومت کردن بوده است. کسی بر جامعه درایران حق حاکمیت پیدا نمیکرده است که مردمان ازاو میترسیده اند . کسی حقی برمن دارد که من سپاسگزارش هستم . سپاس، نگاهداشتن است . پیدایش حق ، دراثر سپاسگزاری از کردارهای نیکیست که برای پرورش و نگاهبانی جان وخرد اجتماع کرده میشود . شناختن دیگری در نیکیهایش ، و ارج گزاری به کارهای درنگاهبانی از قداست جان ، بنیاد پدیده حق ( به معنای حقوق ) درایران بوده است . بُن وگوهر هرکسی در عملی که برای نگاهبانی جانها میکند ، پدیدار میشود . اودر چنین کارهائی ، راستی گوهر خود را مینماید . او دراعمالش، پای بندی خود را به « ایمان خود به یک آموزه و شریعت و راه راست » نشان نمیدهد . اعمال ایمانی ، ایجاد « حق » نمیکند . اعمالی ، ایجاد سپاس و حق میکند ، که در راستای قداست جان وخرد ، همه جانها وهمه خردها را ، بدون تبعیض ایمانی وجنسی و طبقاتی و قومی ... نگاه میدارد. این اندیشه دراین شعراسدی توسی ، باقی مانده است که : زتو تا بوم زنده ، دارم سپاس که من با خرد، یارم وحقشناس «آفرین کردن » که بنیاد حقوقی برپایه« سپاس » میباشد ، با « ایجاد حق ، برپایه ترس ازقدرتمند وحکومت ، یا از الله وخلفایش » تفاوت کلی دارد . آفرین کردن ، که قبول حق حاکمیت بود ، بربنیاد پدیده « سپاس ازنیکی » قرارداشت ، نه برپایه « ترسیدن از آنکه قدرت را تصرف میکند » . با ترسیدن از کسی ، ولو این الله یا یهوه یا ... باشد ، دیوار روانی میان انسان و آنکس یا قدرت یا خدا ، ساخته میشود . با ترسیدن ازکسی ، و دادن حق حاکمیت به او ، « جنگ با دیگری ، درتزویر با دیگری ، ودر تظاهربه صلح با او » آغازمیشود . اینست که روند « آفرین کردن » در فرهنگ ایران ، گوهرحاکمیت وشاهی و تاج و تخت را معین میساخته است ، که درفرصت دیگر، گسترده خواهد شد . همین داستان تاج بخشیدن به قباد و برگزیدن او به شاهی و آفرین کردن به او ، نشان میدهد که « تاج بخشی سیمرغیان » ، چه مرجعیت بزرگی دردوره کیانیان بوده است، و تنش و کشمکش خانواده گشتاسپ با خانواده زال زر، ازکجا سرچشمه میگرفته است . این رویداد ، بهترین گواه از فرهنگ ایران، برحق « برگزیده شدن شاه » میباشد ، که نزد مردمان ، جزو « حقوق اساسی ایران » شمرده میشده است . شـاه درآن هنگام درموقعیت جغرافیائی ایران ، بیشتر نقش « ایمن نگاهداشتن کشورازمهاجمان» را داشته است ، واین نقش، به عهده سپاهیان بوده است ، و آنها طبعا حق چنین انتخابی را داشته اند . شاه ازاین رو درشاهنامه ، غالبا سپهبد خوانده میشود . روان نظامی و پهلوانی و ارتشی ، بکلی با روان موبدی و آخوندی و کشیشی فرق دارد . چنین حقی ، سازگار با اندیشه موبدان زرتشتی نبوده است . یکی آنکه حقانیت به شاهی را در« ترویج دین زرتشت » میدانستند، و دوم آنکه این حق را ، منحصربه خانواده گشتاسپ میکردند که نخستین شاه موءمن به زرتشت بوده است ، و خودشان ، بجای « خانواده رستم » میخواستند « تاج بخش » بوده باشند . این حقانیت بود که بنیاد حکومت را برای دفاع از ایران، در زمان هجوم اعراب ، به کلی ازبین برده بود . چرا،رستم،دوبـازسپیدیست که تاج رامیآورد؟ هنگامی زال زر، رستم جوان را به البرزکوه میفرستد تا به قباد این پیام را برساند که سپاهیان ایران اورا به شاهی برگزیده اند ، ناگاه به گروهی در میان راه برمیخورد ، وآنها،اورا به بزم خود فرامیخوانند ، و ازآنهاست که سراغ قباد رامیگیردوقبادرا همانجا می یابد : تهمتن همیدون یکی جام می بخورد ، آفرین کرد برجان کی توئی از فریدون فرّخ ، نشان که رستم شد از دیدنش، شادمان ابی تو مبادا جهان یکزمان نه اورج شاهی و تاج کیان شهنشه چنین گفت با پهلوان که خوابی بدیدم به روشن روان که ازسوی ایران، دوبازسپید یکی تاج رخشان به کردارشید خرامان و نازان رسیدی برم نهادندی آن تاج را بر سرم چوبیدارگشتم شدم پرامید ازآن تاج رخشان وبازسپید بیاراستم مجلسی شاه وار بدین سان که بینی درین جویبار تهمتن مرا شدچوباز سپید رسیدم زتاج دلیران نوید تهمتن چو بشنیدازآن خواب شاه زباز و زتاج فروزان چو ماه چنین گفت با شاه کندآوری نشانست خوابت زپیغمبری درهمین بیت ، نیروی پیش دانی و پیش اندیشی قباد را نشان داده میشود. سپس رستم قباد را با خود بسوی پدرش، زال زر میبرد چنین تا شب تیره آمد فراز تهمتن همی کرد هرگونه ساز ازآرایش جامه پهلوی همان تاج و هم باره خسروی چوشب تیره شد، پهلو ِ پیش بین برآراست با شاه ایران زمین به نزدیک زال آوریدش به شب به آمد شدن ، هیچ نگشود لب نشستند یک هفته با « رای زن » شدند اندران ، موبدان انجمن که شاهی چو شه کیقباد ازجهان نباشد کس ازآشکارو نهان همیدون ببودند یک هفته شاد به بزم و به باده ، برکیقباد به هشتم بیاراستند تخت عاج بیاویختند از بر عاج، تاج بدینسان رستم و زال زر، تاج سیمرغی را فراز سرقباد میآویزند. سلسله کیانیان، مانند پیشدادیان ، تابع ارزشهای سیمرغی بودند . این رویدادها ، قصه ها وافسانه های خام ودروغ نیستند ، بلکه این داستانها ، دربرگیرنده ِ« حقوق اساسی » ایران هستند . اینها بیش ازهمه تواریخ ، معین سازنده ِ تفکرسیاسی بوده اند . دوبازسپید ی که قباد به خواب می بیند ، همان اندیشه جفت وهمزاد و کواد و سنگ ... است . همانسان که « دوپرسیمرغ » ، فرّ کلاه ( تاج= دیهیم = داهیم ) زال زراست، که ازسیمرغ هنگام وداع ازاو میگیرد. هنگام بدرود زال زر و فرود آمدن از فراز البرز به زمین ، زال زر به سیمرغ میگوید : به سیمرغ بنگر که دستان چه گفت : مگر سیر گشتی همانا ز « جفت » ؟ نشیم تو، رخشنده ( رخش = دورنگ سرخ وسپید ) گاه منست دو پرّ تو ، فـرّ کلاه منست یا هنگام کشته شدن سیمرغ بدست اسفندیار، این دوبچه یا جفت بچه های سیمرغند که پروازمیکنند و میروند . این همان جفت و ابلق و پیسه ایست که اصل آفرینش و نوآوریست .صفتِ درخت همه تخمه harvisptokhma، ویسپوبیسvispo+bis که فرازش سیمرغ نشسته است( بیس = ویس = جفت ) ، « همه جفت » هست . نماد بالهای نمادین سیمرغ ، که بر فرازش ترنج رخشان مهرگان ( زنخدا مهر= میترا کانا = بغ کنیز درسغدی ) قرادارد ، درتاجهای ساسانی باقی میماند . همین ساختارتاج ، درست دردوره ساسانی ، برغم آنکه درسنگ نگاشته ها که اهورامزدا و میتراس و آناهیتا ، آئین تاج دهی را نشان میدهند، بیان چیرگی و محبوبیت ارزشهای سیمرغی نزد مردمست . این اصطلاح قباد ، که بیان سرچشمه آفریننده بودن برپایه « آمیزش وبه هم چسبیدگی دواصل باهم » میباشد ، پیوند زندگی با مرگ را هم معین میساخت . زندگی ( گیان = آشیانه سیمرغ ) ، متامورفوز به « ارتا فرورد = جانان = خوشه خدا » می یافت . خدا، درانسان ، فقط متامورفوز= فروهر= فرگرد= دگردیسی می یافت ، چنانچه ازارتای خوشه ، به زندگی درگیتی متامورفوز یافته بود . این بود که برای زال زرورستم ، « زندگی درگیتی » و « زندگی پس ازمرگ » ، دو چهره به هم چسبیده سیمرغ بودند . اندکی ازاین اندیشه در این ابیات اسدی توسی در گرشاسپ نامه باقی مانده است : جهان بزمگاهیست نغزازنشان میش( می آن ) ، عمرما پاک و، ما می کشان بهشتی بُدی گیتی از رنگ وبوی اگر مرگ وپیری نبودی دراوی یا دردوبیت دیگر، در تن همه دوجهان را می یابد تنت آینه سازو هردو جهان ببین اندرو، آشکار و نهان همه با تو است ، اربجوئیش باز نباید کسی تا گشایدت راز تو نیاز به کسی نداری که رازجهان را بگشاید ، بلکه خودت میتوانی در تن خودت ، آینه هردوجهان و آشکار ونهان را بیابی. ولی این موضعگیری به زندگی و مرگ ، به شکل دو گونه زندگی سیمرغ ( دوشکل از وجود سیمرغ یا خدا )، درکیخسرو ، وقتی به اوج قدرت میرسد ، به هم میخورد . تحول ناگهانی کیخسرو درباره مرگ و ترس او، ازیافتن قدرت بی اندازه، و پیدایش ِ « مسئله سکولاریته » با تحول ِ ناگهانی روانی ِ کیخسرو، فرزند سیاوش وفرنگیس ، و دگرگون شدن پـدیــدهِ مرگ درروان وضمیر او، گرانیگاهِ سراسرارزشهای دینی واجتماعی وسیاسی ایران سخت، تکان داده شد ، واین گرانیگاه ، به « جهانی فراسوی خاک » بـُرده شد . سرایت این دگرگونی روانی سپس ، به لهراسب وپسرش گشتاسپ ، مسئله امروزه ما را که « سکولاریته » باشد ، پدید آورده است. این تجربه ای که کیخسروکرد، وبرای همه بزرگان ایران آن زمان چنانچه درشاهنامه روایت شده است ، بسیار شگفت انگیزو خیره کننده وحتا نفرت انگیز و باورناکردنی بود ، با آمدن زرتشت ، در دین نوینی، عبارت بندی برجسته وچشمگیر خود را یافت . تخم تجربه ژرفی را که کیخسرو، کاشت ، زرتشت، پرورانید و شکوفا وبارور کرد، واین دین نوین ، طبعا رویاروی جهان بینی زال زرو خانواده اش، قد علم کرد ، که درآن ، ارتای خوشه ( سیمرغ )، هم آسمان و هم زمین بود ، ودوجهان، با دوگوهر گوناگون ومتضاد را نمیشناخت ، بلکه« خـُدا » که دراصل ، معنای « بُـن سراسر ِ هستی » را داشت ، وبه هیچ روی ، معنای « شخص » نداشت، خودش ، مستقیما تبدیل به گیتی و همه جانها میشد ، و«خاک» نیز، همان « آگ = اخو» ، یا خوشه ارتا بود دوجهان، فقط متامورفوزخود او، به دوحالت وشکل بود واین دوکاملا به هم یوغ و جفت بودند . دراین رویاروشدن دو جهان بینی متضاد، مسئله « حقانیت حکومتLegitimacy » درایران ، دچارتزلزلی سخت گردید . به گفته گشتاسپ درشاهنامه ، ازاین پس، حکومت ایران میبایست برپایه « منشور یزدان = منشور اهورامزدا » قراربگیرد . به عبارت دیگر، این اهورامزدا و موبدانش هستند که ازاین پس ، باید « تاج بخش» درایران باشند، نه پهلوانان سیمرغی ، که متعهد به ارزشها و معیارهای سیمرغی ( ارتای خوشه ) هستـند . بدینسان ، جنگ میان دوقشر یا دولایه دراجتماع که ۱- « موبد ویا آخوند » و۲- « پهلوان » باشند ، که دارای دو شیوه اخلاقی ودو روش زندگی ودو شیوه اندیشیدن متفاوت هستند ، درتاریخ ایران آغازمیشود . درحالیکه بنیاد حکومت درایران تا آن زمان، برپایه « ارزشهای سیمرغی، یا ارتای خوشه » قرارداشت وضامن تداوم این ارزشها، خانواده سام وزال ورستم بودند، وآنها ، « مرجعیت تاج بخشی » را داشتند . گشتاسپ و اسفندیار، و پسرش بهمن ( شاهانی که مبلغان دین زرتشتی بودند ) ، ناچاربودند که این مرجعیت تاج بخشی را، که خانواده زال داشتند ، به هرگونه ای که شده ، نابود سازند ، تا ارزشهای سیمرغی ( ارتای خوشه ) ازآن پس ، گرانیگاه حاکمیت درایران نباشند ، ولی همه تلاشهای آنها دراین راستا، درپایان ، باشکست روبروشد . مثلا پشوتن به بهمن، پسراسفندیار که به نابودکردن خانواده سیمرغیان برخاسته میگوید : تو این تاج ازاو ( رستم که نگهبان تخت کیانست) یافتی یادگار نه ازشاه گشاسپ و اسفندیار( نه از نیایت ونه ازپدرت ) زهنگامه کیقباد اندرآی چنین تا به کیخسرو پاک رای « بزرگی » ، به شمشیراو داشتند جهان را همه زیراو داشتند تا آن گاه ، حکومت ایران ، استوار برجهان بینی سیمرغی ( ارتا خوشت = اردوشت = ارد وج ) قرارداشت، و شاهی ، بر بنیاد اندیشه « کواد = قباد ، که درلاتین کاوتس Cautes شده است» قرار داشت ، که استوار برهمان اندیشه یوغ = همزاد = ییما = سنگ = سپنج ( سپنتا) میباشد . همانسان که بُن آفریننده ِ زمان وجان وخورشید و جهان ، جفت وهمزاد ی بود که یک اصل میان ، آنهارا باهم میآمیخت و باهم یکی میساخت ،« شاهی= حاکمیت » نیز، استوار بر« سه نیروی مبدع ونوآورو برابر، و متمم هم ، وجدا ناپذیرازهم » بود، که قباد یا کواد نامیده میشدند. یکی از بهترین نمادهای این اندیشه درطبیعت ، « تـُـرنـج » بشمارمیرفت که نامهای دیگرش ، ۱- « بـادرنگ» و۲- « آبست » و ٣- « کواد = قواد = قباد » ، ۴- زماورد( بزماورد= نرگس یا نرگسه ، که بیان اقتران ماه وپروینست ) ...میباشد . « ترنج » که کوات ( قباد)، ومعربش « اترج » است ، نماد « همزاد بهم چسبیده یا تواءمان ، یا اصل آبستنی» بود، که متضاد با مفهوم « همزاد ازهم جدا ومتضاد باهم زرتشت » است . در آثارالباقیه بیرونی ، دربیان اشیائی که بطور نادر روی میدهد، میآید ( ص ۱۲۰ ) « ... مانند میوه هائی که تواءم است وبهم چسبیده ، و یا میوه هائی که دو مغز دریک پوست دارند ، و اما انواعی که طبیعت دومرتبه و متداخل هم ساخته مانند اترج که درمیان آن اترجی دیگرمانند اترج روئی موجود است ... » . سراندیشه « همزاد= سنگ = یوغ = گواز » ، که بن آفریننده جهان و زندگی و انسان وروشنی و بینش شمرده میشد ، همیشه به این گونه پدیده های نادرو کم نظیر، توجهی بیش ازاندازه میکرد ، چون آنهارا بهترین پیکریابی این اندیشه می یافت ، مانند «عدس » ، که دولپه دریک نیام است. ازاین رو « استر» که قاطر باشد، و واژه « سترون » امروزه ما به غلط ازآن ساخته شده ، هم « عدس » ، و هم بغل( بغ + ال ) نیز نامیده میشود. دیدآنها نسبت به استر، یا قاطر که درست عدس و بغل هم نامیده میشود ، وارونه اندیشه ما ، نشان عقیم بودن نبود بلکه درست بیان این اصالت بود . استروعدس وبغل، به معنای « دوتخمه بودن» است ، ومعنای سترون بودن ، برای زشت سازی اندیشه اصلی ساخته شده است . ازجمله این سوء تفاهمات ، لقب « استر» است که برای اصالت وبزرگی به کورش داده شده بود . کاهنان معبد دلفی در یونان، بنا برآنچه هردوت گفته است ، نمیدانسته اند که چرا کوروش ، درایران ،« استر» خوانده میشود، ومی پنداشتند که چون مانند قاطر، پدرش، شاءن کمتری ازمادرش داشته ، ازاین رو ، استر نامیده شده است. ولی ایرانیان ، چون درکوروش ، « اصل آفریننده= نو آور= آتش فروز» یا « قباد= نوآورونوآفرین » ، میدیدند ، اورا « استر= همزاد= جفت = کواد = قباد » میخواندند . البته رنگ سرخ ترنج دربیرون و سفیدی پوستش در درون، و بوی خوشش نیز ، این سر اندیشه را دراوج برجستگی، نشان میداد . این سراندیشه درست ، اینهانی با روز شانزدهم که « مهر» نامیده میشود ، داشت. « مت= maetha» که ریشه واژه « میترا= مهر» میباشد، به معنای « جفت= یوغ » و « وصال و اتحاد » است ( یوستی ) . گل یا گیاه این روز، دراصل «مهرگیاه » بوده است ( پزشکی درایران، دکترموبد سهراب خدابخشی ) که همان « اسن بغی » درکردی، بهروج الصنم = بهروز وسیمرغ ، استرنگ = شاه بابک = لعبه(= لفه )» میباشد. و لی ازآنجا که این « مهرگیاه » ، درست بیان پیدایش جهان ازاصل « جفت آفرینی » است ، و برضد اندیشه همزاد زرتشت میباشد، موبدان نام این گیاه را( دربندهش ) مسخ وتحریف کرده اند . اینهمانی گوهری تصویر« ترنج » با « مهرگیاه= اصل آفرینش کل هستی واصل ِ جمشید که بُن انسانهاست » ، درآئین این روز، باقی مانده است . ابوریحان مینویسد که گویند روزشانزدهم ماه مهر « هرکسی صبحگاه این روز، پیش ازآنکه سخن گوید ، یک به چاشت بخورد و ترنجی ببوید ، آن سال را به خوشی و فراوانی خواهد گذراند و ازقحط و بیچارگی و بدبختی در امان خواهد بود » . این بود که « ترنج » ، نشان نیروی همبستگی و پیوند واقتران ِ همیشگی و اصل آفرینندگی وگرما و روشنی وبینش و آباد ی بود . ازنامهای گوناگون ترنج ، میتوان بخوبی برآیند های اندیشه نهفته دراین نماد را یافت . نام دیگر ترنج ، « آبست » است ، که همان « آبسته » باشد که آبستنیست . آبسته ، زهدانیست که حامله به کودکست . واین یکی ازشکلهای « همزاد= جفت » است . مادرو کودک با هم ، یوغند . یا تخم سیمرغ که درتن انسان افشانده شده است ، اصل جفت بودن سیمرغ با هرانسانیست . ازاین رو جمشید ، ییما نامیده میشد ، چون جم ، به معنای دوقلوی به هم چسبیده است . نام دیگر ترنج ، « باد رنگ » است که منسوب به روز هشتم هرماهیست که « دی به آذر» باشد . « دی به آذر » ، « دی به مهر» ، « دی به دین» ، بیان اینهمانی « دی » ، با « آذر، ومهر، و دین » میباشد، وهرسه ، سـر آغـازیا آفریننده سه هفته هستند . « دی » ، که همان دایه و دیو ( زنخدا و مادرخدا و ماما و شیردهنده ) میباشد ، سه چهره متم همدیگر دارد ، یکی « آذر» است، و دیگری « مهر» است، و دیگری « دین » میباشد . موبدان زرتشتی ، کوشیدند که این اندیشه را بدینسان مسخ سازند که بگویند « دی » ، همان اهورامزداست . این همگوهری دین با آذرو با مهر، کل ساختار این فرهنگ را مشخص میساخت . به هرحال دیده میشود که روز هشتم که دی = آذر باشد ، ویژگی آتش رنگ بودن ترنج ، یا« زرافشان = افشاننده تخم = خوشه= نام روز آذر میان مردم دربرهان قاطع ) بودن ترنج را معین میسازد. نام دیگرترنج ،« زماورد » است که دراصل « بزماورد » بوده است. بزماورد، چیزی همانند « ساندویچ » امروزه بوده است ، که غذائی درون نانست ، وهمانندی با کودک درشکم مادرو اصل آبستنی دارد . بزماورد ، « خوان نرگس یا نرگسه » نیز خوانده میشود . نرگس، ماهست و نرگسه ، خوشه پروینست، و هردو باهم ، نماداقتران ماه و پروینست، که اصل آفرینش جهان شمرده میشد. بدینسان ترنج که کواد یا بزماورد باشد ، پیوند بنیادی وناگسستنی آفریننده و روشن کننده و گرما افزا است ، که همسان اقتران « ماه وپروین = نرگس و نرگسه » درجهان هستی است ، که جهان را ازنو پدید میآورد . این بود که ترنج ، گـوی فـراز تاج بسیاری ازشاهان ایران ، به ویژه در دوره ساسانیان بود . برغم آنکه درنقوش برجسته ، اهورامزدا و آناهیت ومیتراس را درتاجگذاری انبازمیساختند ، ولی فرهنگ مردم ایران ، دست از« ترنج » نمیکشید، که « حقانیت سیمرغی شاهی » را خواهان بود . اینکه مورخان و ایرانشناسان این گوی را « Globe = کره زمین » میخوانند ، دراثر بیخبری آنها از فرهنگ ایرانست . البته گوی خورشید ( خورشید خانم ) به ویژه اینهمانی با « ترنج » داده میشد وخورشید ازاین رو، « ترنج مهرگان ، یا ترنج زر و زرین » خوانده میشود . ردپای اندیشه ترنج و کلاه وتاج شاهی دراین شعرناصرخسرو، نمایانست. درخت ترنج از بروبرگ زرین حکایت کند ُکلـّـه قیصری را ترنج ، نشان مهرهمیشگی( عشق و اقتران ) بود . ازاین رو آئین « ترنج زدن » یکی از آئین های متداول در مراسم عروسی بوده است. چون داماد عروس را به خانه میآورد، بر سر دروازه که میرسیدند ، داماد برعروس و عروس بر داماد ، ترنج میزدند . این بود که مردم بغداد، بنا بر حدود العالم ، آن را چون عطری در جامه دانها نهادندی تا جامه ها بوی خوش گیرد و هم دربغل داشتندی . این بود که شکل ترنج را برمنبر، و برسرتابوت و روی جلد کتاب و درقالی بافی و درتشبیه ذقن خوبان بکار میبردند ومیبرند. احمد مرعشی درگویش گیلکی درمورد نارنج مینویسد که « زنان و دختران روستا های گیلان، برای خوشبو کردن بدن ، بهارنارنج را درچاک گریبان میگذارند یا آن را به نخ کشیده به صورت گردن بند به گردن میاویزند .. » . درداستان ، ویس ورامین ، دایه به ویس میگوید که : برادر گرنبودت پشت ویاور بست، پشت ، ایزدو، اقبال، یاور وگر پیوند « ویرو» با تو بشکست جهاندای چنین ، با تو به پیوست فلک بستد زتو ، یک سیب سیمین به جای آن ، « ترنجی داد زرین » دری بست و ، « دو در همبرش » ، بگشاد چراغی برد و، شمعی باز بنهاد « کواد» ، به « چوب آستانه در» نیز گفته میشود، که در با دولنگه یا بر ِدر، درآن چهارچوبه ، جاداده میشود . ازاینگذشته به همین آستانه در، « فروردین » هم گفته میشود ، و لغت نامه نویسان ، به غلط میانگارند که این واژه « فروردین » ، نیست ، بلکه « فرودین » است( به معنای پائینی ) . ولی ابوریحان بیرونی درآثارالباقیه ، براین گمان غلط، خط بطلان میکشد ، چون مینویسد که سجستانیها ،« فروردین » را ، کواد ( قباد ) مینامیدند. وفروردین که ارتا فرورد و سیمرغ باشد ، آستانه درهمه خانه ها هست . « درخانه » درفرهنگ ایران ، نه تنها با کل آن خانه ، بلکه با کل آنچه انسان داشت ، اینهمانی داده میشد . فروردین ، « زمانی» از سالست که« در ِهستی» را به جهان تازه، به خانه نوین هستی، به آفرینش جهان وزمان ازنو میگشاید . ودر، یا دوبر و دو لنگه دارد ، یا دو رویه دارد . نام دیگرآستانه در، « جناب» یا « جناوه » است که معنای دیگرش، «همزاد » میباشد . نکته جالب توجه آنست که دایه ویس ، مفهوم جفت ویوغ بودن ترنج را میشناسد ، چون این ترنجست که « دو در همبر» دارد. ترنج مهرگان ، که به آفتاب هم گفته اند ، نشان روز شانزدهم ( مهرگیاه ) است که اصل آفریننده جهان وزمانست، و جشن مهرگان که شش روزاست با مهرگیاه ، آغازمیشود، و روزپایانش که رام روز ، باشد ، مهرگان بزرگست. آئین تاجگذاری درفرهنگ سیاسی ایران ، با تاجگذاری فریدون دراین جشن ، گره خورده است. تاجگذاری فریدون درمهرگان وجشن مهرگان ، گوهر ِ« حکومت به حق » را درایران ، معین میسازد . فریدون ، اصل سرکشی برضد ضحاک ( خدائیکه پشت به اصل قداست جان کرد، و قربانی خونی را بنیاد دینش قرار داد ، و پدیده پیمان وعهد اجتماعی و سیاسی و دینی را براین آئین قربانی خونی قرارداد ) وتعهد برای نگهبانی از قداست جان دراجتماع و قانون ونظام ، ازحقوق اساسی = پیشداد شمرده میشود که جدا ناپذیر ازتاج شاهی است . تاج ، ایجاب چنین تعهدی را میکند . جشن مهرگان ، جشن سیمرغست .« مهرگان که میتراگانا » باشد ، به معنای « میترای دوشیره ، میترای نی نواز» ، چون « گانا ، کانا ، کانیا » ، دوشیزه = نی میباشد . مهرگان را سغدیها « بغ کنیز= بغ دوشیزه » میخواندند . فریدون برضد اندیشه « قربانی خونی » که درضحاک سربلند کرده بود ، برمیخیزد . قربانی خونی ، برضد اندیشه « قداست جان ِ » زنخدای مهر ، سیمرغ بود . اینست که فریدون با پیروزی برضحاک ، داد را که قانون وحق و قضاوت میباشد، ازسردرایران ، بربنیاد « قداست جان » میگذارد . اینکه فردوسی میگوید که « پرستیدن مهرگان ، دین اوست » تن آسانی و خوردن آئین اوست این چامه به معنای آنست که فریدون به « زنخدا مهر= سیمرغ » ، همان خدای زال زر و رستم ، اعتقاد دارد . برای همین نیزهست که مهرگان بزرگ ، روز رام ، روز ۲۱ هست . بیرونی میویسد « میگویند سبب اینکه این روز را ایرانیان بزرگ داشته اند ، آن شادمانی وخوشی است که مردم شنیدند فریدون خروج کرده .. » یا آنکه بیرونی مینویسد : « روز بیست ویکم ، رام روز است که مهرگان بزرگ باشد و سبب این عید آنست که فریدون به ضحاک ، ظفریافت و اورا به قید اسارت درآورد .. این روز سرکشی و سرپیچی فریدون برضد « میتراس = خدای قربانی خونی » ، اوج رویش مهرگیاه ، در « سروش + رشن + فروردین + بهرام + رام » است . ازترنج ( روزشانزدهم = مهرگیاه = بهروزو سیمرغ = اورنگ وگلچهره ) ، سروش و رشن و فروردین و بهرام و را م ، که باهم تخم انسانند ، پیدایش می یابند. این جشن ، فقط یادگار یک رویداد گذشته و کهن نبود ، بلکه بیان تجدید و دوام ِ تعهد حکومت وملت ، به یک حق بنیادی حقوقی و سیاسی بود . دادن تاج فریدون به شاهان ، تعهد شاهان وحکومتها به نظامی ( دادی ) بود که فریدون برپایه « نگهبانی جان وخرد مردمان ازهرگونه زدارکامه وقهرو تهدیدی » نهاده بود، و دادن این تاج فریدونی بوسیله خانواده زال ، وحق انتخاب شاه ، جزو خویشکاریهای تاج بخش بود . چنانچه درانتخاب « زو » به شاهی پس از نوذر، بازاین حق، چشمگیر میشود : یکی مژده بردند نزدیک زو که تاج فریدون به تو گشت نو سپهدار دستان و، دیگر سپاه ترا خواستندی ، سزاوارشاه بزرگان برو آفرین خواندند نثارشهی ، بروی افشاندند بشاهی برو، آفرین کرد زال نشست ازبر تخت زو پنچ سال آفرین کردن ، به به وچه چه کردن نیست ، بلکه آئین برگزیدن و پذیرفتن و تعهد کردن و acclamation ( آفرین کردن ) میباشد که پیش شکل دموکراسی ( بدون دادن کاغذ رای، بلکه علنی وشفاهی، مستقیما رای خود را درجمع دادن ) میباشد . این ها قصه ها و افسانه ها واسطوره های ضد عقلی وضد علمی یا بدوی و کودکانه نیستند ، بلکه داستانهائی هستند که بیان « اندیشه های حقوق سیاسی ایران» هستند ، که بیش از تاریخ ، در روان وضمیر ایرانیان کارگذار بوده اند ، و معیارشان برای دادن حقانیت به هرحکومتی بوده است . « داستان » ، به معنای « جایگاه زاد ِ بینش » است، که با « خرد آزمایندهِ همگان » کار دارد، واز مفهوم « اسطوره »، که بارمعنای قرآنی واسلامی،برآن سنگینی میکند، بسیاردورمیباشد . فرهنگ سیاسی و حقوقی ایران را درهمین داستانها میتوان یافت ، نه درخبرهای تاریخی که از هرودوت و پلوتارک و... مانده است. کاستن این داستانها، وارونه انگاشت غلط بسیار ی ازپژوهشگران شاهنامه ، به رویدادهای تاریخی ، از ارزش انداختن فرهنگ ایرانست ، نه بالا بردن ارزش آن .

Tuesday, 11 September 2007

سر فرازی و سرکشی آتش زادگاه آزادیست


سـرفرازی وسرکـشی ِآتـش زادگاه ِ آزادیست
منوچهر جمالی
نزد زال زر، انسان، تخم آتش است. تخم آتش، یعنی «تخم ارتای خوشه»، یا تخم سیمرغست. انسان، فرزند و همگوهر خداست. گوهر انسان، شعله میکشد و گشتگاهِ به گرمی و روشنیست
...
دوشنبه ۱۹ شهريور ۱٣٨۶ - ۱۰ سپتامبر ۲۰۰۷
۱- نزد زال زر، انسان، تخم آتش استتخم آتش، یعنی « تخم ارتای خوشه » ،یا تخم سیمرغست. انسان، فرزندوهمگوهرخداستگوهرانسان، شعله میکشد وگشتگاهِ به گرمی وروشنیست ۲- زرتشت، تخم آتش را ازبهشت میآوردآتش، مخلوق اهورامزدا میشود ، ودیگر،هم گوهرباخدانیستو اهورامزدا ، دیگر، گوهر خوشه ای ندارد . روشنی ازاین پسازمتامورفوز ِ گوهرانسان، پیدایش نمی یابد.٣- دریونان وغرب، پرومتئوس،آتش را از زئـوس، خدای خدایان، میدزد د، که از انسانها، دریغ میدارد۴- دراسلام ، الله ، آتش را که ابلیس است ، خلق میکندولی ازاو، برضد فطرتش، خمیدن ( =اطاعت ) میخواهدفطرت انسان، « طینی، برضد آتش » استفطرت انسان، اطاعت کردن، برضدآزادی ِفطریش هستنام اردیبهشت که دراصل ، «ارتای خوشه = ارتای شعله » بوده است، که همان سیمرغ باشد، سـرفـراز( سرافراز) است، که به معنای « سرکش و یاغی » است. هنگامیکه سالک درمصیبت نامه عطار، به دیدارآتش میشتابد، به آتش چنین خطاب میکند :گفت ای مرّیخ طبع سرفراز گرم سیر و زودسوزو تیز تازمریخ،همان نام بهرامست. سرفراز، که به معنای سربلندو گردنکش ومغرورو متکبرئ بلندمرتبه و باعزت و سربلند است نام روزسوّمست که درمتون زرتشتی، اردیبهشت نامیده میشود ولی دراصل، ارتای خوشه (= ارتای شعله آتش ) نامیده میشده است ، و ازآنجا که« بهرام وارتا = روزبه وصنم » ، جفت ناگسستنی ازهمند، درهرصفتی نیز، باهم مشترکند . گرانیگاه ِ فرهنگ سیمرغی درشعله آتش ، گرما و روشنی ( بینش) بود ، نه سوزندگی . درتبری ، به گرما وهـُرم ، « سـام » گفته میشود که نام پدر زال میباشد . البته « سامان» نیز دراصل، معنای « نی » داشته است( تحفه حکیم موءمن ) و نی، اصل آتش ( تشه = نی) میباشد . ودربندهش ( بخش نهم، پاره ۱۴۰) میآید که رنگهای رنگین کمان ( ازدید الهیات زرتشتی ، اهریمنی هستند ) واخش دیوند ... که ایشان را دیوان سامگان نیزخوانند ..» . البته « واخش ) ، معنای « شعله » هم دارد . عطارادامه میدهدهم شهاب و برق، ازآثارتست گرم رفتن ، گرم بودن، کارتستشهاب وبرق ، هم آتش شمرده وهم آتش نامیده میشدند . نام شهاب، شَوله است ( برهان قاطع ) که معربش« شعله » میباشد.رجم شیطانی و شیطان هم زتوای عجب، دردی و درمان هم زتوشهاب، تیرآتشی بود که درتاریکی افکنده میشد . هم شیطان اسلام ، طبع آتس پیدا میکند، و هم رجم اوباشهاب که راندن اوست ، بازآتشست، و این تضادیست که نماد جمع دو دیدگاه متضاد ازآتش میباشد .در درون سنگ و آهن ، ره تـُراستپـاکـبـازی در جهان ، بالله تراستسنگ و آهن ( آسن = سنگ )، زهدان ِ آتش استهیزمی ، .... لعل بدخشانی کنی آهنی، یاقوت رُمانی کنیآتش (= گرما ) ، اصل تحول دهنده و متامورفوز است.« عنصرعالی » ، تو میآئی وبسبا فلک ، پهلو تو میسائی وبستو عنصرعالی هستی ، که بافلک پهلو میسائی . این همان اندیشه « یازان به چرخ » درویس ورامین است.ازسبک روحی، خفیف مطلقی گربسوزی گربسازی ، برحقیازدرخت سبز، سربیرون کنی موسی مشتاق را، مفتون کنیموسی ازتویافت راه ، از دور جایپس مرا درخورد من ، راهی نمایسالک ، درمصیبت نامه عطار ، چنین گونه ، آتش را تعریف میکند که درست دیدگاه فرهنگ اصیل ایران ازآتش میباشد .در داستانهای بهرام گور( درشاهنامه )، این ویژگی« شعله آتش » را میتوان دید که « اصل راه یابی ، و نشان رهنما » است . بهرام ، دراثر دیدن آتش که نماد جشن نیزهست ، سوی حرکت خود را می یابد. غایتش، در« شعله آتش و جشنی هست که گرد آتش » روی میدهد . این داستانهای بهرام گور، درواقع ، به داستانهای دوخدای جفت ایران، « بهرام وارتا » بازمیگردند ، که متضاد با الهیات زرتشتی بوده اند ، و بدین روش ، فردوسی توانسته است آنها را برای آیندگان نجات بدهد .دراین اشعارعطار، تجربه فرهنگ ایرانی ازشعله آتش، به خوبی باقی مانده است . «عنصرعالی بودن» و «پهلو با فلک سائیدن » و « سرفرازو سرکش و بلندی خواه بودن » ، و پاکباز، و« اصل بینش بودن » ، اینها ، گوهر « خوشه ارتا = سیمرغ= شعله آتش » است که در تخمهایش نیز نهفته است که « بُن هرانسانی= تخم آتش» میباشند. انسان ، دارای این فطرت شعله ارتا ، یا آتش است.شعله آتش، زادگاه اندیشه سرکشی و ایستادگی و« سرپیچی ازخمیدن درمقابل هر قدرتی » است ، چون خمیدن، برضد فطرت نیروی برافراختن و یازیدن شعله آتشست . شعله آتش، بـُن ِ اندیشه حقانیت ایستادگی وسرکشی انسان یا Jure resistendi است ، که هر قدرتی را محدود ومسئول میسازد ، و ازاین رو، پیکریابی « آزدیخواهی فطرت یا طبیعت انسان » است. با شعله آتش (= البیس= ابلیس ) است که ملت وانسان ، حق ابدی خلع مقامات قدرتی را می یابد . حق انقلاب ، همیشه حق ملت است ، واین حق ازفطرت خود انسان ، سرچشمه میگیرد . هیچ خدائی حق ندارد، این حق سرکشی وسرفرازی را ازانسان، بگیرد . سلب این حق ازانسان، غصب وتجاوزبه گوهرانسانست. این « قدرت » هست که فطرتش، همیشه بی اندازگی، یا « تجاوزگری به طبیعت انسانها »است. اینست که انسان، گوهر« یاغی گری » است ، گوهر« گستاخی » است. یاغی بودن و گستاخ بودن،به علت همان « شعله آتش » بودن گوهرانسانست . این دواصطلاح درست ، ازواژه « اخوaxv» ساخته شده اند، که همان «huva تخم » میباشد، و درفرهنگ ایران ، ۱- تخم « آگ= هاگ » اینهمانی با ۲- آتش « آک » ( تحفه حکیم موءمن ) و با ٣- خاک ( خاکینه ) دارد . انسان تخمیست که اززمین( خاک) میروید و شعله میکشد، و آهنگ واراده سرکشیدن وآختن ( آختن و یازیدن و افراختن وسرافراز، همه از واژه اخو ساخته شده اند ) به آسمان را دارد ، تا آسمان (یا ماه وخورشید وپروین ) بشود . انسان ، وجودیست که زمین را به آسمان میکشاند و می پیوندد و با آسمان ( سیمرغ = خدا ) ، یکی میشود . زمین و آسمان درتن انسان، سرو بیخ یک درختند، و ازهم جدا ناپذیرند . انسان وجودیست گستاخ . معنای ژرف گستاخ را از سخنی که کیخسرو در روند وداعش ، و رفتن به پیشوازمرگ میگوید، میتوان دریافت :مباشید گستاخ با این جهان که او دشمنی دارد اندر نهانگستاخ یا vistaax ، مرکب از دوواژه « aaxu+ vista » دراوستا و درپارسی باستان « huva+ vista » است . بخوبی میتوان دید که aaxu همان معنای huva را که تخم باشد . پیشوند « ویستا » که ویستردن باشد، همان واژه « گستردن » امروزیست . تخم یا اخو، یا هاگ یا آگ یا آک یا خاک یا آخ ، همزمان باهم، معانی۱- خوشه و۲- تخم مرغ و٣- آتش را دارند . اینست که گستاخی ، گستردن و گشودن و پهن شدن تخم در رویش ، و همچنین آتش، درمشتعل شدن را دارد . غالبا درکتابهای لغت، این معنای « اخو» ، فراموش گردیده است ، و فقط پیآیندهای آن آمده است . بررسی این اصطلاح ، زمینه بسیاری ازپدیده های اجتماعی وسیاسی و دینی را درفرهنگ ایران ، روشن میسازد. «اخو» ، دارای معانی زیرین است:۱- اصل حیات ( این معنا ، بیان همان تخم و آتش بودنست ) ۲- وجود ، جهان ٣- شعورو وجدان و آگاهی۴- پشتکار۵- سرورaxvihبه معنای سروری است. سرورداشتن است .Axvikih به معنای « حضور ذهن، آرامش خاطر» استaxaastanبه معنای برخاستن (همان واژه خیزیدن )استaaxezishبه معنای خیزش، بلندشدن، صعود ومعراج و رستاخیراست ( فره وشی ) .«تخم = آگ= هاگ= اخو= اخ »، اینهمانی با« آتش= آک » داده میشود( تحفه حکیم موءمن ). « آگنی= آتش» درسانسکریت ، ازهمین ریشه « آگ » برآمده است. اخو، اصل حیات، اصل جهان و وجود شمرده میشود . ازگستردن وبرخاستن وبرجستن و شعله ورشدن تخم= آتش، جهان و موجودات ، وجود می یابند . همه اصطلاحاتی که با« خیزو خیزش » کار دارند ، همه ازاین « اخزیتن axezitan» شکافته شده اند . پگاه خیز، و حاصلخیز، و گندم خیز، و طوفان خیز، و شب خیز، و خیزابه ( موج ) و« خیز» که اهرم باشد، وخیزان، که هم موج وهم ریشه گیاهانست که به هر طرف پنجه میاندازند، وهم رستاخیز(که درسغدی axazaamande است ، و هم به رستاخیرو هم به عروج مسیح گفته میشده است) وهم واژه آغاز= aagaaz، وهم ،« خیز »، به معنای بیدارشونده ، انگیزنده ، رقصنده ، جهنده ، روند پیدایش ِ « اخو،یا تخم ، که اصل جهان و زندگی است» ، میباشد.بالاخره ، تخم یا آتش، ویژگی آختن = یاختن ( یازیدن ) ، افراختن ( فرا+ اختن ) را دارد که معنای « سرور» را به اخوaxv داده است . اینست که به شاه و سرور اخشیدaxshed میگفتند . اصطلاحات «آخشیج » و« اخگر» و« اخترکاویان» ، همه ازاین ریشه « اخ = اخو» ساخته شده اند. از این روند سرفرازی جستن ِ فطری تخم یا آتش انسان ، هست ، که واژه « یاغی » نیز به وجود آمده است، که درکردی « آخی = یاخی» هم گفته میشود . این واژه در سغدی yaaxe=yaaxi به معنای « دلیرو شجاع و بی پروا»هست . من این گمان را دارم که واژه « آخوند » نیز، ازهمین ریشه است و سبکشده « آقا خوانده » نیست . آخوند( اخو+ اند ) ، به معنای « تخم یا اصل ِسروری خواهی و حکومت طلبی » است . دلاوری و شجاعت درسغدی ، یا خاوه yaaaxaawe است . واژه «شعله ِ یازان آتش » که درمقاله پیش آمد ، همین واژه است . ناظم الاطباء ازجمله معانی یاغی ، زمین وارض وخاک را میداند . آخ هم درکردی معنای « خاک» را داردکه دراصل به معنای « تخم » است. و« عاق کول» هم درپشتو که همین واژه « یاغ = آخ = آغ » است ، به معنای سرکشی کردن واظهارعدم اطاعت کردنست . به هرحال ،« اخو»، دریک رویه اش، « کشش به سروری» ، و در رویه دیگرش، « کشش به سرپیچی و سرکشی وسرفرازی» است، وسرفراز، نام خود « ارتای خوشه یا سیمرغ » است . طبیعت وفطرتِ « تخم آتش ، که انسان باشد »، سروری طلبی و یاغیگریست . گستاخی نیز که« گسترش همان اخو » هست ، بیان ویژگی « شعله آتش در به روی آوردن گوهر و فطرت خود» است . شعله آتش ، آنچه در ژرفای خود دارد، رو میکند ، به رو میآورد . این را راستی و یکرو بودن و صفا و صمیمیت میگفتند . کیخسرو، که رابطه اش با گیتی به هم خورده بود و برای نخستین باردرفرهنگ ایران ، به « جهان خاکی» ، پشت میکند و به پیشوازمرگ میشتابد، درشعربالا ، میگوید که جهان خاکی ، دوستی است که درنهان ، دشمن است، و نمیتوان با او « یک رو و راست= گستاخ» بود. انقلابی که درروان وضمیرکیخسرو، روی داد ، تاریخ ایران را دگرگون ساخت . با این تجربه کیخسرواز مرگ ، اندیشه دوجهان متفاوت و متضاد ازهم، درایران پیدایش یافت ونیروگرفت . درست اندیشه خاک یا آگ یا آخ ، که تخم آتش است، و به آسمان شعله میکشد، تا اینهمانی با آسمان بیابد، و بیان پیوستگی و همگوهر خاک( زمین ) و آسمانست ، درانقلاب درونی کیخسرو ، بهم خورد و متلاشی شد ، وراه ، برای پیدایش زرتشت ، واندیشه دوزخ وبهشت او، و وجود دو جهان متضاد باهم او ، بازگردید . کیخسرو، با تعیین لهراسب به جانشینی خود ، بنیاد اختلاف وتضاد شدید، میان دو جهان بینی درایران را نهاد. زال زرو خانواده رستم ، درست استواردراندیشه پیشین ماندند، و کینه ورزی خانوداه لهراسب و پسرش گشتاسپ با خانواده زال، که به همین علت ، بسختی برضد شاهی لهراسب بود ، آغازگردید، و طوفان و تراژدی هزاره های تاریخ ایران، ازاین مخالفت، شروع به برخاستن کرد.دربهمن نامه ، زال زر، به سرآغاز دشمنی خانواده گشتاسپ با خود وخانواده اش ، اعتراف میکند . زال زر، به کردارتاج بخش، به نمایندگی ازهمه پهلوانان وبزرگان ، با پیشنهاد کیخسرو درگزینش لهراسب برای شاهی ، ضدیت میکند و اورا شایسته شاهی نمیداند . زال زر، ازشیوه تفکرلهراسب درباره مسئله مرگ و همانندیش با کیخسرو آگاه بود، و ازاین رومخالف سرسخت شاهی لهراسب بود و با اکراه درونی ومهری که به کیخسرو داشت ، ناچار، تن به این گزینش میدهد ، ولی بو میبرد که این گزینش به فاجعه کشیده خواهد شد . زال زرمیگوید:مرابخت ازآنگه به تاراج داد که لهراسب را خسرو این تاج دادهمی خاک خوردم درآن انجمننکوهش فراوان رسیده به منبه شاهی نکردم براو آفرینروانم ، گمانی همی داد ازایناین اندیشه مرگ که کیخسرو ولهراسب داشتند، به جدائی دوجهان ازهم و « ارجمند ناشمردن خاک و زندگی درگیتی » کشیده میشد که برضد اندیشه سیمرغ بود که خوشه درآسمان شمرده میشد ، و جانها درگیتی دانه های افشانده شده او بودند . خدا وگیتی، یک گوهر داشتند که به هم پیوسته بودند وبا چنین اندیشه مرگی ناسازگاربود . زمین ( خاک = آخو= هاگ) ، همان ارتای خوشه است که درآسمان ، باغست( سبزax-saena ) ودر زمین ، گنج است. زمین ( خاک ) و آسمان ، دوچیز مختلف و ناهمگوهرباهم نبودند . خاک( زمین ) بود ، که شعله میکشید وازآن ، آسمان ، پیدایش می یافت. زمین، آسمان میشد و آسمان، زمین میشد . این اصل متامورفوز( فروهر= فرگرد= دگردیسی ) در« خاک » بود . درجهان بینی میترائیسم ، زُهره ( ونوس = افرودیت = سیمرغ ) اینهمانی با عنصرخاک و با « مار» و با کبوتر وبا نوزاد زنبورعسل وقتی پر درمیآورد ( پروانه میشود) و چراغ دارد . اینها همه ، نماد برای تحول ( گشتگاه= Transitos) هستند . مار، چون هرسالی پوست کهنه اش را میاندازد و پوست تازه پیدا میکند، و همیشه با جامه نواست، بیان همین اصل تحول بود . همچنین چراغ وشمع، مانند شعله آتش، اصل تحول شمرده میشدند، چنانچه دراشعار عطارآتش( گرما )، اصل تحول و دگردیسی هیزم ، به لعل بدخشان و آهن به یا قوت رمانی شمرده میشود . خاک ( هاگ= آخ درکردی، و یاغی = زمین )اصل متامورفوزشمرده میشد ، و ربطی به اصل فروتنی و فرودین بودن نداشت . ایرانی ، خاک را( Erde= earth= ارض= ارتا) میبوسید ، چون معشوقه اش ، چون همان سیمرغ بود ، ولی به او سجده، به معنای اسلامی که فروتنی کردن و خاضع ومطیع شدن باشد ، نمیکرد . بوسیدن خاک ، همبوسی وهمآغوشی انسان با خدا ( عشق ورزی عاشق و معشوق ) بود ، نه خمیدن پیش الله که پیکر یابی قدرت مطلقست. ازاین رو بود که خم شدن ، مسئله اصلی نبود، بلکه میشد انگشت برخاک زد و لب را با آن آلود و بدینسان ، سوگند خورد . سوگندیادکردن با بوسیدن خاک ، همارزش و همگوهر با سوگند رویارو با شعله آتش بود . چنانکه زال زر که نقش تاج بخش را درایران داشت، بنا برمرجعیتی که « تاج بـخـشی » با خود میآورد ، حق اعتراض و سرکشی رویارو با شاه را داشت ، وشاه ، حق سلب چنین قدرتی را ازتاج بخش نداشت .مرجعیت تاج بخشی، قابل عزل ازطرف شاه نبود . برغم اینکه موبدان زرتشتیکوشیدند که این حق را ازخانواده رستم و پهلوانان، سلب کرده وازآن خود سازند، و طبعا درداستانهائی که درشاهنامه مانده بود، و وبا دستکاریها موبدان درعهد ساسانیان این مرجعیت ، محو ساخته شده است ، ولی بازرد پای آن، بخوبی درشاهنامه باقی مانده است . سام نریمان ، پدر زال ،۱- درتجاوز نوذر ازمحدوده وظایفش ، وزال زر۲- درمورد تجاوزخواهی کاوس ولشگرکشی به مازندران و٣- هم در تعیین جانشین کیخسرو ، و روی برگرداندن کیخسرو ازشاهی، که برای زال زر ، نفی « ارجمندی خاک = ارجمندی گیتی » بود ، از حق اعتراض ورایزنی و تعیین جانشین که در« مرجعیت تاج بخشی » موجود است ، بهره میبرد، که هیچ شاهی حق سلب این مرجعیت را ازآنها نداشت . « شاهی» درایران، وارونه نتیجه گیریها ئی که ازمطالعات تاریخی شـده ، وهمچنین وارونه مفهوم شاهی که موبدان زرتشتی دردوره ساسانیان داشتند و درشاهنامه نیز بازتابیده شده ، استوار براصل« یوغ» بود . سراندیشه یوغ = گواز= امر= همزاد نیز، « بنیاد فرهنگی شاهی » بود. « شاه » اساسا ، نام سیمرغ یا رام است ، و « پادشاه »، به معنای « جفت سیمرغ یا رام »است که « بهرام = روزبه » باشد . این اندیشه جفت بودن دونیرو ،که اصل سه تا یکتائیست، شاهی را معین میساخت . نیروی میانی که، آن دونیرو را به هم جفت میکند، « پیدایش بهمن ، درمراسپند » است ، که نام سه روزپایان هرماهند . «همکاری سه نیروی برابر باهم ، وجدا ناپذیرازهمدیگر » ، شاهی را معین میساخت . رام و بهرام و ماراسپند( که درختش غار، یا ماه بهشتی، یا سنگ یا دهمست = دهم + است = تخم دهم = تخم آتش شعله ور ) برفرازدرخت هرماهی ، وخوشه = شعله بودن در هرماهی و یا زمان هستند. دهم ، همان واژه « ده = داه = داگ »است که درآلمانی تاگ ( روز)Tag ، ودرفارسی « داغ »، و درانگلیسی « دی day» شده است . وواژه « تاج » و « تاج بخش » نیز همین واژه است . پیش ازاینکه با دقت این موضوع بررسی شود ، برجسته وچشمگیرساختن این نکته، اهمیت دارد که این سه نیرو، دریک پایه باهم قرارمیگیرند . این« سه نیروباهم » هستند که شاهی را معین میسازند . تا چه اندازه این اندیشه درتاریخ ایران ، مراعات شده یا نشده است ، مسئله دیگراست . ولی با این معیاربنیادی فرهنگی بود که حقانیت شاهی درایران ، درضمیرها سنجیده میشد. اینکه تصورمیشود، زال زر و رستم، همیشه برغم نگهبانی وپاسداری ایران، غلام وچاکرو غلام حلقه بگوش شاهان یا وفادار بدانها بوده اند، یک خیال کودکانه است . این بستگی، مسئله وفاداری نبود ، بلکه مسئله همکاری وهمپرسی سه نیروی برابرو همگوهربود . آنها نمیخواستند که مقام شاهی را تصرف کنند ، وخودشان شاه بشوند ، چون خودشان، جزو« سه پایه= سه خوشه= سه شعله= سه آتشدان » شاهی بودند ، که درآمیزششان باهم ، « شاهی » معنا ومحتوا داشت. آنها ضامن نگاهبانی ارزشهای سیمرغی درحکومت بودند، واین مرجعیت فوق العاده مهمی بود که موبدان زرتشتی مفاهیم آنرا ازاین داستانها زدوده اند، ولی با درک دقیق خود این داستانها، میتوان به وجود واهمیت و اشکال گوناگون ِ چنین مرجعیتی، پی برد . دربهمن نامه این اندیشه در« شاهی هما » ، عبارت به خود گرفته است .دودختر رستم ، یکی « پیشرو» و دیگری « رایزن ِ» « هما » میشوند، واین سه باهم ، بنیاد گذارداستانی، یا اسطوره ای سلسله هخامنشی میگردند . هما و آذرگشسپ و زربانو ، هرسه نام یک خدایند.آذرگشسپ ،« آذرخوش» نیزنامیده میشود( مسعودی درکتاب التبیه والاشراف نام این آتشکده را آذرخوش نوشته است ، محمدعلی امام شوشتری ) و« گیاه شاه اسپرم »، « خوش اسپرم »نیز نامیده میشود . و خوش و خوشه و قوش(لوری قوش= هما ) بهترین گواه ، بریکی بودن این سه چهره و« سه گوشه بودنِ شاهی» است.تاج، خوشه ای بودکه اینهمانی با شعله آتش داشتتاج بخش، پهلوانان سیمرغی بودند« تاج » ، نماد سیمرغ بود، چون دربنیاد، خوشه ای بود که اینهمانی با شعله آتش داشت .« تاج » دراصل ، ازاسپرغمها وبستان افروز ( تاج خروس= اردشیرجان = ارتا خشتره گان ) و خوشه های گندم وجو وبرگ مورد(= مرسین= گیاه خدای خرّم ) و برگ بو (= غار= ماه بهشتی= دهمست = دهم+ است= رندLaurel tree=Lorbeer baum ) فراهم میشد، و شاهان وبزرگان روزهای عید و جشن، ومردمان ، در زمان دامادی برسر میگذاردند ( برهان قاطع ) . ردپای این اندیشه، درادبیات باقی مانده است. ازجمله خاقانی گوید :یا کلاهی کزگیا بافد شبان برسر تاج کیان خواهم فشاندباتاج خسروی ، چه کنی ازگیا ، کلاهبا ساز ِ باربد ، چه کنی پیشه (= نای ) شباننامهای « ۱- تاج ، ۲- دیهیم ، ٣- بساک » همه بهترین گواه براین نکته اند . بساک ، تاجی ازگلها وریاحین و اسپرغمها و برگ مورد است ، که پادشاهان و بزرگان روزهای عید برسرمیگذاردند . این واژه از « بسه » ساخته شده است، که همان «واس= وسه » است که خوشه باشد ، وپیشوند واژه « باسـتـانی » است ، که به «اکلیل الملک» گفته میشود . بسه وبسک ، به دسته گندم وجو دروکرده ، گفته میشود . بسدک ، دسته گندم و جو دروکرده و اکلیل الملک گفته میشود . بساروب بنا بر رشیدی به خوشه چینی گفته میشود . درپشتو ، « بسیا » به زمین کشت وزرع شده ، و آبادی مسکون گفته میشود . نام شهر« فسا» ازهمینجا میآید . « خوشه وخرمن » ، همیشه متلازم پدیده« جشن وسور» بود . برسرنهادن تاج خوشه = شعله ، چند معنای جداناپذیرازهم داشت. یکی آنکه بیان اصل آبادکردن است ، دوم آنکه بیان اصل جشن سازیست . سوم آنکه نشان « پیشرو خورشید و روشنی بودن » است . پدیده « پیشروبودن » ، مربوط به مقوله« گشتگاه = = مرحله تحول ومتامورفوز» است ، که یهوه و اهورامزدا و الله، آنرا ، نفی وطرد میکردند، چون آنها، روشنی را یکراست ، خلق میکردند . این ، تخم آتش بود، که با گشتگاه یا جای متامورفوزبه شعله ، و گشتگاه ازشعله ، به گرمی و روشنی کار داشت . این، « درخود ازچیزی به چیز دیگرگشتن » ، بیان اصالت انسان ، واصالت گیتی واصالت ماده( تن و خاک ) بود . زرتشت ، که با خلق آتش از روشنی اهورامزدا ، یا آوردن آتش ازبهشت کار داشت، این مرحله گشت را ، منتفی و نابود ساخت . درتورات ، یهوه ، یکراست ، روشنی( درعبری به روشنی، ئور Or گفته میشود که همان هور= خورشید باشد ) را خلق میکند . روشنی ، متامورفوزشعله آتش نیست. اینها همه« مرحله تحول یا گشتگاه » ، وطبعا، اصالت گیتی وتن وخاک را، نابود و انکار میکنند . ازاین پس، آخوند و موبد و کاهن و کشیش این ادیان ، ازمتامورفوز گوهر انسانی خودشان به بینش، روی برمیگردانند ، و فقط بازتابنده روشنی ِِ یهوه ویا پدرآسمانی ویا الله و یا اهورامزدا هستند . درست همین ارث را در ممالک اسلامی به قشر« روشنفکر» نیز واگذارده اند . روشنی وگرمی ، از متامورفوز گوهرورندگی خود ِ اینها ، پیدایش نمی یابد ، بلکه مانند آخوندها ، وام گیرنده روشنی هستند. آنها ازقرآن ، روشنی قرض میکنند ، اینها از متفکران غرب . ازاین رو پدیدهِ « سحرو سپیده دم » ، که بیان « مرحله گشت ازتاریکی به روشنائی » بود، در فرهنگ زنخدائی سیمرغی ، ارزش فوق العاده داشت. اساسا « ابلیس = البیس » که برق زدن ناگهانی بود ، این Transitos را نشان میداد . دراروپا به شیطان ، لوزیفرLuzifer میگویند ، درحالیکه لوزیفر، نام « زُهره = ونوس» است، که درآسمان، اینهمانی ستاره سحری دارد . چرا ونوس، خدای زیبائی وعشق ، شیطان شد؟ همانسان که سیمرغ ، که برق ناگهانی = البیس هست ، «ابلیس « قرآن ومحمد گردید . لوزیفر( روشنی Lux+آوردن+ حمل کردن ferre ) به معنای « آورنده روشنائی= آبستن به روشنائی و مامای روشنائی ازتاریکی » است. این توراتست که نمیتوانسته است چنین گشتگاهی= متامورفوزی= دگردیسی را تاب بیاورد . در اشعیاء خطاب به زُهره = ونوس کرده میگوید ( ۱۴/۱۲ ) « ای زُهره ، دخترصبح ، چگونه ازآسمان فرو افتاده ای که امتها را ذلیل ساختی . چگونه به زمین افکنده شده ای وتو در دل خود میگفتی که بآسمان صعود نموده کرسی خود را بالای ستارگان خواهم افراشت وبرکوه اجتماع دراطراف شمال جلوس خواهم نمود. بالای بلندیهای ابر صعودکرده مثل حضرت اعلی خواهم شد. لکن به هاویه باسفلهای حفره فروخواهی شد .... » . بدینسان ، دخترصبح ، ستاره سحری یا زُهره ( درایران، زاور نامیده میشد ) که پیشرو روشنی آفتابست و آفتاب را میآورد ، همان « شیطان و ابلیس » ملعون میشود . موبدان زرتشتی ، راه دیگری برای برکنارکردن « زُهره » درپیش گرفتند که یهودیان . زُهره ، درفرهنگ ایران ، « رام ، دخترسیمرغ » بود . « رام » ، زنخدای نی نوازی( موسیقی) وجشن وموسیقی نوازی ) وباده و برهنگی بود . این زنخدا، که نخستین تابش سیمرغ ( بغ= خدای مهر ) بود ، گوهر سیمرغ را نشان میداد، نزد ایرانیان فوق العاده محبوب بود . ازاین روموبدان زرتشتی « رام » را، مرد و نرینه ساختند ، و « نی » را در رام یشت ، تبدیل به « نیزه جنگ » کردند. ازدختر سیمرغ ، که اصل عشق و موسیقی وجشن بود، خدای جنگ ساختند ! درفرهنگ ایران به زُهره ، بیدخت وزاور میگفتند. بیدخت ، سبکشده « بغ + دخت » است . این مشتبه سازی « رام » با «اناهیت » ازسوی موبدان زرتشتی، از شعرابونواس که خودایرانی بوده است، بخوبی نمایان میگردد.ابونواس میگوید :اذوجهت ناهیذ نجدیه و حان من بیذخت اعوازناهید ازسوی نجد برآمد و بیدخت تزدیک فرورفتن است ( ازمحمدعلی امام شوشتری ) .دراین نکته ، جای هیچ شکی نیست که « مهر و بغ » نام سیمرغ بوده است و خدای مهر، زن بوده است . موبدان زرتشتی، نام خدای مهررا از سیمرغ ، سلب، و به میتراس = مهراس = مرداس داده اند که همان ضحاک درشاهنامه میباشد ، که زرتشت بشدت با او مخالف بوده است . بهترین گواه براینکه « بغ» و« مهر» ، زن است ، ازنام ماه مهرگان در سغدی ، آشکارمیگردد . در سغدی به ماه مهرگان ( میترا گان ) =Baga-kaanich Bagakaanchگفته میشود که به معنای « بغ کنیز، زنخدای دوشیزه و نی نواز» است . کانیا و گانیا وگانا ، هم نی است وهم زن ( معرب گانا ، غنا ، تغنی است ). « ببر بیان » رستم ، همین بیور بغان ( سگِ آبی سیمرغ یا خدایان ) میباشد . دو نکته مهم که گوهر این خدا را مشخص میسازد ، یکی لـُختی و برهنگیست، و دیگری جشن است. در سغدی به برهنه و لخت بغنه bagna گفته میشود و به پرستشگاه ومعبد این زنخدا بغن bagn=bagan گفته میشده است . خدا، برهنه ولخت است. آنچه خدائیست ، برهنه ولخت میباشد . همچنین به جشن عروسی « بغنه پیش کته» bagane-pish-kete گفته میشده است . وبه بخشیدن bagd بغد گفته میشده است ، چون گوهراین خدا ، خود افشاندن وخود تگاندن= تکاندن ( تاگ = تاج ) است.ازهمین واژه بخوبی میتوان اصل « تاج بخشی » را حس کرد . « امره = مره» نام سیمرغ ، درمرحله خود تکاندن وخود افشاندن است ( پیشوند مردم و امرداد ) و« چمره » نام سیمرغ درحالت ِخود پراکندن وخود پخش کردن است ( تبدیل به جمره ، یا به چمران، شمیران شده است ).درتورات دیده میشود که با روشنی وبینش ( با خوردن ازدرخت معرفت ) ، انسان، اندام زایشی ( تن ) خود را میپوشاند . تن که اندام زایشی باشد ، تنها نشان اندام زایشی نبود ، بلکه همه وجود انسان را دربرمیگرفت . انسان درکل وجودش ، اصل آفریننده هست . آدم وحوا ، با نخستین بینش وروشنی که می یابند، ازتن خود ، شرمگین میشوند . این، بُن خوارشماری زندگانی درگیتی و زندگانی خاکی ، و معنای تازه خاکست که درپیش نداشت . اینست که رام= زهره، دخترسیمرغ، لخت وبرهنه است، چون درست به خاک وتن و به زندگانی درگیتی، ارج مینهد، چون « برهنیدن» که آفریدن باشد، دراصل، زائیده شدن درگیتی است . رام دریک دستش، خوشه انگوراست، که هم نماد انگور( باده= نماد متامورفوز= مستی ) و هم نماد « گوهرخوشه ای او » هست. واین خوشه انگوررا به سیمرغ ، هدیه میدهد . سکولاریتهبازگشتِ زُهـره یا« رام »در روان هاستنه « ترجمهِ مفاهیم خشک پیچیده ازغرب»رام،« مادر زندگی» و « خدای زمان = زروان » است . با رام است که در« گـَشـت زمان » ، « جشن » ، نقطه محوری زندگانی اجتماعی میگردد . اینست که درفرهنگ سیمرغی ، دین ، « دین جشنی » بود . خویشکاری موبدان وهیربدان ، سازمان دادن جشن ها دراجتماع بود . زمان ، گشتگاه رام ، روندِ جشن بود .« جشن»، گرانیگاه دین سیمرغی بود . جـشـن ، اصل اجتماعساز بود ، نه « ایمان به یک کتاب مقدس یا شخص مقدس». سکولاریته ، هیچگاه درانتظاربهشت یا زمان آخرو ظهوریک منجی، نمی نشیند ، و به وعده های توخالی بهشت، گوش فرانمیدهد ، بلکه در رندگی درگیتی ، بهشت یا جشن را میخواهد. این، « زندگانی تهی ازجشن درگیتی» هست که، نیاز به وعده و روءیای بهشت درآینده ، یا در فراسوی این جهان را دارد . زرتشت ، آتش را ازبهشت میآورد . به عبارت دیگر، جایگاه جشن ، درگیتی نیست. درست این ، برضد جهان بینی زال زرو رستم بود . زُهره یا رام ، بنیاد گذار فرهنگ جشن هستند . سکولاریته ، با وارد کردن یک ماده درقانون اساسی ، یا با ترجمه کتابهای گوناگون ازاندیشمندان غرب ، آفریده نمیشود . این پیکر ِ لخت وبرهنه و رقصان ِو نوازنده و ساقی ِ رام یا زُهره است که آگاهبود همگانی را ، آگاهبود جشنی میسازد . خویشکاری حکومت(شاهی)،جشن سازیست . جشنگاه درهرشهری ، باید میان شهرباشد وجایگزین مساجد ومعابد گردد . نیایشگاهها ، باید جشنگاه ها باشند. غایت نیایش وگوهرنیایش، جشن است . معابد و مساجد و آتشکده ها وکلیساها، باید تبدیل به « جشن گاه زندگی درگیتی » گردند . جشن، نه تنها مرهم برای نابرابریهای اجتماعیست ، بلکه درست برای « ایجاد برابری اجتماعی و طبقاتی و سیاسی و دینی » است . گرانیگاه مسائل ایران ، دوهزارسالست که مسئله « امتیازطبقه موبدان و آخوندها وفقها و علمای دین » ازهمگان است ، نه مسئله تبعیض طبقات اقتصادی . این تبعیض بنیادیست که بایستی نخست ازبین برده شود ، تا « مای اجتماعی ویا مای ملی » ، دراثر« جشن » ، آفریده شود . « دموکراسی » هم ، «جامعه جشنی » است . بازگشتِ زُهره یا« رام » ، بزرگترین یاغیگری و طغیان وسرکشی دربرابر ادیان نوری ( چه مسیحیت ، چه اسلام ، چه زرتشتی ، چه یهودیت ) میباشد. واین پرچم طغیان و یاغیگری را مولوی بلخی درفرهنگ ایران ، بازبا گستاخی بی نظیرش، برافراشته است . خدایان نوری ، ازیهوه گرفته تا اهورامزدای زرتشت ، ازپدرآسمانی گرفته تا الله ، همه بزرگترین دشمن خود را در زهره = افرودیت = رام وسیمرغ میدیدند، و اورا هست که ابلیس ودجال و شیطان و اهریمن و جمشید کُش و زدارکامه و زائوکش یا « لواط کننده با خود » یا« روسپی= جنده » دانسته اند. واژه « آسیب » که حتا درغزلیات مولوی به معنای « عشق » است ، تبدیل به « گزند و آزار» کرده اند . «عشق » ، اصل آزاراست . همچنین« ویناس» که تبدیل به واژه « گناه » امروزه ما شده است ، به معنای قوناس وقوناخ ( عشق ومهمانی) است. همه اینها ، بیان مسخسازی و واژگونه سازی ارزشهای ِ فرهنگ اصیل نخستین است .این مولوی بلخیست که « زُهره » را که یهودیت ومسیحیت ، تبدیل به شیطان کرده بودند ، ودراسلام نام « ابلیس» بدو داده شده بود ، پیکریابی اندیشه سکولاریته است، با دلیری و گستاخی بی نظیری ، از سر، در غزلیات خود ، به کردار اصل عشق و طرب و زیبائی زنده ساخت . او خدا را، درغزلیات خود ، باز ازنو به کردار « عاشق و مطرب و ساقی » تصویرکرد .زُهره عشق هرسحر، بر درما چه میکند ؟دشمن جان صدقمر، بر درما چه میکند ؟هرکه بدید ازو نظر ، باخبراست وبی خبراو ملکست یا بشر؟ بر درما چه میکند ؟زیرجهان ، زبر شده . آب، مرا زسر شدهسنگ ازو، گهرشده ، بر درما چه میکند ؟در زاهدی شکستم ، به دعا نمود نفرینکه برو که روزگارت ، همه بیقرار باداتن ما ، به ماه ( سیمرغ ) ماند، که زعشق میگدازددل ما ، چو چنگ زُهره ، که گسسته تار بادابه گداز ماه منگر، به گسستگی زُهرهتو حلاوت غمش بین ، که بکش هزار باداچه عروسی است درجان، که جهان زعکس رویشچو دو دست نو عروسان، تر و پرنگار بادابادا مبارک درجهان، سور و عروسیهای ماسورو عروسی را خدا ، ببرید بر بالای مازُهره ، قرین شد با قمر، طوطی ، قرین شد با شکرهرشب، عروسی دگر، ازشاه خوش سیمای مااین سرکشی و سرپیچی و یاغیگری ازخودِ گوهر رامی یا زهره ای مولوی بود، که دراو، باز برانگیخته و بسیج شده بود . درفرهنگ ایران ،« روان هرانسانی» ، گوهر « رام = زهره ، خدای عشق و موسیقی و رقص وشعرو زیبائی و شناخت » را دارد( رام = روان ، آنندراج ) . و این روان یا رام است که « افروزنده آتش جان » هرانسانی است . این رام هست که آراینده و نظم موسیقائی به تن میدهد ( گزیده های زاد اسپرم ، ۲۹ ، ۷ ). در روز بیست ویکم ، روز رام است، که فریدون برضحاک چیره میشود . دراین روزبود که برای چیرگی بر« اصل زندگی آزاری ، ضد قداست جان » ایرانیان ، زنار،یا کمر بند که دراصل، سی وسه رشته ( خدایان زمان) بود، به کمر می بستند ( آثارالباقیه ابوریحان )، تا سوگند وفاداری به این اصل بزرگ، یاد کنند . موبدان زرتشتی ، اینهمانی رام با روان انسان را، دربن انسان ، حذف کرده ، و آن را جزو « بن جانوران » کردند ( بندهش ، بخش چهارم، پاره ٣۵ ) . دستانی یا لحنی را که باربد برای « رام جید» که روز ۲٨ ماه باشد، ساخته است ،« نوشین باده یا باده نوشین » نام دارد . گوهرزنخدا رام ( درتصویربالا که با خوشه انگوراست) ، باده نوشین است . ساقی بودن و مطرب بودن و عشق و عاشق و معشوق بودن ، گوهر خدای مولوی گردید ، که همه بازتاب تصویر ِ زهره (رام ) وماه ( = سیمرغ ) است . مرده بُدم ، زنده شدم ، گریه بُدم ، خنده شدمدولت عشق آمد ومن ، دولت پاینده شدمدیده سیر است مرا ، جان دلیر است مرازَهره شیر است مرا ، زُهره تابنده شدمزُهره بـُدم ، ماه شدم ، چرخ دوصد تاه شدمیوسف بودم ( اصل زیبائی) زکنون ، « یوسف زاینده » شدمازتوام ای شُهره قمر، درمن و درخو دبنگرکز اثر خنده تو ( هلال ماه ، خندانست) گلشن خندنده شدممقبل ترین و نیک پی، دربرُج زهره ، کیست؟ نـی .زیرا نهد لب بر لبت ، تا ازتو آموزد ، نوانی ها وخاصه نیشکر، برطمع آن بسته کمررقصان شده درنیستان ، یعنی تعزّ من تشابـُد بی تو، چنگ و نی، حزین . بُرد آن کنارو، بوسه ایندف گفت : میزن بر رخم ، تا روی من یابد بهادراینجا که مولوی ، دربرج زُهره ، نی می یابد ، درست نشان بقای تصویر « رام » در ذهن اوست . این زُهره یا رام است که آرمان هستی یا زندگی انسان برای او میگرددهمیشه دامن شادی کشیدمی سوی خویشکشد کنون کف شادی ، به خویش دامانمزبامداد کسی غلملیج ( غلغلک= گل خوجه ) میکندمگزاف نیست که من ناشتاب ، خندانمترانه ها زمن آموزد این زمان ، زُهرههزار زُهره ، غلام دماغ سکرانمواو ازیاد نمی برد که این شمس تبریزیست که گوهر زُهره را دروجود او، ازسر برانگیخته است :شمس تبریز مرا ، طالع زُهـره داد استتا چو زُهـره ، همه شب جز به بطرمی نرومبطر، درشادی و نشاط و خرّمی به اوج رفتن است . بطر، گردن کشی کردن است . این فطرت رامی یا زُهره ای در مولوی، ازنو بسیج و زنده میشود ، و این گوهر انسانیست که زندگی را از ملول بودن میرهاند :ازملولی هرکه گرداند سری درکشم درچرخش و گردان کنمآن ملولی، دُنبل « بی عشقی» استجان اورا عاشق ایشان کنمعاشـقـی چـبـود ؟ کمال تشنگیپس بیان چشمه حیوان کنمصبرنماندست که من ، گوش سوی نسیه ( فردا، بهشت) برمعقل نماندست که من ، راه به هنجار رومعقل مزورو مصلحت بین وسرد ، که دنبال راه همه میرودچنگ زن ای زُهره من ، تاکه برین تن تن تنگوش برین بانگ نهم ، دیده به دیدار برمبادا مبارک درجهان ، سور و عروسیهای ماسور وعروسی را خدا ، ببرید بر بالای مازُهره ، قرین شد با قمر، طوطی، قرین شد باشکرهرشب ، عروسی دگر، از « شاه خوش سیمای ما »این زُهره ، دخترصبحی که تورات دراو، شیطان را میشناسد ، واین زُهره که دراسلام ، زنیست که هاروت وماروت دل به او می بازند وبدین علت، ازگستره ِ خدائی، طرد میگردند ، ازسر، درفش خود را برضد « ضحاک زدارکامه که در قربانیهای خونی ، گوهر جشن را می یافت » در غزلیات مولوی برمیافرازد . آنگاه این روشنفکرانی که لوزیفر( آورنده روشنائی = زُهره = شیطان= خدای ماما ) ازمتامورفوز وجودِ خود ِ آنها ، آتش نیفروخته ، به مـُشتی اصطلاحات خشک و مفاهیم ِ یخزده وزمهریری از فلسفه غرب چسبیده اند، تا ایرانیان را سکولار کنند . این پیکر زیبای زُهره یا رام هست که همه را از زیبائیهای گیتی ، مست و خرّم و رقصان میکند ، نه چند تا مفهوم خشکیده وبی روح و یخ زده و ترجمه شده ازغرب . سکولاریته ، عاشق « رام » شدنست که خدای تحول دادن گوهرجشنی خود ، درروند زمان ودرگوهرانسانها ودرگیتی و طبیعت هست . درفش سرکشی برضد خدایان نوری را، که مولوی برافراشت، هیچ روشنفکری درایران، تاکنون بوئی هم ازآن نبرده است ، تاچه رسد به اینکه گستاخی وتوانائی آن را داشته باشد که این درفش را بازبرافرازد .خدایان آورنده روشنی از تاریکیبُن ها جویندگی و بینش حقیقت درهرانسانیچیست که هردمی چنین ، میکشدم به سوی او ؟عنبر، نی . و مشگ ، نی . بوی ویست ، بوی اوچرا رام یا زُهره ، اینهمانی با« بـوی » دارد ؟چرا، زُهره ، کسیست که میخواهدخـدا را ازتخت ، بیندازد ؟چرا زُهره، کسیست که قدرتهارا برروی زمین ، سرنگون میـسازد ؟ای مطرب دل، زان نغمه خوشاین مغز مرا ، پـُر مشـغـله کنای زُهره ومَـه ، زان شعـلهِ رودو چشم مرا ، دو مَـشـعـلـه کنکجاست مطرب جان( رام ) تا زنعره های صلادرافکند ، دم او ، در هزار سر ، سو دااگر زمین بسراسر، بـرُویـد از « تـوبه »بیک دم ، آن همه را ، عشق بدرود ، چو گـیاازآنکه توبه ، چو بند است ، بـند نپـذیردعلوّ ِ موج چو کـُهسار و، غـره دریادرفرهنگ ایران ، سه خدا بودند که « آورنده روشنی ازتاریکی » بودند : ۱- رام (= زهره ، درایران، زاور، خوانده میشد) و۲- سروش و٣- رشن( رشنواد ، کسیکه داراب، فرزند هما را برای نخستین بار، میشناسد- درشاهنامه ) . درتورات ، یهوه درهفت روز خلقت ، اصلا آتش را هم خلق نمیکند ، وصحبتی ازآتش نیزنمیکند، و « روشنی و گرمی » ،ازآتش برنمیخیزد ، بلکه در آغاز، خود یهوه ، « روشنائی » را خلق میکند . روشنائی یهوه و الله ، ازآتش برنخاسته اند . روشنائی و گرمی ، متامورفوز « آتش = تخم » نیست . بدین سان ، انسان وجان ، ازاصالت بطورکلی، و از« اصل بینش و روشنی بودن » افتاده اند. تورات با این عبارت آغازمیشود که : « وخدا گفت : روشنائی بشود و روشنائی شد، و خدا روشنائی را دید که نیکوست ، و خدا روشنائی را از تاریکی، جداساخت » . با جداساختن روشنی ازتاریکی و خلق روشنائی مستقیما در آغاز، سرنوشت زُهره ، معین میگردد، که خدای « آورنده روشنی از تاریکی Lucifer» بود . همینسان این خدایان ) ( زُهره + سروش + رشن = کاوتِس ) ، هم در میترائیسم ، وهم دردین زرتشت ، خویشکاری ِ نخستین ِ خود را از دست میدهند . دراین دو دین ، هرچند رام و سروش و رشن ، نگاه داشته میشوند ( زرتشت درگاتا ، فقط یکبارنام سروش را میآورد و یادی از رشن نمیکند ) ، ولی ازاصالت، انداخته میشوند ، یا نقشهای «وردستی » به آنها داده میشوند. اهورامزدائی که جایگاهش، روشنائی بیکران است، وهمه چیز را از روشنائی خود( ازهمه آگاهی خود) میآفریند ، دیگر نمیتواند ، رام ( زاوَر= زُهره ) و سروش و رشن را ، به کردار « آورنده روشنائی از بُن تاریک انسانها » تاب بیاورد . اینست که این هرسه خدا ، از « بُن انسان » ، تبعید و طرد میشوند، و ارج روشنی و بینشی که درجستجوی مستقیم و بلاواسطه خود انسان ودرمتاموروفوزگوهرخود انسان، یافت میشود ، ازبین میرود . درلاتین دیده میشود که لوسیفرLucifer که به معنای « آورنده روشنی است هم به ۱-زنخدای ماه ، وهم ۲- به ستاره سحری که زُهره باشد، و هم٣- به دیانا Dianaگفته میشد که خدای ماما ست که یاری دهنده در زائیدنست، مانند سیمرغ که آل نامیده میشده است، و دراصل مامای زائیدن رستم از رودابه بوده است . این معانی سه گانه ، روند زاده شدن خورشید( روشنی روز) از ماه درشب، بوده است . لوسیفر، یا آورنده روشنائی ازتاریکی ، که بیان پیدایش وزایش روشنی وبینش و کل هستی، ازبُن وتخم هرچیزیست، راه را برای « خدای خلق روشنی » بکلی می بست. ازاین رو، لوسیفر، فرشته یاغی شد که خدایان نوری را ازتخت میاندازد و همچنین ، قدرتهای زمینی را سرنگون میسازد.این خدایان ) رام ، سروش ، رشن ) ، درالهیات زرتشتی ، نگاهداشته میشوند، ولی همه ، گوهراصلی خود را که در دین سیمرغی یا زال زری داشتند ، از دست میدهند . تصاویرخدایان « رام» و « سروش » و« رشن » ، در الهیات زرتشتی، درست نابود سازنده فرهنگ اصیل ایران و اصالت انسان و اصالت گیتی و خاک میگردند . این هرسه ، پیکریابی « آگاهبود سحری، یا سپیده دمی، یا پگاهی » یا بسخنی دیگر، پیکریابی « اصل متامورفوز مستقیم وبیواسطه حواس ِ خود ِانسان، به آگاهی وبینش وروشنی » هستند . رام یا زُهره ، اینهمانی با « بوی » دارد، و بوی ، به « همه حواس و اندام شناخت وگفتار » ، گفته میشده است . دربندهش( بخش چهارم، پاره ٣۴ ) میآید « روان ، آنکه با بوی درتن است : شنود، بیند و گوید و داند » . « بوی » درفرهنگ ایران ، همانسان که به « حواس » گفته میشده است ، به «آگاهبود و شعور و وجدان » نیز گفته میشده است . درفرهنگ ایران ، حواس ، از آگاهی و بینش و روشنی، جدا ساخته نمیشوند ، بلکه انسان درهمان آن، که حس میکند ، روشن و آگاه وبیننده نیز میشود . یا درهمان آن که روشن و آگاه میشود، حس نیز میکند . آگاهی وشعورووجدان ، خویشکاری ِ نیروئی فراسوی « حواس» نیست . این اندیشه بسیار ژرف ، در اصطلاح « بوی = روان = رام = زُهره » ریشه دوانیده است .آگاهبود سحری و سپیده دمی ، نه تنها آورنده روشنائی ازژرفا و بُن تاریکست ، بلکه هنر « پیش روی ، پیش دوی ، پیش تازی ، پیش آهنگی » دارد . روان انسان ، رام یا « بوی » بود . همه حواس و نیروی شناخت انسان، هم آورنده روشنائی ازبُن تاریک بودند ، و هم پیش بین و پیش یاب وپیشگام وپیشتاز بودند . سحر و سپیده دم بینش و آگاهی ، ازبُن هرچیزی بودند . حواس و خرد ، بو میبرند . حواس و نیروی شناخت انسان ، در« کنـون » نمیایستد و نمی ماند ، بلکه در زمان ، به پیش می تازد . این بو بردن ازآینده وپیش آمدها ، که درخودِ گوهر اندام حسی و شناختی » انسان، سرشته شده است، اورا راهبری میکند . آگاهبود سحری یا پگاهی ، نه تنها پیش بینی در دیدن هست ، بلکه دیدن هم ، یکی از بوی ها = حواس هست . انسان درهمه حواسش ، پیش بو ، پیش بین و پیش یاب وپیشتاز هست . خود جان ، نوعی پیش آگاهی ازخطر و آزار را درهمه حواس پدید میآورد که انسان را راهنمائی میکند . این « ازخود ، درجستجو، راه را گشودن و راه را بو بردن » در هرجانی هست. سروش ، که دربُن هر انسانی است ، در نخستین داستان شاهنامه ، از توطئه اهریمن برای کشتن کیومرث( بُن همه انسانها در الهیات زرتشتی ) ، زود آگاه میشود، و این آگاهی را درگوش سیامک زمزمه میکند . این سروش دربُن ِ وجود ِ فریدون هست که اورا ازتوطئه برادرانش برای کشتن او ، آگاه میسازد . او بو میبرد که برادرانش میخواهند اورا بکشند . اینست که حواس ، تنها مستقیم و بلاواسطه ، « آنچه درپیششان= حضورشان هست » درنمی یابند ، بلکه همانسان که واژه « پیش » در فرهنگ ایران ، نه تنها بیان « حضور» است ، بلکه بیان « بسوی آینده= و آنچه پیش میآید » نیزهست ، با هرحسی ، گونه ای « پیش حسی » ، « پیش آگاهی » نیزهست ، که « رازگونه ، در گوش خرد، زمزمه » میشود . حواس، امتداد می یابند ، به آینده ، کشیده میشوند . این آگاهی ، ویژگی آمیختگی سیاهی با سپیدی را دارد، دود و شعله با همست،« سایه روشن » است. هرحسی،هرشناختی ، پیشرو، پیش دو، پیش کشنده نیز هست . درست با همین ویژگی « بوی = رام » بود که ادیان نوری ، سرسازگاری ندارند ، چون با چنین ویژگی، جان و روان انسان ، نیاز به راهنما و پیشوا ومرجع تقلید و پیامبر و واسطه و حُجـّت ندارند . آشیانه سیمرغ ، برفراز « سه درخت خوشـبـو »بُن هرجانی، « سه بوی به هم آمیخته» یا عشق استسیمرغ، یا بُن هستی، یا خدا، اصل عشق استدرشاهنامه ، برفرازکوه البرز، سه درخت خوشبو هستند که به هم پیوسته اند ، و برفرازاین سه درخت خوشبو هست که سیمرغ ، آشیانه دارد . به عبارت دیگر، درخت کل هستی ، مرکب ازسه چوب = سه بوی = سه عشق است، که باهم میآمیزند ، ویک بو یا یک عشق میشوند . « ون van » هم درپهلوی « درخت وجنگل » است و« درخت بس تخمک » که فرازش سیمرغست، « وَن van» نامیده میشود ، و واژه « وندیدن vanditan» درپهلوی به معنای « دوست داشتن و پرستیدن و ستایش کردن » است . همچنین در سانسکریت « ون van » به معنای « عشق و دوست داشتن » است و هم « وان vaan» به معنای چوب ، عشق ، پرستش » وهم « ونه vana» به معنای « درختستان ، و خواهان ومشتاق » است وهم نی و چوب و چوب نی « ونسه » میباشد. زُهره ،که درایران « زاور»، و در روم ونوسVenus نامیده میشد از واژه ونس vanas مشتق شده است، که به معنای لذت و کامست( Stowasser) که درآلمانی هنوز به شکل « ونه Wonne» بکاربرده میشود(Duden). خدای عشق و زیبائی ، با چوب نی، و نی، و بوئی که درچوب و تخم گیاهان نهفته است، کار دارد . نه تنها ونوس رومی ، بلکه افرودیت یونانی ، خدای زیبائی وعشق، که همه گستره طبیعت ازتن او میرویند و ازاو جان میگیرند ، نیز در اصل دیونه Dioneیا Dio+naia نامیده میشده است، که به معنای « نی خدا » هست . سه درخت خوشبو ، سه اصل جهان در درخت کل هستی میباشند، که باهم آمیخته اند که گوهر سه اصل، باهم آمیخته و یکی شده (« بوی» و« بود » ، یک واژه اند . چیزی «بود» دارد، که بودارد وبو میدهد ، وازحواس انسان ، حس کرده و شناخته میشود ) کل هستی میباشند . بدینسان گوهر ِ سیمرغ = ارتای خوشه ، « بوی = عشق = آرزو= امید » هست که ازاو درسراسرگیتی، پخش وپراکنده میشود و فضا را پرمیکند وهمه ، عشق را می بویند . بوی آن خوب ختن می آیدم بوی یار سیمتن میآیدممیرسد درگوش ، بانگ بلبلان بوی با غ و یاسمن میآیدمدرد ، چون آبستنان میگیردم طفل جان ، اندرچمن میآیدمبوی زلف مشکبار ِ « روح قدس »همچو جان ، اندر بدن میآیدمخدا ، سیبی ( سیب = پیکریابی عشق است ) است که هرجا آن را بشکافند، بوی خوشش، همه جا پخش میگردد .ازآن سیبی که بشکافند در رو م رود بوی خوشش، تاچین وماچیناگر« سیبش» لقب گویم وگر« می »وگر« نرگس» و گر« گلزار» و « نسرین »یکی چیزست . دروی چیست ، کان نیست !دراو چیست که نبوده باشد . دراو، همه چیز، موجود هست.خدا پاینده دارش ، یارب ، آمینخدا یا بن هستی، « بوی یا عشق» است که ازهرجانی، بیرون آمد، همه جا پراکنده میشود و دریک نقطه نمی ماند و همه را بدون تبعیض فرامیگیرد . اینست که رام ، که دخترسیمرغ ، یا نخستین پیدایش اوهست، اینهمانی با «روان = بوی » دارد . خدا یا بُن هستی، بودارد ، خوشبو هست، چون، « بود= اصل هستی هرچیزی » هست . حتا اهورا مزدا، همین ویژگی خوشبوئی گوهری را به خود نسبت میدهد . این بُن هرجانی یا هرانسانی هست که مارا میکشد. بوی هرچیزی ، مارا به سوی شناخت آن ، حس کردن آن ، راهبری میکند . همه خدایان ایران ، دارای بوهای خوشند . بوی هرچیزی ، پیامبر اوست .گفتا که بود همره ؟ گفتم خیالت ای شهگفتا که « خواندت » اینجا ؟ گفتم که « بوی جانت »ای روی خوشت ، دین ودل منای بوی خوشت ، پیغمبر منچیست که هردمی چنین ، میکشدم بسوی اوعنبر، نی و، مشک ، نی . بوی ویست ، بوی اوسلسله ایست بی بها ، دشمن جمله توبه هاتوبه شکست . من کیم ؟ سنگ من وسبوی او مولویچوب درخت کل هستی ، بوی مهر دارد ، که میکشد و جاذبه دارد . ازاین روی هست که وای به ( = نای به ) کفش چوبین دارد ( بندهش ) . این بوی مهر سیمرغ( خوشه سه درخت خوشبو) ، در آشیانه هست که سام را بسوی کوه البرز، برای یافتن گم کرده اش ، راهبری میکند . برفراز این سه درخت :برو بر نشیمی چو کاخ بلند زهرسو، برو بسته راه گزندبرو اندرون ، بچه مرغ و زالتو گفتی که هستند هردو همالهمی « بوی مهر» آمد از باد اویبه دل ، شادی آورد ، همی باد اوینبـُد راه، برکوه ازهیچ روی دویدم بسی گرد او پوی پویمرا « بویه پورگم کرده » خاستبه دلسوزکی ، جان همی رفت خواستاین بوی سیمرغ و زال، که شیر را ازپستان خدا مکیده است ، درسام ودرهرانسانی ، « امید، آرزومندی = بویه » میآفریند ، وهنگامی که سیمرغ ازکوه ، زال را با خود فرود میآورد :زکوه اندر آمد چو ابر بهار گرفته تن زال، اندر کنارزبویش، جهانی پرازمـُشک شددو دیده مرا با دولب ، خشک شد..به پیش من آورد ، چون دایه ایکه ازمهرباشد ورا مایه ایزبانم برو بر، ستایش گرفت بسیمرغ بردم نمار، ای شگفتدراینجا سام نریمان ، نخستین بار درفرهنگ ایرانی ، « تجربه قداست دینی » را میکند ، که تفاوت کلی با تجربه قداست دینی، در یهودیت ودر اسلام دارد . سام نریمانی که فرزندش زال زر، را درواقع ، کـُشته است، ودرکودکی ، بیرون افکنده ، و بدست مرگ سپرده است، واکنون برای پوزش ( استغفار) نزد خدا آمده است، خدا ، نه تنها، دم از گناه بزرگ اوکه برضد قداست جان بوده است، و قبول پوزشش ، نمیزند ، بلکه با مهرش، به پیشواز او میشتابد، و فرزندش را که اکنون فرزند و همال خود ِ سیمرغ یا خدا شده است، به اوازنو هدیه میدهد . عشقی که گناه را فراموش میکند، و ازمجازات قتل وقصاص ، سخن نمیگوید ، عشقیست که وجود سام را دیگرگونه میسازد . این تجربه عشق خدای ایران، سیمرغست که برعکس تجربه های قداست در یهودیت و اسلام ، روبروشدن با خدا و دیدار مستقیم او ، در بوی مهری که جهان را فرامیگیرد، سام را چنان منقلب میسازد که « خرد ، درسرش دیگر جای نمیگیرد » . این بوی زال، درآشیانه سیمرغست که سام جوینده را به سوی کوه البرزراهبری میکند . جای شگفت و حیرت است که شعرای ایران ، این همه از یعقوب و بوی پیراهنش ، شعر سروده اند ولی کسی جز فردوسی ازبوی زال وسیمرغ که چشم سام را روشن میکند، و رهگشای بسوی خداست، سخنی هم نگفته است . سیمرغ ، مهترپریان، همیشه در« بوی وشعله آتش» چهره می نماید . هنگامی زال زر، بیاری سیمرغ برای درمان رستم ورخش نیاز دارد سه مجمر( آتشدان ) پرازآتش تیز( آتش شعله ور) با عود سوزان، فرازکوه میبرد و دراین شعله آتش و بوی است که سیمرغ درمیان شب ، تجلی میکند :هم آنگه چومرغ ازهوا بنگرید درخشیدن آتش تیز دیدنشسته برش زال با داغ ودرد زپرواز، مرغ اندرآمد به گردبشد تیزبا عود سوزان فراز ستودش فراوان و بردش نمازبه پیشش سه مجمر( آتشدان ) پر ازبوی کردزخون جگر، بر رخش ، جوی کردهمیشه بُن هستی یا خدا یا حقیقت ، در« بوی برخاسته ازشعله آتش » پیکربه خود میگیرند ، نه در« روشنائی » . این «متامورفوز خود تن » هست که گوهر خدائیش ، تبدیل به روشنی و گرمی ، به حقیقت میگردد . این وحی نیست که ازآسمان ، عاملی آنرا فرود بیاورد. این است که مولوی میگوید پیامبران ، عود هستند که هنگامی درآتش افتادند ، بوی خدا، ازآنها برمیخیزد ، ولی اگر تو به چنین بوئی ، قانع نیستی خودت، عودی درآتش بشو، تا معدن و سرچشمه حقیقت گردی :عود خلقانند ، این پیغمبران تا رسدشان بوی علـّام الغیوبگر به بو ، قانع نه ای . تو هم بسوزتا که معدن گردی . ای کان عیوبچون بسوزی، پـُرشود چرخ از بخورچون بسوزد دل ، شود وحی القلوبفقط توئی که خودت را ازاین متامورفوز ِ گوهری بازمیداری ، و از اصالت بینشی خودت ، روبرمیگردانی .« بو» که « بودت » هست، باید گرم شود ، تا ازخویشتن برآید . در شعله کشیدن وجود خوداست که بوی خوشی که درجانست ، پدیدارمیشود .بسوز ای دل که تا خامی، نیاید بوی دل ازتوکجا دیدی که بی آتش ، کسی را بوی عود آمدهمیشه بوی با عود است ، نه رفت ازعود ، نه آمدیکی گوید که دیرآمد ، یکی گوید که زود آمدبوی هرکسی را میتوان ، بیش ازگفتارو پیش ازگفتار، شنید. آنچه کسی نمیگوید و فاش نمیسازد، میتوان ازآنچه گفته است ویا ازخاموشی اش ، بو برد . بوی نهفته درانسان یا درهرچیزی، غماز است وخودرا لو میدهد . بورا نمیتوان پوشانید. هیچ چیزی نمی تواند ، بوی خود را مخفی سازد .بو که گوهر هرجانیست ، به رغم آنکه نهان و غیب است ، ولی نیروی کشش برما دارد . حواس ما ، بو میکشند ، یا به عبارت دیگر، با بُن واصل چیزها ، رابطه مستقیم دارند. این کشش به درون و باطن و گوهر نهفته هرچیزیست که انسان را به جستجو می انگیزد . هیچ انسانی نیاز بدان ندارد که با اراده و عمد ، جوینده بشود . این ، جویندگی و پژوهندگی ِ زورکی و نمایشی وساختگیست . انسانی، که حواسش را خرفت نکرده باشند ، به خودی خود ، جوینده و « بوینده » هست . با زور و عنف و اراده و تقلید ازشعار « خودجوئی وجستجوی حقیقت » ، نباید و نمیتوان به جستجوی حقیقت رفت ، بلکه باید روزنه های حواس خود را که با مفاهیم و تصاویر و آموزه ها، پر کرده و گرفته اند ، ازاین مفاهیم و تصاویر و آموزه ها ، آزاد ساخت . روزنه های حواس را باید ازاین عادتهای فکری و ایمانی ، خالی کرد . این ایمانها و آموزه ها و عقاید هستند که هیاهو راه انداخته اند که حواس، به تنهائی ، قادر به درک حقیقت وبُن پدیده ها نیستند . حقیقت، غیب است. حقیقت ، فراسوی حضور حواس است . حقیقت وخدا و بُن همه چیزها ، بدان علت « غیب و فراسوو ترانسندنس » است، چون عقاید و عادات فکری و آموزه ها آموخته شده ، روزنه های حواس ما را آکنده اند . بوی حقیقت وخدا وبُن هستی ، دیگر نمیتواند به حواس انسان راه یابند . حواس ، «اخشم » شده اند ، و توانا به بو کشیدن نیستند . حقیقت یا اصل و گوهرچیزها ، در بویشان ، که نادیدنی و ناگرفتنی هستند ، درپیرامونشان پخش و پراکنده میشوند و جهان را پرمیکنند . فضای ما، پر ازبوی حقیقت و بُن و اصل پدیده هاست . فقط ما را « اخشم » کرده اند . سراسر وجود ما ، بینی هائی هستند که حس بویائیشان را دراثر « خشم = تجاوزخواهی = زدارکامگی = بردن به هرقیمت = قهرو قدرت طلبی » ، از دست داده اند . ما به« زکام کل حواس= زکام وجودی » ، مبتلا شده ایم . هستی ما ، زکام شده است . وانسانی که برغم داشتن بینی و« حواسی بینی گونه اش »، نمیتواند بو ببرد ، نمیتواند بوی حقایقی را که درسراسر فضای اجتماعی و سیاسی و دینی اوپخش و پراکنده اند ، دریابد . غیب بودن ، مسئله نیست . بوها همه ،غایب ازنظرند و به دست نمیآیند . با دریافتن این بوهاست که بوی جان خود انسان نیز ، برمیخیزد ، و نسیم بهاری میگردد :بیا تا نوبهارعشق باشیم نسیم ازمشک و ازعنبر بگیریمزمین وکوه و دشت و باغ جان راهمه ، درحلـّه اخضر بگیریمدکان نعمت ، از« باطن » گشائیمچنین خو ، از درخت تر بگیریمتا بالاخره بجائی برسیم که بوی سیمرغ یا رام یا زُهره از ژرفای هستی وجان خود مان ، به حواسمان برسدچند باشد غم آنت که زغم ، جان ببرمخود نباشد هوس آنکه ، « بدانی جان چیست ؟ »چند گوئی که چه چاره است و مرا درمان چیست ؟چاره جوینده که کرده است ترا ؟ خود ، آن چیستبوی نانی که رسیده است ، بران بوی بروتا همان بوی دهد شرح ، ترا کین نان چیستگرنه ، اندر تتق ازرق ، زیبا روئیستدرکف روح ، چنین مشعله تابان چیستآتش دیده مردان ، حجب غیب بسوختتو ، پس پرده نشسته ، که به غیب ، ایمان چیستبوی جان خود را دریافتن ، بوی جان هرکسی را دریافتنست، و این راه ِجستن چاره ، برای رهانیدن جان خود وجانهای دیگر ازغم و رسیدن به طرب است . ازجان خود است که میتوان بوی زهره یا ماه ( سیمرغ ) را که جانان ، که مجموعه همه جانها درعشقست، شنید .ازکنار خویش یابم هر دمی من بوی یارچون نگیرم خویش را من هرشبی اندر کنارتا فریاد زنیم :من طربم ، طرب منم ، زُهره زند نوای منعشق میان عاشقان ، شیوه کند برای مناین زُهره یا رام هست که هنگامی درخاک وگلی که یهوه والله ازآن وجود انسان را برای عبودیت واطاعت ساخته اند ، پنجه خود را بزند ، این گل وخاک وجود انسان ، در یک آن ، تبدیل به چنگ وچغانه میشوند، و انسان اصل موسیقی و طرب میگردد :ای زده مطرب غمیت در دل ما ترانه ایدر سرو دردماغ جان ، جسته زتو فسانه ایچونکه خیال خوش دمت ، ازسوی غیب در دمدزآتش عشق برجهد ، تا به فلک زبانه ایزُهره عشق ، چون بزد ، پنجه خود درآب وگل

Saturday, 1 September 2007

شعله آتش در فرهنگ ایران


شعـلـهِ آتـش» در فـرهـنگ ایـران
منوچهر جمالی
فرهنگ اصیل ایران، درشعله آتش، گرانیگاه ِ « تجربه بینش حقیقت » را کشف کرد. «بیصورتی» که تحول به جهانی از صورتها می یابد، ولی هر صورتی از این تارهای گیسوی آشـفـتـه، لرزان و بربلندی یازان و چون دلبری مست و خرّم گرازان وخروشان ودرهم پیچان و رقصان، بی درنگ، صورت خود را دردیگرگونشدنش، گم میکند ...
چهارشنبه ۷ شهريور ۱٣٨۶ - ۲۹ اوت ۲۰۰۷
اَلاو= ال+ لو= پیچهِ سیمرغ+ عشق ِسیمرغ درتبری، ال و ال پر= شعله آتش ا َل = شعله آتش = سیمرغ ال پَر= شعله آتش= پرتوسیمرغ + پـروبرگِ سیمرغ گرانیگاه ِ تجربه ِ بینش حقیقت وازخـود ، زائـیـده شـدن « شکـُفـتگی ِگـوهـرانسان » تن انسان،آتشکده ایست که ازآن، شهاب وبرق برمیخیزد پیشگـفـتـار فرهنگ اصیل ایران، درشعله آتش، گرانیگاه ِ « تجربه بینش حقیقت » را کشف کرد . « بیصورتی » که تحول به جهانی از صورتها می یابد، ولی هر صورتی از این تارهای گیسوی آشـفـتـه، لرزان و بربلندی یازان و چون دلبری مست وخرّم گرازان وخروشان ودرهم پیچان و رقصان، بی درنگ، صورت خود را دردیگرگونشدنش، گم میکند. درک کل جهان ، به کردار« شعله آتش» ، به کردار« بیصورتی» ، که در صورت یابیهایش، « صورتی » ، یا« سرخ رنگ» یا آل ، یا رنگ شادی وجشن و زایش و راستی وصراحت وگرمی وجاذبیت ودلکشی میگردد . سراسرجهان، شعله آتش ، یا رقص رشته های گوناگون ازهم ، و درهمست . جهان ، شعله آتشی میشود که ناهمگونی صورتها و درهم گداخته شدن صورتها ، به کلی ، دست از اندیشه « نظام سفت وثابت» میکشد . صورتهایش درکشیدن و واکشیدن ، درهرج ومرج و پراکندگی ونا استواری خود ، تحول به روشنی و گرمی یکپارچه ویگانه می یابد . گرمی این آتش ، به گوهر نهفته در درون همه چیزها ، پر، برای پروازمیدهد . در شعله آتش، معما و راز بُن جهان، یا حقیقت یا خدا باشد ، بدین شیوه ، به او روی میکنند . خدا و حقیقت یا بُن گیتی ، « مادّه وتن میگردند» ، که هیچ سنگینی و گرانجانی درخود، ندارند ، بلکه اوج سبکی باد را نیز دارند. هم تن وماده اند، وهم سبک وروان . چنان گرم شد رخش آتش گهـر که گفتی برآمد زپهلوش پـر گرانیگاه تجربه آتش، که در« بیرون آمدن و زهـش گوهری تخم » ودر « فرازگیرانیدن »، و در« روئیدن پرها، ازشانه های تخم » ، یا در « الاو » بود ، در دین زرتشتی ، ازهم پاره ساخته شدند . آتش، پـرخود را ازجانش ، نمیرویاند و نمیگستراند، بلکه« درخشش » ، « پـر ِ قرضی » هست ، که اهورامزدا ازروشنی گوهری خودش ، به او میچسباند . این اهورامزداست که از« روشنی یکرنگ وثابت » خود، « آتش بی شعله ودود » میآفریند . چنانچه دربخش چهارم بندهش ، پاره ٣٣ میآید که : « آتش ، که درخشش او، ازروشنی بیکران ، جای هرمزد است ... » . درخشش آتش ، ازآتش نمیزهد ، بلکه اهورامزدا از روشنی بیکرانش ( دانش فراگیرش، که ساکن و ثابت وتغییر ناپذیراست ) به آتش ، میچسباند . اینکه در شاهنامه میآید که زرتشت ، آتش را از بهشت آورد، همین معنا ومحتوا را دارد، چون بهشت، جای روشنانست. بدینسان ، تجربه زهش شعله آتش، تجربه معجزهِ چسباندن « روشنی وامی ، به آتشی که ازگوهرخود ، سترونست » میگردد. تجربه مرغی که دیگر پر، از کتف خودش نمیروید ، ولی پـری عاریه ای، به او آویخته میشود . بدینسان ، اصالت ، ازتخم همه جانها وانسانها ، گرفته میشود . هرچند زرتشت ، « آئین ظاهری ِ آتش » را پذیرفت ، ولی تجربه اصیل شعله که ، روند ِ زایش ِ گوهربُن هرجانی وانسانی را مینمود ، و حقیقت آن را ازخود آن جان ، به روی میآورد ، ازبین برد . بدینسان « روبه آتش کردن » ، برای زرتشت ، وبرای زال زرو رستم ، دوتجربه گوناگون بادومعنای کاملا متضاد باهم بودند . آتش زال زر، آتش زرتشت نبود. دراین تجربه ژرف از« شعله آتش » ، فرهنگ ایران، بزرگترین سراندیشه جهانی خود را یافت ، که سپس دربرداشتی تنگ وناقص ، به هراکلیت ، فیلسوف یونانی رسید، که فلسفه و شیوه زندگی غرب را درنهادش برانگیخت ، وشکل داد وبارورو پویا ساخت . ما برای شناخت تجربه آتش و رابطه اش با زایش حقیقت وراستی و شادی و جشن به کردار نهادِ زندگی و« اصالت آفرینندگی درهرجانی و هرانسانی » که ازآنها جدا ناپذیرند، ازردپاهای دیگرجزمتون زرتشتی، که بجای مانده است، بهره میبریم . تجربه شعله آتش در ویس و رامین و رابطه اش با «سـوگـنـد» سوگند خواستن، یا سوگند دادن و گفتن ، رویارو با آتش ، برپایه اندیشه « پیدایش و رویش و وخشیدن ِ تخم ازگرمی » بوده است . این آئین که در دوره زنخدائی پیدایش یافت، با اندیشه « قداست جان » به هم گره خورده بوده است ، ونمیتوانسته است ، سوگند دادن، با « جان آزاری و زدارکامگی » همراه بوده باشد . درشاهنامه نیزرد پای این سوگندگفتن دربرابر آذرگشنشپ، موجود هست . درخود اوستا ، شعله آتش، saoka -aatare نامیده میشود ، و« سوکه » ازسوئی دربرهان قاطع ، به معنای اندام تناسلی ، وازسوی دیگر« سوگ » ، به معنای «خوشه گندم وجو» است . این واژه ، اصل همان اصطلاح« سوختن» درعرفانست، که گرانیگاه معنایش را عوض کرده است . شعله آتش، اینهمانی با « خوشه تخمها درزهدان = آتش در آتشدان » داشته است. چنانچه دیده خواهد واژه « آذرگشسپ » نیز همین معنا را دارد . « سوک سیاوش » نیزچنین گونه سوگندی بوده است . شعله آتش ، یا سوک ( خوشه ، او ج پیدایش و روشنی ِگیاه است ) . بنا براین ، دادن معنای به اصطلاح saokenta(vant ) = دارای گوگرد ، گونه تحریف وبرداشت جان آزارنده درمیترائیسم بوده است . اندیشه بنیادی همان اندیشه وجود « آتش اوروازیشت » درهرتخمی هست ( درگفتارپیشین ، بررسی شد ) . در گزیده های زاد اسپرم میآید ( بخش سه، پاره ٨۰ ) « آتش اور وازیشت، که در گیاهان است ، که درتخم ایشان آفریده شده است. زمین سفتن، جوش آوردن و تافتن آب ،و با آن شکوفه گیاهان را دلپسند و خوشبوی کردن و بر پزاندن ( پخته کردن ) و به مزه های بسیارگردانیدن ، وظیفه اوست » . این گرمی هست گه هنروگوهر تخم را، پدیدارمیسازد. شراب هم ، چنین گونه آتشی شمرده میشده است که گوهرنهفته تخم انسان را پدیدارمیسازد . اسدی در گرشاسپ نامه در داستان جمشید میگوید چو بیداست و چون عود ، تن را گهر می، آتش . که پیدا کندشان هنر می، ویژگی آتش را دارد . تن ، اینهمانی با« عود» یا« بید» دارد و گرمی آتش ، گوهر نهفته در تن را میرویاند = می وخشاند = شعله ورمیسازد. البته این روند بیرون آوردن گوهرهرچیزی ، معنای « آفرینش » را داشت . آفرینش ، خلق کردن از فراسو ( از روشنی یا ازخواستِ اهورامزدا) نبود ، بلکه « ازخود»، روئیدن ، یا« ازخود »، وخشیدن = شعله ورشدن بود . این بود که « راسـتی » ، « خود آفرینی یا گوهرخودرا ازگرمی یا آتش درون ، شعله ورساختن » بود . برای برگذاری آئین « سوگند دادن » ، آتشی برپا میکردند ، و درآن صندل و عود و کافورو مشک ... میریختند ، تا بوهای خوش آنها بیرون آید و فضارا بیاکند . درروبروی آتش ایستادن، رنگ سرخ آتش به رخسارانسان می تابد وروی انسان را همرنگ وهمگوهرخود میسازد . ببین در رنگ معشوقان، نگر در رنگ مشتاقان که آمد این دورنگ خوش ، ازآن بیرنگ جان ، اینک سوگند گفتن ، سرمشق شدن چنین روندی درپیدایش بو ازعود درآتش ، یا از«پیدایش شعله ازهیزم و ذغال » میباشد . با رو به روی شعله آتش نهادن ، ورنگ سرخ اورا گرفتن ، گوهر انسان شعله ورمیشود و پیکریابی « راستی » میگردد . حقیقت ازاو، میشکوفد . این « ارتای خوشه » است که ازدرون خودش ، بیرون میآید و شعله میشود ، و این سرمشق انسانست . این تجربه بود که بنیاد اینهمانی دادن خدا ، با « تحول یابی هیزم وذغال ، به شعله آتش، و تحول یابی شعله آتش، به روشنائی وگرمی » شد . وازآنجا که می هم همین رنگ و ویژگی را داشت و با خون اینهمانی داشت ، آتش شمرده میشد. خدا یا حقیقت یا بن گیتی درهرجانی، درروند آفریدنش ، همان روند زایش شعله وتابش وپرتو، ازذغال یا شمع وچراغ و هیزم را دارد . این بردمیدن شعله وروشنی ازهیزم و ذغال وشمع وچراغ ، روند آفرینندگی جان و خدا ( تخم ارتا = تخم آتش ) درانسان ، درعرفان نیز باقی میماند همه آتشی تو مطلق ، بر ما شد این محقق که هزار دیگ سر را به تفی به جوش آری بفروز آتشی را ، که درو نشان بسوزد به نشان ، رسی تو آن دم ، که تو بی نشان، بمانی ای چراغ و مشعله هفت آسمان خاکیان را ، آمد ی مهمان ، بلی صفت خدای داری ، چو به سینه ای درآئی لمعان طور سینا ( بوته آتشینی که نمیسوزد)، تو زسینه وانمائی صفت چراغ داری ، چو به خانه شب درآئی همه خانه نور گیرد، ز فروغ روشنائی صفت شراب داری ، تو به مجلسی که باشی دو هزارشور و فتنه ، فکنی « زخو ش لقائی » این روند « تحول یابی ، یا متامورفوز ِهیزم و ذغال وشمع » ، به « شعله = الاو= ال پر= ال » ، وسپس متامورفوز « هرج ومرج و خم وپیچ و تعدد وکثرت شعله » ، به « یگانگی ِ روشنی و تابش و فروغ همرنگ » نشان « پیدایش خدا ازخدا ، در دیگرگونه شدنش » بود. این ذغال یا آتش یا شعله یا روشنی یا گرمی ، به خودی خود و جدا ازهمدیگر، نبود که روبه یکی ازآنها کرده میشد ، بلکه « رو به این تحولها و متامورفوزها پیاپی » کرده میشد . «ارتای خوشه » ، در هر دانه اش درجانها و انسانها ، متامورفوز به « ال = الاو= ال پر» می یابد . راستی (= ارتا ) ، روند خود آفرینی خدا در تبدیل شدنش به جهان جان ، به گیتی ، به انسان هست . راستی ودروغ ، لق لق سر زبان نیست، بلکه روند ِ تحول گوهری و پدیدارشدن این گوهر است . اینست که سوگند ، با ایستادن روبروی آتش، گره ِ وجودی خورده بود ، تا تاب ورنگ آتش بر روی انسان بتابد و انسان ، همرنگ او بشود . در رنگ یار بنگر، تا « رنگ زنـدگـانی » بر روی تو نشیند ، .... ای ننگ زندگانی هر ذره ای دوانست ، تا زندگی بیابد تو ، ذره ای . نداری ، آهنگ زندگانی ؟ این اندیشه درداستان ویس ورامین نیر بازتابیده شده است که شاه ، ازرامین روبرو با شعله آتش ، سوگند میخواهد . کنون من، آتشی برفروزم برو، بسیارمشک وعود ، سوزم تو آنجا، پیش دینداران عالم بدان آتش، بخور سوگند محکم ..... زآتشگاه ، لختی آتش آورد به میدان آتشی چون کوه برکرد بسی از صندل و عودش خورش داد به کافور وبه مشکش، پرورش داد زمیدان ، آتشی سوزان برآمد که با گردون گردان همبرآمد چو زرین گنبدی ، بر چرخ ، یازان شده لرزان و ، زرّش ، پا ک ریزان به سان دلبری ، درلـعـل و مـُلحم گـرازان و خـروشان ، مسـت و خـرّم چوروز وصلت ، او را روشنائی همو سوزنده ، چون روز جدائی ( دروصال ، آتش ، گرمی همراه با روشنائیست + سوختن آتش، معنای جدائی وبریدگی دارد ) زچهره، نور درگیتی فکنده زنورش، تار تاریکی رمنده چو ازمیدان برآمد آتش شاه همی سود از بلندی ، سرش با ماه زبام کوشک موبد ، ویس ورامین بدیدند آتشی یازان به پروین بزرگان خراسان ایستاده سراسر، روی زی آتش نهاده این توصیف درویس و رامین ، درست تجربه اصیل فرهنگ ایران را از« شعله آتش » ، نگاه داشته است ، که درهمه متون زرتشتی ، سرکوبی و حذف شده است . شعله آتش ، دلبریست که پیراهنی چسبان از ابریشم سرخ رنگ پوشیده و میرقصد و مست وخرّم وخندان است وبیننده را افسون میکند . این « تجربه شادی وخندی وخرّمی وجشنی درآتش » هست که درغزلیات مولوی ازسربه سخن میآیند : آتش که او نخندد ، خاکسترست و دودی شمعی که او نگرید ، چوبی بود ، عصائی آتشی از رخ خود ، دربت و بتخانه زدی وندرآتش بنشستی و چو زر میخندی مست وخندان زخرابات خدا میآئی بر شر و خیرجهان ، همچو شـر ر ، میخندی بلند شدن شعله (= الاو) ازآتش، بیان « آفرینش جهان ، به کردار زایش » بود، که بلافاصله دو برآیند گوناگون بسیارژرف داشت: ۱- جشن وشـادی و ۲- بینش و روشنی . آتش ، در درون هیزم یا چوب یا درپیه و روغن ، نهفته هست ، وفقط باید بیرون بیاید، یا زائیده بشود . اینست که دربخش چهارم بندهش پاره ٣٣ ازآتش خواسته میشود که هنگامی تراچیزی برچیز نهند ، « بیرون آی» و « فرازگیر» . آتش، درست این عمل « بیرون آمدن و روئیدن و مشتعل شدن و زبانه کشیدن » را میکند . این « ازخود بیرون آمدن » و « وخشیدن وبـر افروختن » ، درست معنای « زائیده شدن » را دارد . درعرفان وادبیات ایران ، این اصطلاح « ازخود بیرون آمدن » میماند ، ولی ژرفای این زمینه فرهنگیش را ازدست میدهد . « ازخود بیرون آمدن » ، به هیچ روی معنای « دست کشیدن ازمنیت، ویا ترکِ هستی خود » را نداشته است ، بلکه معنای« شکفته شدن گوهرخود» را داشته است . مولوی میگوید : ای غنچه ، گلگون آمدی ، وز خویش بیرون آمدی با ما بگو : چون آمدی ؟ تا ما زخود ، خیزان کنیم درست این « بیرون آمدن ازخود» ، که زائیده شدن باشد ، جشن سازنده است . صائب تبریزی ، امکان شکفتن گوهرانسان را دراجتماع خود ، نمی بیند ، و همیشه از« غنچه ماندن وجود انسان » ، می نالد .انسان نمیتواند ازخویش، با گونه سرخ بیرون آید ، وازخود ، برپای خود ، برخیزد . هرپیدایشی وآفرینشی وزایشی ، همسرشت با جشن و شادی است . « سراسرجهان ، شعله آتش است » ، به معنای آنست که جهان، همیشه ازگوهرخودش و ازژرفای خودش ، پیدایش می یابد، وبا آن، شادی وجشن میآید . آتش که در راستای گرمای گوهری درک میشود ، ۱- ازسوئی نقش روشن شدن و آشکارشدن و چهره یافتن یا بینش را دارد و۱- ازسوی دیگر نقش شادشدن و جشن ساختن رادارد . گرهمچو روغن سوزدت ، خود روشنی گردی همی سرخیل عشرت ها شوی ، گرچه زغم چون مو شوی اندیشه جشن وشادی ، درفرهنگ ایران ، جداناپذیر از« شعله آتش » است، که روند آفرینش میباشد . درست الهیات زرتشتی ، این دونقش شعله آتش را یا نادیده میگیرد ، یا برداشتی دیگر ازآن دارد. البته آتش ، دردین زرتشتی ،« آفریده اهورا مزدا » میشود ، درحالیکه « ارتا = ارتای خوشه= سیمرغ » ، خودش ، آتش و خودش شعله آتش است، که ازآن ، روشنائی وگرمی می تابد. به عبارت دیگر، خودش ، در همه جانها و انسانها ، نهفته است ، و خودش ازخودش ، زاده میشود (= معنای اصلی واژه ِ خدا ) . دربندهش ، روایت زرتشتی چنینست که اهورامزدا : « فرمود به آتش که تورا خویشکاری در دوران اهریمنی ۱- پرستاری مردم کردن ۲- خورش ساختن و ٣- از میان بردن درد است . با این فرمان ، اهورامزدا ، خویشکاری یا اصالت را ازآتش ( همه جانها و انسانها ) میگیرد . آنها ازخودشان ، آفریده نمیشوند . اینست که « جشن زایش و پیدایش ازخود » را ندارند . معنای « شادی » درالهیات زرتشتی ، به « تسکین درد ی که اهریمن ایجاد میکند » ، کاسته میگردد . « شادی» درفرهنگ سیمرغی و درسنگنبشته های هخامنشیان، معنای دیگری دارد که درمتون زرتشتی به آن داده میشود . همچنین دراین متون ، ازپیدایش بینش وروشنی دراثرگرمی ، سخنی نمیرود، درحالیکه این یک مفهوم بنیادی بوده است . آتش وجشن وشادی ، پدیده های ازهم جداناپذیرند . با آوردن آتش بوسیله زرتشت ازنزد اهورامزدا ، یا خلق آتش از روشنی بی جشن وبی زایش ، گرانیگاه پدیده « شادی » عوض میشود . شادی ، دیگر ریشه درگوهر خود انسان وجهان ندارد .گاهنبارها ، درفرهنگ سیمرغی ( ارتای خوشه ) شش تخم یا آتش هستند، که ازآنها ابربارنده و آب و زمین وگیاه وجانور و انسان میرویند یا شعله ورمیشوند . این شش گاهنبار، که شش آتش پراکنده در گیتی هستند، و الهیات زرتشتی آن را مسکوت میگذارد ، بزرگترین جشن های آفرینش جهان از« تخم آتش = ارتا = سیمرغ » هستند. اینست که جهان « شعله ارتا = شعله سیمرغ = پروبال گسترده ِسیمرغ » میباشد. در تبری به شعله آتش، هم « ال » گفته میشود که سیمرغ خدای زایمان باشد ، و هم « ال – پر » گفته میشود . پر، هم به معنای برگ درخت است ، و هم به معنای روشنی و شعاع وپرتو است ، و هم به معنای بال است . پس شعله آتش ، متناظر با گیسوی روشنی و شعاع وپرتو است ، هم متناظر با برگهای درخت « ون وس تخمک » است ، هم متناظر با« پرسیمرغ » است . اینست که شعله آتش درویس و رامین، بشکل دلبری زیباست که جلوه کنان با نازو تکبرمیخرامد ( گرازان ) و میبالد، و پیراهنی ابریشمی که نهایت ملایمست به تن چسبانیده است که سرخگونه ( لعل )است . لعل ، معرب « لال » است، ولال دراصل « الال = الاله » بوده است که « ال ِ ال= سرخ ِ سرخ » باشد. به سان دلبری ، درلعل ومـُلحم گرازان و خروشان ، مست وخرّم و روشنائی او، زاده از« وصال وهمآغوشی » است ( چو روز وصلت ، اورا روشنائی ) ، چون روشنائی آتش، چانچه دیده خواهدشد ، ازسنگ ، یا امتزاج دوبُن جهان ( که بهرام و سیمرغ باهم باشند ) برمیخیزد . این ویژگیها که در اشعارِ نقل شده در داستان ویس و رامین ، ازشعله آتش، آمد ه است ، تجربه های بنیادی فرهنگ ایران رادرباره گوهرانسان ، مینماید . انسان ، تخم آتش است ، و هنگامی به وجود میآید ، که به بلندی وبه فرازه ، شعله بکشد . بُن انسان ، درفراز وبلندیها ، در هما وبهمن ، در « اقتران خوشه پروین با هلال ماه » است . انسان ، تخم درختیست که باید شعله آتش، یا « بلند آتش » گردد ، تا « هستی بیابد » . شعله ، با گردون، همبرمیشود : « زمیدان آتشی سوزان برآمد که با گردون گردان ، همبر آمد » . یا شعله آتش « چو زرین گنبدی ، برچرخ ، یازان » ویا آنکه : « همی سود ازبلندی، سرش برماه » ، و بالاخره « بدیدند آتشی ، یازان به پروین » . هرچند ما دراین تصاویر، تخیلات و تشبیهات شاعرانه می بینیم ، ولی اینها همه به « داستان های بنیادی آفرنش » درفرهنگ ایران برمیگردند . آنچه درباره شعله آتش گفته میشود ، با پدیده « آتش سوزنده که گوشت را می بلعد ومیخورد و متجاوز و نابود سازنده » است ، فرق کلی دارد . این ویژگیها ، اندکی برجسته ساخته میشود ، تا بیتشربا تجربه آنان از« شعله آتش » آشنا گردیم رابطه «شعـلهِ آتش» با «گـنـبـد» ( ۱ ) شعله ، مانند گنبدی زرین است که به سوی چرخ میبالد، ویا قصد پیمودن به چرخ را دارد . شعله ، میخواهد مانند گنبد ، که نماد جنبش به آسمانست ، راهش را به آسمان بپیماید . گنبد وقبه ، نماد « تنگنا و چهارچوبهِ » آتش نیست . شعله آتش را نمیتوان قاب کرد، یا درچهارچوبه و در قفس گذاشت . قبه و گنبد ، مانند بام ، اینهمانی با آسمان دارند . چوزرین گـنـبـدی ، بـرچرخ ، یـازان یازیدن ، به « بالیدن درخت » گفته میشود و یازیدن ، آهنگ کردن ( قصد واراده کردن ) ، و بلند برشدن و پیمودن، و دست بسوی چیزی درازکردن نیزهست . اینجا شعله ، ویژگی گنبد را دارد که دست بسوی چرخ می یازد. شعله ، قصد رسیدن به آسمان را دارد ودرحال پیمودن این مسیراست . زبانه آتش ، اینهمانی با« انگشت » و با « پروبال » داده میشود. درخت ، مرکب ازدوواژه « در+ اخت » است . آختن ، برکشیدنست . درخت، تخمیست که ببالا کشیده میشود . اینست که سیمرغ ، فراز« سه درخت » درفرازکوه البرز، یا برفراز درخت بس تخمک دردریای ِ وروکش است . سیمرغ ، شعله ایست که برفراز درختان ، زبانه کشیده است، و این شعله اش هست که به خوشه پروین میرسد . تلازم اندیشه شعله آتش با تصویر« گـنـبـد » ، پیوندی بسیار ژرفست . گنبد و آتش، با همند .آتشکده و آتشگاه ، « گنبد آذران » نیزنامیده میشود . برای شناخت ِ بنیاد این پیوند ، نگاهی به داستان کیخسرو درشاهنامه ، افکنده میشود ، که بدون قهرو جنگ ، « دژ بهمن » را میگشاید . تنها، گشودن دژ بهمن ، یا دست یافتن به چنین معرفتی که گوهرش بدون قهروپرخاش است ، « حقانیت به حکومت کردن درایران » میدهد . این اصل ، بنیاد فلسفه سیاسی و حقوقی و قانونی بوده است . رعایت نکردن آن از حکومتها درتاریخ ایران ، بیان نفی و فقدان این فرهنگ نیست ، بلکه بیان « درجه حقانیتی بوده است که مردم به یک حکومت یا شاه یا هرحاکمی میداده اند ». وجود این فرهنگ درضمیر مردم ، سبب میشود که از حدی که این تفاوت میان « واقعیت تاریخی» و« فرهنگ» ازحدی میگذشت ، ملت ، حق به سرکشی می یافت . واقعیت تاریخی ، هیچگاه درایران، با فرهنگش، سازگار نبوده است . این اختلاف« فرهنگ » با « واقعیت تاریخی » ، سبب « اصل غاصب بودن همه حکومتها درایران » گردیده است . این گشودن دژ، یا حصار(ارک ، نام بهمن ارکمن است ) بدون خشم یا بدون پرخاشگری یا عنف و زور، بنیاد بینش ِ سیاسی درفرهنگ ایران بوده است و خواهد ماند . بدون شک ، همین اصل « بنیاد جهان آرائی ِ دموکراسی » است . در جامعه ای دموکراسی هست، که درهیچیک از روابط سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و حقوقی و دینی ، باهیچ انسانی با زوروقهرو عنف و تحمیل وتهدید رفتارنشود . ضمیروخرد هیچ انسانی، نباید آزرده شود . این جامعه را درفرهنگ ایران، هزاره ها پیش ازپیدایش پدیده دموکراسی دریونان ، درایران ، « شهرخرّم » مینامیدند . « خـرد» ، درفرهنگ ایرانی، که تراوش مستقیم جان ( = آتش ) است ، نه تنها فاقد گوهر خشم و قهرو عنف و انذارو وحشت انگیزی است ، بلکه برضد خشم و قهرو عنف و انذارو وحشت انگیزی و ارهاب نیزمیباشد. ازاینرو هست که پدیده « خرد » ، در فرهنگ ایران ، به کلی با پدیده « عقل » درغرب و اسلام ، فرق دارد . درگشودن ِ« دژ بهمن » است که « گنبد آذرگشسپ » بنیاد کرده میشود ، که درپیش آن ، سوگند یاد میکرده اند . پس « گنبد آذران = یا محراب که « میترا آوه » باشد ، به معنای آتشگاه مهر است = « در ِمـهـر» ، که نام دیگر آتشکده است » به معنای« تخم یا آتش مهر»است ، تنگاتنگ با « بهمن = بُن کل هستی و خرد بنیادی یا آسن خرد درهرانسانی » پیوند دارد . اینست که باهمدیگر، زمانی در چند بیت فردوسی ، درنگ میکنیم . هرچند کیخسرو دراین داستان ، در را بدون قهر میگشاید، ولی برضد اندیشه اصلی بهمن، با جنگ وپیکاروقهر، به دیوان درون دژ میپردازد . این تصویر بهمن ، در دین زرتشتی ، به کنار نهاده شده بود است، و بهمن ، مستقیما میبایستی از« روشنی اهورامزدا که دیگر ازآتش بر نمیخیزد » پیدایش یابد . ازاین رو با « آئین بهمنی درشکل اصیلش »، دشمن بودند. اکنون کیخسرو ، پس ازآنکه نامه ای در دیوار ارک می نهد ، ناگهان در دژ، پدیدارمیشود و به خودی خود، گشوده میشود . ازآن پس یکی روشنی بردمید شد آن تیرگی سربسر ناپدید برآمد یکی باد با آفرین هوا ، گشت خندان و روی زمین « در دژ» ، پد ید آمد « آنجایگاه » فرود آمد آن گرد ِ لشگر پناه « بدانجا » که آن « روشنی بردمید » سرباره تیز شد ناپدید بفرمود خسرو ، « بدان جایگاه » یکی « گنبدی » سر به ابر سیاه .. درست درچنین جائیست که گنبد آذرگشسپ پایه گذارده میشود . « بردمیدن روشنی » درجائی که « در دژ خرد بنیادی و ضمیر انسان ، گشوده میشود » و هوا و زمین ، میخندند ، « جایگاه گنبد آذران » است . گنبد ، گنبز هم گفته میشود، و بخوبی دیده میشود که پسوند « بد » ، همان « بز » است . « بز»، به معنای زهدان است، و گـُـن که دراوستا gaone باشد ، دارای معانی ۱- رنگ و ۲- افزایش و غنا هست ( یوستی ) . پس گنبد ، به معنای « زهدان یا شکم برآمده و آماس کرده ایست که اصل افزایش و لبریزی و « رنگ » هست . ولی« گون » ، معنای « جان » هم را دارد . پس « گنبز » ، جایگاه پیدایش زندگی و بینش(= روشنی ) و جهان جانست. تخمدان و خوشه تخم ها دران ، نماد همین « آتشدان و هیزم و ذعالها » هست ، که ازپیوند یابی، یا عشق آنها باهم ، آتش افروخته، و تبدیل به «الاو یا شعله » ، میگردد . این تجربه ، در تنگنای مفاهیم ما از « قرارگرفتن تخم در زهدان » نمی ماند ، بلکه همچنان ، بیان « زایش اندیشه ها و بینش ازخرد = کل وجود انسان » و پیدایش و آفرینش جهان وزایش خورشید از ماه نیزهست . ازاین رو آتشکده ، « در مهر » و « محراب » نیز خوانده میشد ، چون پسوند « محراب » که« آوه » در « میترا + آوه » باشد، به معنای « آتشگاه و کوره و داش » است ( لغت نامه ) .« میترا آوه = محراب » ، به معنای آتشگاه عشق است . وهرمحرابی ، گواه بر خمیدگی شکم آبستن مادر، بر « گـُن + بـَز» است . چون اصطلاح « آذرگـُشـسـپ » یکی از اصطلاحات فوق العاده مهم درفرهنگ ایرانست ، دراینجا بررسی کرده میشود ، چون روشنگرتجربه پیدایش شعله و روشنی از تـن ( که به معنای آتشکده یا مقام وجای آتش میباشد ) انسان است . هرتـنـی، آتشکده میباشد . این، هم بیان ارج تن یا جسم ( جسه = لار) است، هم بیان اصالت هرچیزمادی و گیتی ، وپیدایش معرفت ازانسانست . « آذرگشسپ » ، همان خدائیست که درمُهره ای درخبیص کرمان ، تصویرآن نگاشته شده است . برسراپای تن این زنخدا ، نـُه خوشه بسیار بلند، که بسوی آسمان افراشته شده اند ، روئیده اند . چنانچه نشان داده شد ، خود واژه « وخش ، وخشیدن » نه تنها معنای «روئیدن وبالیدن » را دارد ، بلکه معنای « شعله کشیدن و برافروخته شدن » را هم دارد. همچین آنها در این خوشه ها ، شعله های آتش هم میدیده اند . پیشوند « گـُـش» در گشسپ هم ، همان واژه « ووش = وشی » است، که به معنای« خوشه » است . همچنین « سوگ » ، ازسوئی به معنای « خوشه گندم وجو » است ، و ازسوی دیگر معنای « شعله آتش » را دارد . در اوستا aatara saoka به معنای « شعله آتش » است . به ویژه که برفراز مو، یا گیسوی این زنخدا، سه خوشه که سه مشعله باشد ، نقش گردیده اند . به همین علت درکردی « گیسنای »، به معنای افروختن است، و گیسه نه ، افروختگی است، و واژه « گیزان» که ازهمان گیز= گیسو » ساخته شده، به معنای « استره » است که نی میباشد . این زنخدا، اینهمانی با روز نهم( ۹= سه بارسه ) « آذر» دارد، ومردم، این روز را « زرفشان » میخوانده اند ( برهان قاطع ) . و نام « زال زر» ، وهم نام دودختر رستم ، که « آذرگشسپ» و « زربانو» باشند ، همگی ، نامهای این خدا هستند . ازتن ، یا آتشکده ِ وجود ( میترا+ آوه = محراب ) آذر، نه شعله آتش ، به آسمان می یازند . در هزوارش ، دیده میشود که « آذر» به معنای « زهدان » و « زن آموزگار» است، که حاوی معنای روشنی است . آذر درکردی ، آگر است، و در فارسی ،« آگر» ، به معنای تهیگاه است، و آور ، درکردی هم آبستن و هم آتش است . پس تن که اصل زایش و نماد آفرینش بطورکلی است ، اصل شعله آتش نیز میباشد . روند آفرینش، روند پیدایش شعله آتش از« تن = زهدان » است . کل وجود مادی ، به کردار« تن » شناخته میشود که ازآن شعله آتش برمیخیزد. به جهان جسمانی،« تـنـکـرد » گفته میشود . « بانو » که در پهلوی baanoy باشد و به معنای عروس است ، درشکل baanuy که همان واژه میباشد ، دارای معانی روشنی ، پرتو ، شعله ، حرارت نیزهـست ( فره وشی ) . بانو، عروس یا زن ، اینهمانی با « روشنی و پرتو و شعله وحرارت » داده میشود . ازهمین نکته ، میتوان دریافت که به زن ، به چه دیده ای نگریسته میشده است . ازاین رو هست که در بهمن نامه ، درپایان داستان وورشکستگی بهمن زرتشتی درجهاد های دینی اش با خانواده زال و رستم که سیمرغی بودند ، دودخت رستم ، یکی که « آذرگشسپ » باشد ، « پیشرو » هما میشوند ، که بنیاد گذارحکومت هخامنشی درداستان میگردد ، و دیگری که « زر بانو « باشد، « رایزن هما » یا شاه میگردد . دودخت جهان پهلوان ، تهمتن یکی « پیشرو» شد ، یکی « رایزن » به همین علت ، « دل» نیز که« میان وجود انسان » شمرده میشد ، نام این خدا را داشت . نام دل zr+daya = hr+day میباشد که همان «ارد» یا ارتا باشد ، که دراوستا سبکشده به شکل zered درآمده است .به دل ، ارد هم گفته میشد . دی و دایه ، نام مادر و زنخداهست . ازبرابری zr با hr میتوان دریافت که « زر» دراصل به معنای « نی » هست ، چون « هره »، نی میباشد . و درکردی « زه ل » که « زه ر» باشد، به معنای « نی » هست . پس دل ، خداوند ِ نای ، خدائی که نایست ( نای به = وای به ) میباشد . دل ، آتشکده ایست که شعله هایش در همه خانه تن و اندام حسی میپراکند و ازاین روزنه ها سر بر میکشد . گذشته ازاین، نام خودِ زرتشت که درگاتا tra+ thush+zara میباشد ، درست نام همین زنخدا هست . thush نی هست، چنانچه توشمال درشوشتری، و برخی دیگر ازگویشها ، نی نوازیست و پسوند « تره » ، سه هست . توشترا ، به معنای سه نای = سئنا = سن = صنم هست که نی باشد، و زره توشترا ، نائیست( نای= تن = زهدان = اصل آفریننده ) که متامورفوز به شعله آتش می یابد، و ازآن شعله ها یا خوشه ها ، روشنی وفروغ برمیخیزد ، چون تخم، درفرهنگ ایران ، اصل روشنی و پیدایش است . یکی از معانی « آذرگشسپ » ، برق است که درفرهنگ ایران ، گوهر « خندان » دارد . بـرق ، میخندد . برق ، خنده سیمرغست. گوهر سیمرغ ، خندیدن است . درغزلیات مولوی ، برق ، همیشه خندانست . ودر داستان « برخ اسود » که شیخ عطار درکتاب « مصیبت نامه ، صفحه ٨٣ » میآورد ، و رد پائی ازهمین خداست ،و به معنای « برقی که زاده از سیاهیست= برقی که ازابرسیاه که سیمرغست میزاید ومیخندد » ، کسیست که یهوه موسی را روزی سه بار، با انتقاد ازخدا ، میخنداند . این ویژگی « برق » ازکجا میآید ، و با آتشی که ازآذرگشسپ شعله میکشد ، چه رابطه دارد ؟ « برق آذرخش »، در تبری ، ال سوسو نامیده میشود، و برق آسمان ، الب سو، و برق لحظه ای، الب ، و برق ناگهانی ،« الـبـیـس » و« سنـجـل » نامیده میشود . همین نامها ، هویت برق، را که شعله آتش شمرده میشده است ، روشن میسازند . الب ،« ال به » است . از نام دیگربرق، که « سنج + ال = سنگ + ال» ، وآتشیست که از ابرمیجهد ، باز میتوان گوهردقیق برق را یافت . برق و ابر هردو، در بندهش ( بخش نهم ) باهم « سنگ » شمرده میشوند . سنگ ، امتزاج و اتصال دواصل یا دوچیزهست. وجود ال ( سیمرغ ) آمیزش دواصل باهمست ( اصل سه تا یکتائی= دوچیز+ اصل آمیزش= ٣ ) . ازسنگست که آب ( باران ) و آتش ( برق ) سرچشمه میگیرد . نام دیگربرق ناگهانی که « الـبـیـس » باشد همان « ال + ویس » است، که به معنای « یوغ وجفتی وهمزادِ ارتا و بهرام » میباشد . « ویس »، همان واژه « وی » هست که به معنای « جفت » هست. درست همین واژه « الـبـیـس » است که معربش « ابـلیـس » شده است . همه متون اسلامی ، اعتراف میکنند که ابلیس مهتروشاه پریانست و خدای مجوسانست . نام دیگر ابلیس درعربی « حارث» است که معرب « ارتا = ارس » میباشد که همان سیمرغ و آذر( خدای آتش ) میباشد . پس ازآنکه تا اندازه ای با گوهربرقی که درآسمان ابرمیزنند ، آشنا شدیم ، میپرسیم که این آتش برق ، چگونه درتن آذرگشسب در زمین می نشیند ؟ آتش در زمین، « می نشیند» . آتش را هیچگاه نمی کـُشتندچون این گناه شمرده میشد ، بلکه آتش را « می نشاندند» . هنوزهم آتشکشی نیزمعمول نیست، بلکه ما « آتش نشانی » داریم . آتش باید درزمین بنشیند ، همانسان که آذرگشسپ نیز درنقش، برزمین نشسته است . اگر اندکی در نام « آتش درابر» و « اتش درگیاه » بنگریم ، می بینیم که آتش درابر، « وازیشت » نام دارد ، و آتش در درون گیاه ، « ئور وازیشت» نام دارد ، که وجه مشترکشان ، « وازیشت » است . وازیشت Vaazisht، آتشی است که برای برافروختن بکارمیبرند ( فره وشی ) . اکنون از بررسی این اصطلاح، که فوق العاده روشنگرست میگذریم، و فقط بطورکوتاه ، اشاره بدان میکنیم ، که این برق ( جـَمره ، این واژه، معرب ِ همان واژه ِ« چمره » است که سیمرغ افشاننده تخمها میباشد، چمران = شمیران ) درروز یکم ماه آبان، بنا بربندهش ، به زیر زمین میرود ، آنجا که چشمه آبهاست .گرمی و خویدی (= آتش وآب) را به آب درفرستد، تا ریشه درختان به سردی و خشکی ، نخشکد، و درماه دی ، روز آذر(روز نهم = روز این خدا ) همه جا آتش فروزند، و نشان کنند که زمستان آمد . روند تحول از میان ابر، به زیر زمین ، درپیکر خدای دیگر که « رپیتاوین » نام دارد ، چهره به خود میگیرد . رپیتاوین ، آبستن به اصل گرمی ازآتش افروخته درابراست، که آن را به زیر زمین میرساند، تا ازریشه درختان وگیاهان فرا آهنجیده شود ، و این آتش سیمرغ یا ال ، که جفت جدا ناپذیربهرامست، از« رپیتاوین» به تن «آذرگشسپ» ، متامورفوز می یابد . دراین متامورفوز« ال » به « رپیتاوین » ، و ازرپیتاوین به « آذرگشسپ » ، نوبت بالاخره به آذرگشسپ میرسد که این آتش به شکل شهاب ، به آسمان بپرد و بجهد . «شهاب » ، هم به معنای « درخش آتش + شعله کشیدن آتش و شعله آتش که بلند میشود » هست ، وهم تیروناوکیست که انداخته میشود . این تیر شهابست که با آن میتوان غمهارا راند زجور چرخ ، چو حافظ به جان رسید دلت بسوی دیو محن ، ناوکِ شهاب انداز- حافظ شهاب نیز، مرکب ازدوواژه « شاه + آوه » یا « اتشگاه سیمرغ » است( آوه = آتشگاه ) .« شاه » ، نام سیمرغست . شهاب ، به گیاه کاجیره هم گفته میشود که نامهای دیگرش، بهرام و بهرامه ( سیمرغ ) است ( فرهنگ گیاهان ماهوان) . واژه « وازvaaz» که ازآن « وازیشت vaazisht» برآمده ، و گوهر آتش ابر و گیاه را مشخص میسازد ، دارای معانی : پرواز، حرکت ، جنبش ، جهش است ( فره وشی ) . vaazenitanوازنیتن ، به معنای روشن کردن و افروختن میباشد. Vaazishinبه معنای الهام است . واژه « وازپیچ » که از« واز» ساخته شده ، بنا بربرهان قاطع ، ریسمانی را گویند که درایام جشن وعیدها، ازجائی آویزند و برآن نشسته درهوا آیند و روند . نام دیگر تاب ، « ارک » هست. واز، با« جنبش جشنی» کاردارد . این جنبش وجهش ونوسان وشادی ، « ارکه هستی » درهرجانی شمرده میشد . درکردی ، واز، دارای معانی شادابی و شکوفائی نباتات و لبریزی و بازی کردن با چیزهاست . تجربه تحول ومتامورفوز آتش درآذرگشسپ ، به یک جنبش جهشی » ، یکی از برآیندهای مهم « شعله آتش» بوده است . جـَستن ( جهش ) ، کاریست که بدون خواست وعمد ، ازکسی سرمیزند، و طبعا چنین پیدایشی ، نشان سرشت و طینت اوست . ازاین رو جهش ، معنای سرشت و طینت بر زمینه Immanenzدارد . نام یکی ازپهلوانان ، « نیکی جهش » است که به معنای « نیک سرشت » است . این جوشیدن و فوران ( yas=jas ) جهشنjahishn گوهر انسان وتن را ، برجسته و نمایان و واضح میسازد . اینست که بازی و رقص و انگیختگی و لبریزی و ازخود سررفتن و غلغله انداختن وفواره آسا ازخود بیرون ریخته شدن ، وطرب آشکارکردن ، گوهر« تن » را پدیدارمیساخته است . ازاین رو به « تن»، یا «شکل انسان » در پشتو ، « جسه » ، و درکردی « جه سه = جه سته » میگویند که معربش « جسد » شده است . چون دراین دل، برق نور دوست ، جست اندرآن دل ، دوستی میدان که هست ( مولوی ) بساط سبزه ، لگد کوب شد بپای نشاط زبس که عارف وعامی ، به رقص ، برجستند ( سعدی ) و مولوی همین اندیشه « بیرون جهیدن آنچه درضمیر انسانست » را گواه بر زهشی بودن خدا، درانسان میداند. آنچه درضمیرست ، تنها بطورخشک وخالی ، پدیدار نمیشود وآهسته آهسته بیرون نمیآید ، بلکه برون میجهد : تو کئیی دراین ضمیرم ، که فزونتر از جهانی تو که « نکته جهانی » ، زچه نکته ، « می جهانی » بُن انسان ، فواره ایست که بیرون میجهد ، برقیست که میجهد ، فرامیجوشد، لبریزمیگردد . بنیاد اخلاق، نزد همه ادیان نوری بطور کلی ، خواستی یا ارادیست. اطاعت کردن ، متلازم با خواستن است . ولی «خواست » ، فراجهیدن گوهرانسان را کنترل و سانسور میکند . ازاین رو بود که عرفا، گوهر « زهد دینی» را ، کفر میدانستند ، چون هرگونه زهدی و طاعات دینی، گوهرانسان را میپوشاند، و تاریک وسد میسازد . شادی، که گوهروسرشت زندگی و جانست ، پدیده ای برون جهنده ازانسانست، ولو ازآن با هزارفن وفوت ، باز داشته شود : تا چند نهان خندم ، پنهان نکنم خند ه هرچند نهان دارم ، از من بجهـد ، خنده ور تو پنهان داری ، ناموس تو من دانم کاندر سر هرمویت ، درجست ، دوصد خنده هر ذره که می پوید ، بی خنده نمی روید ازنیست ، سوی هستی ، ما را که کشد ؟ خنده این پری درون انسانست که انسان را به چرخ درمیآورد : هر روزپری زادی ، ازسوی سراپرده مارا وحریفان را ، درچرخ درآورده دی رفت سوی گوری ، در مرده بزد ، شوری معذورم . آخر من . کمتر نیم از مرده هر رزو – برون آید - ساغر به کف و گوید : والله که بنگذارم ، درشهر یک افسرده اگرهمه قدرتها ، اندیشیدن را زندانی و درقفس کنند ، ولی اندیشه، آزادیش را در شکافتن این دامها و این « حقایق و آموزه های ساکن » ازهم ، و بیرون جهیدن ازآنها ، نگاه میدارد . اینست که « اندیشه های جهشی ، در جهش اندیشه ها ازاصطلاحات کهنه و ازعبارات یخ بسته ، آزادی ضمیر را نگاه میدارد . این اندیشه های جهشی وناگهانی درمثنوی مولویست ، گوهرحقیقی اورا مینماید ، نه اندیشه های سیستماتیک او. تا تک تک ابیات غزلیات حافظ، درراستای اندیشه های جهشی درک نشود ، بررسی حقیقی نیست، بلکه یاوه سرائیست: چنین اندیشه را هرکس ، نهد دامی ، به پیش وپس گمان دارد که درگنجد ، به دام وشست (= قلاب) ، اندیشه چو هرنقشی که میجوید ، زاندیشه همی روید تومرهرنقش را مپرست و ، خود بپرست ، اندیشه جواهر، جمله ساکن بـُد، همه همچون اماکن بـُد شکافید این جواهر را و، بیرون جسته اندیشه خـوشه یا مَشعـل درنقش آذرگشسپT که دختر زیبائیست که بر روی زمین ، نشسته است ، و نه خوشه یا مشعل ( آذر= روزنهم ) ، از سراسر تن او فرا می یازند و میجهند ، دیده میشود که یک خوشه یا مشعل هم در دست دارد، وسه مشعل یا خوشه ، برفرازگیسوان او روی سرش روئیده اند ، و دو مشعل یا خوشه نیز بر دوکتفش روئیده اند . پیشوند « گـُش » در « گشسپ » ، « ووش = وش » است که خوشه میباشد . سغدیها و خوارزمیها ، ارتا را، « ارد وشت » و اهل فارس اورا « ارتا خوشت » میخواندند . خوشه که مجموعه بهم چسبیده تخمهاست، گوهرخدا یا بُن گیتی را نشان میداد . همانسان که یک معنای « خوش » ، قوش ( باز، مرغ ، پرنده است . درترکی به هما ، « لوری قوش» گفته میشود، و به جغد که مرغ بهمن است بای قوش گفته میشود ، و بیان متورفوز خوشه به پریدن وپروازاست، همانسان معانی واژه « وش = گش » ، گواه بر این متامورفوز یا دگردیسی مانده است . طیف معانی واژه های « وشت » درتبری، بخوبی این متامورفوز را نشان میدهد . «وشت » ، به معنای حرکت ناگهانی و جهش است .« وشتک واز» ، پریدن ازشادیست . ـ وشتـل و واز»، دارای معانی گسترده و فراوان و انبوه است. « وشته » ، جوانه و نهالست . وشنه ، هم اخگر وهم چوب بلندیست که با آن آتش تنور یا اجاق را بهم میزنند . « وشته کال » ، مشعل بزرگست . وشته کل ، هیزم نیمه سوخته و دارای آتش است .« وش داشتن » ، خوب ورآمدن خمیر و اماده شدن است. «وشکو»،شکوفه های درخت جنگلیست. «وشکوته» ، شکفته وبازشده است. « وشنه vashne» به معنای میدرخشد است .vashenessan وشه نسن ، به معنای نورپراکندن و درخشیدن است vashennen به معنای بازکردن هرچیزاست . و وشوvasho به معنای اضطراب و آشوب است. یک تصویر، همیشه دارای خوشه یا طیفی ازمعانی گوناگونست، که اتصال آن معانی را بهم ، فقط از اسطوره ( بنداده = داستان = زند )های « باستان » میتوان یافت . همین خود اصطلاح « بـاسـتـان » که دراصل « واس + ستان » میباشد ، نام همین دوره زنخدائی ایران است ، چون «واسه = واس » ، هم به معنای «خوشه »، و هم به معنای « آب» ، باهمست ( واسه = خدای آب بوده است – فره وشی ، watter+Wasser درآلمانی وانگلیسی، ازهمین ریشه است ). اصل آفرینش ، « یوغ آب وتخم باهم ، یا «جفت آب وآتش باهم » ، یا آمیزش « گرمی وخویدی باهم » است . رپیتاوین ، گرمی وخویدی را درپیوند باهم ، به زیر زمین میبرد . ابروماه ، جفت آب وخوشه اند . ابر، جفت آب و آتش باهمست . اینست که « باستان » ، بیان فرهنگ زنخدائیست که سراسر جهان آفرینش ، از« یوغ = جفت = همزاد= مر= گواز= همزاد = ییما ... » فهمیده میشد . چیزی باستانیست که اصل « همبغی= همپرسی= هماندیشی = همروشی = همکاری » را بنیاد اجتماع وجهان میداند. « بـاسـتـان » ، جایگاه وزمان ازنو روئیدن ، یا ازنو افروخته شدن ویا ازنو آفریدن است . درادبیات ، گرانیگاه ِ واژه « سوک = سوچ = سوش » که همان « سوختن » باشد ، بتدریج ، نابودشدن و ازبین رفتن شده است . درحالیکه معنای اصلی « سوختن، یا سوک وسوچ وسوش » ، «ازنوبه وجود آمدن ، به پا خاستن و رقصان شدن و ازنو شکفته شدن» بوده است . چنانچه دین مانی ، aatare- soche-den دین آتش ِفروزان ( سوزان) یا دینی که آتش شعله ور است ، خوانده میشده است. دین مانی ، بینشی است که ازنو میآفریند و میافروزد و شعله ورمیسازد . مردم ایران منجی آینده را سوشیانت saoshyantمیخواندند، و این به معنای « افروزنده آتش = مشتعل سازنده آتش »، یا کسیست که ازنو،همه را ازبُن وگوهرخودشان، شعله ورمیسازد ، میجهاند ، به رقص و جنبش میآورد. این اندیشه ، درست گوهرسیمرغ یا سمندر بود که به زرتشتیان ، به ارث رسیده بود . عنقا وبهمن ، آتش افروزند ( برهان قاطع زیر آتش افروز ) . آتش افروختن ، معنای ازنو آفریدن وازنو پیدایش یافتن داشت ، نه معنای نابود ساختن و معدوم شدن .خاکسترشدن سمندردرآتشی که خود برمیفروزد ، به معنای « نوزائی و نو آفرینی » میباشد . خاکستر که « هاگ وآگ + استر» باشد، به معنای « افشاندن وپاشیدن تخمها» است . سمندرکه همان سیمرغست، درخودافشانی اش ( ارتای خوشه ) ، تخمها یش را میافشاند ، خاکستر میشود ، نه اینکه نابود بشود، و ازبین برود ، بلکه خود را میکارد تا ازنو بشکوفد وبروید و شعله به آسمان بکشد و پروازکند . شعلهِ لرزان دلبری که گرازان ومست وخرّمست ( ۲ ) چو زرین گنبدی ، بر چرخ ، یازان شده لرزان و ، زرّش ، پا ک ریزان به سان دلبری ، درلعل و مـُلحم گرازان و خروشان ، مست و خرّم چوروز وصلت ، او را روشنائی « لرزان » ، چنانچه دیده خواهد شد، دراصل معنای لغزان و چرخیدن وبه دورخود گردیدن و رقصنده داشته است. تجربه ایرانی از شعله ( الاو)، این بود که دلبری سرخپوش مست وخرّم و رقصان درآتش ، روبروی خود دارد که به او، رنگ وتاب خود را میدهد . این دلبرشعله گون که انسان را میافروخت ، تجربه او ازحقیقت و ازخدا واز « بُن آفریننده گیتی » درهرجانی وهرانسانی است . ایرانی نمیتوانست با چنین تجربه ای ، خدا یا حقیقت یا بُن آفریننده را درهرچیزی ( ارک = وازپیچ )، تبدیل به « شخص » کند . چون هرگونه « شخصیتی» ، ناچار ازسفت شدگی و تثبیت شدگی و« همیشه همان مانی» در ویژگیهای بنیادی است . شعله را نمیشود قاب کرد . ازاین تجربه بود که فرهنگ ایران، ویژگیهای شخصی را از« آنچه خدائیست » ،« ازآنچه بنیادی درضمیرانسان » است ، از« حقیقت » نفی و حذف کرد. فرهنگ ایران ، برضد « تصویر» نبود ، ولی هرتصویری را فقط « نشان بی نشان » ، زبانه ای ازآتش میشمرد، که هنوزشکل ناگرفته ، ازهم میگریخت . حقیقت و آنچه خدائیست و بن وارکه را ، در « جلوه های بیقرارو جنبان ورقصان و همیشه درخم و پیچ » میدید . درشعله خدا وحقیقت و ضمیر، زبانه های متعدد میدید که هیچکدام ازهم جدانیستند . جداشدنشان ودرهم آمیختنشان ، خمیدگی و بلندگرائی و نرمی و سبکی و تندی حرکات شتاب آمیزشان ، آنهارا مسحور ومفتون خود میساخت . درشعله ، زبانه های بسیاری پیدایش می یابند که برغم کثرت ، هیچگاه ازهم جدا جدا و ثابت درخود نمیشوند و جدا نمی مانند . شعله ، ویژگی خوشه را که « کثرت بهم چسبیده » باشد، درخود، بازمی تابد. فرهنگ ایران، درشعله آتش ، حقیقت و خدا و بن گیتی را درجلوه ها وصورتهای بیقرارش می بیند . درشعله آتش، هیچ رد پا یا نشانی را ، نمیتواند « بگیرد و تثبیت کند » . ردپا واثر، برای او، خرابه ها نیستند که مانده اند، بلکه « افرازه ها» هستند . شعله ، لرزان است. شعله ، متزلزل و مرتعشست . لرزان ، برای ما، بیشتربا پدیده ترس وپشیمانی و زردی رخسار کار دارد . ولی برگ درختان، یا خوشه وگلها، هم ازگذر نسیم درشادی وازمعاشقه بادنیک با آنها وازحاملگی ازنسیم ، میلرزند . فشاندن و افشاندن هم معنای دیگر لرزانیدن هست . به جنبش سرین نیزکه جنبش رقصی ونازو عشوه است، لرزان گفته میشود . لرزان ، معنای جنبش هم دارد وانکه دستی را تو لرزانی زجاش هردوجنبش ، آفریده حق شناس لرزنده برجان کسی بودن ، به معنای شفقت داشتن به او و غم اورا خوردنست . فردوسی گوید : ترا بود باید نگهبان اوی پدروار لرزنده برجان اوی یا رودکی میگوید : دایم برجان او، بلرزم ازیراک مادرآزادگان، کم آرد فرزند اینکه غالبا گفته میشود که « مانند برگ بید ازترس لرزیدن » ، اصطلاح نا به هنجاریست. چون « بید » ، درختیست که اینهمانی با سیمرغ دارد ( وی + وی دار). وبرگ بید ، ازنسیم ( وای به = باد نیکو ) میلرزد، و این نشان جان یافتن واهتزارو نشاط ازآمیزش با باد آبستن سازنده است. و زیر درخت بید نیر برای همین خنکی اش که دراثرسایه ولرزش برگها میآفریند ، می نشینند.برگان هیچ درختی ازنسیم ، نمی ترسند، بلکه از طوفان که شاخه هارا میشکند ، میترسند . اساسا یکی ازنامهای « شعله آتش و اخگر» ، لخشه = لخچه هست . شعله آتش ، لخشنده ، لغزنده است . لیزمیخورد . بدین علت به درخشش و اشتعال، لخشیدن میگویند وبه قول تفسیر ابی الفتوح « آتشی است که به آن دودی نباشد » . البته پیشوند ِ « لخشه = لخ + چه » ، همان لوخ و دوخ و جگن یا نی است. در بررسیهائی که میآید ، دیده خواهد شد که واژه « نی » ، اینهمانی با « شعله آتش و آتش » دارد . نی ، از آتشگیره هاست . لرزیدن درپهلوی ، نامهای دیگرهم دارد .نام دیگرش drafshidan درفشیدن است. درواقع اهتزاز پرچم که پدیده ای بزرگ بوده است ، لرزیدن شمرده میشده است. و نام دیگر لرزیدن wizandidan ویزندیدن است .ویزندیشن wizandishn لرزش است . این واژه همان ویزن است که « بیختن باشد . بیژن که غربال یا الک باشد، باید برای بیختن آنچه دراوست، باید آن را گاه بدینسو وگاه بدانسو ریخت و واریخت. این جنبش نوسانی، لرزش خوانده شده است و بیختن ، اینهمانی با روند رسیدن به بینش وشناخت رادارد . این واژه ها، معنای حقیقی شعله لرزان را برجسته ترمیسازند . درتبری ، لرزانک ، نوعی رقصیست که درآن رقصنده به طورمداوم ، دراندامش ایجاد لرزش میکند . واژه « لرزیدن » ،بایستی در پهلوی « لرتیدن یا لاره تیدن » بوده باشد، که از ریشه « لر» ساخته شده است . ودرست واژه های « لر» و « لار» هستند ، که معنای اصلی لرزان را پدیدارو برجسته میسازند . دراستان خراسان ، « لاری » ، نام رقصیست که به ویژه درعروسیها کنند . درافغانی، « لاردادن » به معنای لذت دادن و حال دادن سازوموسیقی ومانندشان میباشد . درچهارلنگ بختیاری، لـِردادن ، چرخاندن وگرداندن است . درشوشتری ، لر خوردن ، به دورخود چرخیدنست . لردادن گرداندن و چرخاندنست. در راجی ( دلیجان ) لری ، نوعی بازیست . یک نفر، یک گوی را دردست گرفته وآن را به زمین میزند ، تا هنگامی که گوی بالا بیاید، اوچرخی به دور خود زده ، وباضربه دست به گوی میزند تا دوباره به زمین به خورد وباز بالابیاید ... . درکردی ، لاره ، به« خرام »، به « جنبش شاخه وگیاه ازباد» ، و « خط کج ومعوج شخم» گفته میشود . لاری کردن ، شوخی وبازی کردن و تمرّد کردنست . لاری گرتن ، منحرف شدنست . لار، کج و چم وخم رفتن با نازو عشوه است . اگر پیش چشم داشته باشیم که « لار» نام تن نیز هست ، بخوبی روشن میگردد که گوهر تن ، همین خرامیدن و با چم وخم رفتن وبا نازوعشوه رفتن است که ازجان شاد برمیخیزد . پس شعله لرزان ، شعله ایست ازشادی وجشن.افتادن چشم به زیبائی رخسار، که مشعله جانست ، تن را لرزان میکند زحسن یوسفی سرمست بودم که حسنش، هردمی گوید الستم درآن مستی ترنجی می بریدم ترنج اینک درست ودست خستم دست لرزان ازدلربائی زیبائی،بجای ترنج، دست را زخمی میکند تا بدیده است دل آن حسن پری زاد مرا شیشه بردست گرفته است و پری خوان شده است بردرخت تن اگر، باد خوشش می نوزد پس دوصد برگ و دوصد شاخ ، چه لرزان شده است آن بادی که میلرزاند ، خودش نیز درنهان لرزان ومتموجست. بادکه اصل جان وعشق باهمست، درکردی به معنای« پیچ » است. باد، تموجست ، میلرزد . خلق چون برگ و تو با د و ، همه لرزان تواند ظاهرا صف شکنی و به نهان ، میلرزی بالاخره با رسیدن پیامبرعشق نیمشبان، درمحراب ( آتشکده عشق) است که همه دلها لرزان میشوند، وشمه ای از لرزش آنها ازتجربه عشق ، درلرزش سیماب ( جیوه ) بازتابیده میشود : این نیمه شبان ، کیست؟ چو مهتاب رسیده پیغمبر عشق است، زمحراب ( میترا+ آوه=آتشکده مهر ) رسیده نیمشب، گاه همآغوشی بهرام وارتا هست که ازعشق آندو، جهان و زمان و جشن وموسیقی پیدایش می یابد آورده یکی مشعله ، آتش زده درخواب ازحضرت شاهنشه بیخواب رسیده این کیست؟ چنین غلغله درشهرفکنده برخرمن درویش ، چو سیلاب رسیده این کیست؟ چنین خوان کرم بازگشاده خندان ، جهت دعوت اصحاب رسیده دلهـا همه لـرزان شده ، جانها همه بی صبر یک شمه ازآن لـرزه ، به سیماب رسیده یک دسته کلید است به زیر بغـل « عشق » ازبهـرگشـا ئیدن ابـواب رسیده این بررسی ادامه دارد
چاپ کن