Tuesday, 11 September 2007

سر فرازی و سرکشی آتش زادگاه آزادیست


سـرفرازی وسرکـشی ِآتـش زادگاه ِ آزادیست
منوچهر جمالی
نزد زال زر، انسان، تخم آتش است. تخم آتش، یعنی «تخم ارتای خوشه»، یا تخم سیمرغست. انسان، فرزند و همگوهر خداست. گوهر انسان، شعله میکشد و گشتگاهِ به گرمی و روشنیست
...
دوشنبه ۱۹ شهريور ۱٣٨۶ - ۱۰ سپتامبر ۲۰۰۷
۱- نزد زال زر، انسان، تخم آتش استتخم آتش، یعنی « تخم ارتای خوشه » ،یا تخم سیمرغست. انسان، فرزندوهمگوهرخداستگوهرانسان، شعله میکشد وگشتگاهِ به گرمی وروشنیست ۲- زرتشت، تخم آتش را ازبهشت میآوردآتش، مخلوق اهورامزدا میشود ، ودیگر،هم گوهرباخدانیستو اهورامزدا ، دیگر، گوهر خوشه ای ندارد . روشنی ازاین پسازمتامورفوز ِ گوهرانسان، پیدایش نمی یابد.٣- دریونان وغرب، پرومتئوس،آتش را از زئـوس، خدای خدایان، میدزد د، که از انسانها، دریغ میدارد۴- دراسلام ، الله ، آتش را که ابلیس است ، خلق میکندولی ازاو، برضد فطرتش، خمیدن ( =اطاعت ) میخواهدفطرت انسان، « طینی، برضد آتش » استفطرت انسان، اطاعت کردن، برضدآزادی ِفطریش هستنام اردیبهشت که دراصل ، «ارتای خوشه = ارتای شعله » بوده است، که همان سیمرغ باشد، سـرفـراز( سرافراز) است، که به معنای « سرکش و یاغی » است. هنگامیکه سالک درمصیبت نامه عطار، به دیدارآتش میشتابد، به آتش چنین خطاب میکند :گفت ای مرّیخ طبع سرفراز گرم سیر و زودسوزو تیز تازمریخ،همان نام بهرامست. سرفراز، که به معنای سربلندو گردنکش ومغرورو متکبرئ بلندمرتبه و باعزت و سربلند است نام روزسوّمست که درمتون زرتشتی، اردیبهشت نامیده میشود ولی دراصل، ارتای خوشه (= ارتای شعله آتش ) نامیده میشده است ، و ازآنجا که« بهرام وارتا = روزبه وصنم » ، جفت ناگسستنی ازهمند، درهرصفتی نیز، باهم مشترکند . گرانیگاه ِ فرهنگ سیمرغی درشعله آتش ، گرما و روشنی ( بینش) بود ، نه سوزندگی . درتبری ، به گرما وهـُرم ، « سـام » گفته میشود که نام پدر زال میباشد . البته « سامان» نیز دراصل، معنای « نی » داشته است( تحفه حکیم موءمن ) و نی، اصل آتش ( تشه = نی) میباشد . ودربندهش ( بخش نهم، پاره ۱۴۰) میآید که رنگهای رنگین کمان ( ازدید الهیات زرتشتی ، اهریمنی هستند ) واخش دیوند ... که ایشان را دیوان سامگان نیزخوانند ..» . البته « واخش ) ، معنای « شعله » هم دارد . عطارادامه میدهدهم شهاب و برق، ازآثارتست گرم رفتن ، گرم بودن، کارتستشهاب وبرق ، هم آتش شمرده وهم آتش نامیده میشدند . نام شهاب، شَوله است ( برهان قاطع ) که معربش« شعله » میباشد.رجم شیطانی و شیطان هم زتوای عجب، دردی و درمان هم زتوشهاب، تیرآتشی بود که درتاریکی افکنده میشد . هم شیطان اسلام ، طبع آتس پیدا میکند، و هم رجم اوباشهاب که راندن اوست ، بازآتشست، و این تضادیست که نماد جمع دو دیدگاه متضاد ازآتش میباشد .در درون سنگ و آهن ، ره تـُراستپـاکـبـازی در جهان ، بالله تراستسنگ و آهن ( آسن = سنگ )، زهدان ِ آتش استهیزمی ، .... لعل بدخشانی کنی آهنی، یاقوت رُمانی کنیآتش (= گرما ) ، اصل تحول دهنده و متامورفوز است.« عنصرعالی » ، تو میآئی وبسبا فلک ، پهلو تو میسائی وبستو عنصرعالی هستی ، که بافلک پهلو میسائی . این همان اندیشه « یازان به چرخ » درویس ورامین است.ازسبک روحی، خفیف مطلقی گربسوزی گربسازی ، برحقیازدرخت سبز، سربیرون کنی موسی مشتاق را، مفتون کنیموسی ازتویافت راه ، از دور جایپس مرا درخورد من ، راهی نمایسالک ، درمصیبت نامه عطار ، چنین گونه ، آتش را تعریف میکند که درست دیدگاه فرهنگ اصیل ایران ازآتش میباشد .در داستانهای بهرام گور( درشاهنامه )، این ویژگی« شعله آتش » را میتوان دید که « اصل راه یابی ، و نشان رهنما » است . بهرام ، دراثر دیدن آتش که نماد جشن نیزهست ، سوی حرکت خود را می یابد. غایتش، در« شعله آتش و جشنی هست که گرد آتش » روی میدهد . این داستانهای بهرام گور، درواقع ، به داستانهای دوخدای جفت ایران، « بهرام وارتا » بازمیگردند ، که متضاد با الهیات زرتشتی بوده اند ، و بدین روش ، فردوسی توانسته است آنها را برای آیندگان نجات بدهد .دراین اشعارعطار، تجربه فرهنگ ایرانی ازشعله آتش، به خوبی باقی مانده است . «عنصرعالی بودن» و «پهلو با فلک سائیدن » و « سرفرازو سرکش و بلندی خواه بودن » ، و پاکباز، و« اصل بینش بودن » ، اینها ، گوهر « خوشه ارتا = سیمرغ= شعله آتش » است که در تخمهایش نیز نهفته است که « بُن هرانسانی= تخم آتش» میباشند. انسان ، دارای این فطرت شعله ارتا ، یا آتش است.شعله آتش، زادگاه اندیشه سرکشی و ایستادگی و« سرپیچی ازخمیدن درمقابل هر قدرتی » است ، چون خمیدن، برضد فطرت نیروی برافراختن و یازیدن شعله آتشست . شعله آتش، بـُن ِ اندیشه حقانیت ایستادگی وسرکشی انسان یا Jure resistendi است ، که هر قدرتی را محدود ومسئول میسازد ، و ازاین رو، پیکریابی « آزدیخواهی فطرت یا طبیعت انسان » است. با شعله آتش (= البیس= ابلیس ) است که ملت وانسان ، حق ابدی خلع مقامات قدرتی را می یابد . حق انقلاب ، همیشه حق ملت است ، واین حق ازفطرت خود انسان ، سرچشمه میگیرد . هیچ خدائی حق ندارد، این حق سرکشی وسرفرازی را ازانسان، بگیرد . سلب این حق ازانسان، غصب وتجاوزبه گوهرانسانست. این « قدرت » هست که فطرتش، همیشه بی اندازگی، یا « تجاوزگری به طبیعت انسانها »است. اینست که انسان، گوهر« یاغی گری » است ، گوهر« گستاخی » است. یاغی بودن و گستاخ بودن،به علت همان « شعله آتش » بودن گوهرانسانست . این دواصطلاح درست ، ازواژه « اخوaxv» ساخته شده اند، که همان «huva تخم » میباشد، و درفرهنگ ایران ، ۱- تخم « آگ= هاگ » اینهمانی با ۲- آتش « آک » ( تحفه حکیم موءمن ) و با ٣- خاک ( خاکینه ) دارد . انسان تخمیست که اززمین( خاک) میروید و شعله میکشد، و آهنگ واراده سرکشیدن وآختن ( آختن و یازیدن و افراختن وسرافراز، همه از واژه اخو ساخته شده اند ) به آسمان را دارد ، تا آسمان (یا ماه وخورشید وپروین ) بشود . انسان ، وجودیست که زمین را به آسمان میکشاند و می پیوندد و با آسمان ( سیمرغ = خدا ) ، یکی میشود . زمین و آسمان درتن انسان، سرو بیخ یک درختند، و ازهم جدا ناپذیرند . انسان وجودیست گستاخ . معنای ژرف گستاخ را از سخنی که کیخسرو در روند وداعش ، و رفتن به پیشوازمرگ میگوید، میتوان دریافت :مباشید گستاخ با این جهان که او دشمنی دارد اندر نهانگستاخ یا vistaax ، مرکب از دوواژه « aaxu+ vista » دراوستا و درپارسی باستان « huva+ vista » است . بخوبی میتوان دید که aaxu همان معنای huva را که تخم باشد . پیشوند « ویستا » که ویستردن باشد، همان واژه « گستردن » امروزیست . تخم یا اخو، یا هاگ یا آگ یا آک یا خاک یا آخ ، همزمان باهم، معانی۱- خوشه و۲- تخم مرغ و٣- آتش را دارند . اینست که گستاخی ، گستردن و گشودن و پهن شدن تخم در رویش ، و همچنین آتش، درمشتعل شدن را دارد . غالبا درکتابهای لغت، این معنای « اخو» ، فراموش گردیده است ، و فقط پیآیندهای آن آمده است . بررسی این اصطلاح ، زمینه بسیاری ازپدیده های اجتماعی وسیاسی و دینی را درفرهنگ ایران ، روشن میسازد. «اخو» ، دارای معانی زیرین است:۱- اصل حیات ( این معنا ، بیان همان تخم و آتش بودنست ) ۲- وجود ، جهان ٣- شعورو وجدان و آگاهی۴- پشتکار۵- سرورaxvihبه معنای سروری است. سرورداشتن است .Axvikih به معنای « حضور ذهن، آرامش خاطر» استaxaastanبه معنای برخاستن (همان واژه خیزیدن )استaaxezishبه معنای خیزش، بلندشدن، صعود ومعراج و رستاخیراست ( فره وشی ) .«تخم = آگ= هاگ= اخو= اخ »، اینهمانی با« آتش= آک » داده میشود( تحفه حکیم موءمن ). « آگنی= آتش» درسانسکریت ، ازهمین ریشه « آگ » برآمده است. اخو، اصل حیات، اصل جهان و وجود شمرده میشود . ازگستردن وبرخاستن وبرجستن و شعله ورشدن تخم= آتش، جهان و موجودات ، وجود می یابند . همه اصطلاحاتی که با« خیزو خیزش » کار دارند ، همه ازاین « اخزیتن axezitan» شکافته شده اند . پگاه خیز، و حاصلخیز، و گندم خیز، و طوفان خیز، و شب خیز، و خیزابه ( موج ) و« خیز» که اهرم باشد، وخیزان، که هم موج وهم ریشه گیاهانست که به هر طرف پنجه میاندازند، وهم رستاخیز(که درسغدی axazaamande است ، و هم به رستاخیرو هم به عروج مسیح گفته میشده است) وهم واژه آغاز= aagaaz، وهم ،« خیز »، به معنای بیدارشونده ، انگیزنده ، رقصنده ، جهنده ، روند پیدایش ِ « اخو،یا تخم ، که اصل جهان و زندگی است» ، میباشد.بالاخره ، تخم یا آتش، ویژگی آختن = یاختن ( یازیدن ) ، افراختن ( فرا+ اختن ) را دارد که معنای « سرور» را به اخوaxv داده است . اینست که به شاه و سرور اخشیدaxshed میگفتند . اصطلاحات «آخشیج » و« اخگر» و« اخترکاویان» ، همه ازاین ریشه « اخ = اخو» ساخته شده اند. از این روند سرفرازی جستن ِ فطری تخم یا آتش انسان ، هست ، که واژه « یاغی » نیز به وجود آمده است، که درکردی « آخی = یاخی» هم گفته میشود . این واژه در سغدی yaaxe=yaaxi به معنای « دلیرو شجاع و بی پروا»هست . من این گمان را دارم که واژه « آخوند » نیز، ازهمین ریشه است و سبکشده « آقا خوانده » نیست . آخوند( اخو+ اند ) ، به معنای « تخم یا اصل ِسروری خواهی و حکومت طلبی » است . دلاوری و شجاعت درسغدی ، یا خاوه yaaaxaawe است . واژه «شعله ِ یازان آتش » که درمقاله پیش آمد ، همین واژه است . ناظم الاطباء ازجمله معانی یاغی ، زمین وارض وخاک را میداند . آخ هم درکردی معنای « خاک» را داردکه دراصل به معنای « تخم » است. و« عاق کول» هم درپشتو که همین واژه « یاغ = آخ = آغ » است ، به معنای سرکشی کردن واظهارعدم اطاعت کردنست . به هرحال ،« اخو»، دریک رویه اش، « کشش به سروری» ، و در رویه دیگرش، « کشش به سرپیچی و سرکشی وسرفرازی» است، وسرفراز، نام خود « ارتای خوشه یا سیمرغ » است . طبیعت وفطرتِ « تخم آتش ، که انسان باشد »، سروری طلبی و یاغیگریست . گستاخی نیز که« گسترش همان اخو » هست ، بیان ویژگی « شعله آتش در به روی آوردن گوهر و فطرت خود» است . شعله آتش ، آنچه در ژرفای خود دارد، رو میکند ، به رو میآورد . این را راستی و یکرو بودن و صفا و صمیمیت میگفتند . کیخسرو، که رابطه اش با گیتی به هم خورده بود و برای نخستین باردرفرهنگ ایران ، به « جهان خاکی» ، پشت میکند و به پیشوازمرگ میشتابد، درشعربالا ، میگوید که جهان خاکی ، دوستی است که درنهان ، دشمن است، و نمیتوان با او « یک رو و راست= گستاخ» بود. انقلابی که درروان وضمیرکیخسرو، روی داد ، تاریخ ایران را دگرگون ساخت . با این تجربه کیخسرواز مرگ ، اندیشه دوجهان متفاوت و متضاد ازهم، درایران پیدایش یافت ونیروگرفت . درست اندیشه خاک یا آگ یا آخ ، که تخم آتش است، و به آسمان شعله میکشد، تا اینهمانی با آسمان بیابد، و بیان پیوستگی و همگوهر خاک( زمین ) و آسمانست ، درانقلاب درونی کیخسرو ، بهم خورد و متلاشی شد ، وراه ، برای پیدایش زرتشت ، واندیشه دوزخ وبهشت او، و وجود دو جهان متضاد باهم او ، بازگردید . کیخسرو، با تعیین لهراسب به جانشینی خود ، بنیاد اختلاف وتضاد شدید، میان دو جهان بینی درایران را نهاد. زال زرو خانواده رستم ، درست استواردراندیشه پیشین ماندند، و کینه ورزی خانوداه لهراسب و پسرش گشتاسپ با خانواده زال، که به همین علت ، بسختی برضد شاهی لهراسب بود ، آغازگردید، و طوفان و تراژدی هزاره های تاریخ ایران، ازاین مخالفت، شروع به برخاستن کرد.دربهمن نامه ، زال زر، به سرآغاز دشمنی خانواده گشتاسپ با خود وخانواده اش ، اعتراف میکند . زال زر، به کردارتاج بخش، به نمایندگی ازهمه پهلوانان وبزرگان ، با پیشنهاد کیخسرو درگزینش لهراسب برای شاهی ، ضدیت میکند و اورا شایسته شاهی نمیداند . زال زر، ازشیوه تفکرلهراسب درباره مسئله مرگ و همانندیش با کیخسرو آگاه بود، و ازاین رومخالف سرسخت شاهی لهراسب بود و با اکراه درونی ومهری که به کیخسرو داشت ، ناچار، تن به این گزینش میدهد ، ولی بو میبرد که این گزینش به فاجعه کشیده خواهد شد . زال زرمیگوید:مرابخت ازآنگه به تاراج داد که لهراسب را خسرو این تاج دادهمی خاک خوردم درآن انجمننکوهش فراوان رسیده به منبه شاهی نکردم براو آفرینروانم ، گمانی همی داد ازایناین اندیشه مرگ که کیخسرو ولهراسب داشتند، به جدائی دوجهان ازهم و « ارجمند ناشمردن خاک و زندگی درگیتی » کشیده میشد که برضد اندیشه سیمرغ بود که خوشه درآسمان شمرده میشد ، و جانها درگیتی دانه های افشانده شده او بودند . خدا وگیتی، یک گوهر داشتند که به هم پیوسته بودند وبا چنین اندیشه مرگی ناسازگاربود . زمین ( خاک = آخو= هاگ) ، همان ارتای خوشه است که درآسمان ، باغست( سبزax-saena ) ودر زمین ، گنج است. زمین ( خاک ) و آسمان ، دوچیز مختلف و ناهمگوهرباهم نبودند . خاک( زمین ) بود ، که شعله میکشید وازآن ، آسمان ، پیدایش می یافت. زمین، آسمان میشد و آسمان، زمین میشد . این اصل متامورفوز( فروهر= فرگرد= دگردیسی ) در« خاک » بود . درجهان بینی میترائیسم ، زُهره ( ونوس = افرودیت = سیمرغ ) اینهمانی با عنصرخاک و با « مار» و با کبوتر وبا نوزاد زنبورعسل وقتی پر درمیآورد ( پروانه میشود) و چراغ دارد . اینها همه ، نماد برای تحول ( گشتگاه= Transitos) هستند . مار، چون هرسالی پوست کهنه اش را میاندازد و پوست تازه پیدا میکند، و همیشه با جامه نواست، بیان همین اصل تحول بود . همچنین چراغ وشمع، مانند شعله آتش، اصل تحول شمرده میشدند، چنانچه دراشعار عطارآتش( گرما )، اصل تحول و دگردیسی هیزم ، به لعل بدخشان و آهن به یا قوت رمانی شمرده میشود . خاک ( هاگ= آخ درکردی، و یاغی = زمین )اصل متامورفوزشمرده میشد ، و ربطی به اصل فروتنی و فرودین بودن نداشت . ایرانی ، خاک را( Erde= earth= ارض= ارتا) میبوسید ، چون معشوقه اش ، چون همان سیمرغ بود ، ولی به او سجده، به معنای اسلامی که فروتنی کردن و خاضع ومطیع شدن باشد ، نمیکرد . بوسیدن خاک ، همبوسی وهمآغوشی انسان با خدا ( عشق ورزی عاشق و معشوق ) بود ، نه خمیدن پیش الله که پیکر یابی قدرت مطلقست. ازاین رو بود که خم شدن ، مسئله اصلی نبود، بلکه میشد انگشت برخاک زد و لب را با آن آلود و بدینسان ، سوگند خورد . سوگندیادکردن با بوسیدن خاک ، همارزش و همگوهر با سوگند رویارو با شعله آتش بود . چنانکه زال زر که نقش تاج بخش را درایران داشت، بنا برمرجعیتی که « تاج بـخـشی » با خود میآورد ، حق اعتراض و سرکشی رویارو با شاه را داشت ، وشاه ، حق سلب چنین قدرتی را ازتاج بخش نداشت .مرجعیت تاج بخشی، قابل عزل ازطرف شاه نبود . برغم اینکه موبدان زرتشتیکوشیدند که این حق را ازخانواده رستم و پهلوانان، سلب کرده وازآن خود سازند، و طبعا درداستانهائی که درشاهنامه مانده بود، و وبا دستکاریها موبدان درعهد ساسانیان این مرجعیت ، محو ساخته شده است ، ولی بازرد پای آن، بخوبی درشاهنامه باقی مانده است . سام نریمان ، پدر زال ،۱- درتجاوز نوذر ازمحدوده وظایفش ، وزال زر۲- درمورد تجاوزخواهی کاوس ولشگرکشی به مازندران و٣- هم در تعیین جانشین کیخسرو ، و روی برگرداندن کیخسرو ازشاهی، که برای زال زر ، نفی « ارجمندی خاک = ارجمندی گیتی » بود ، از حق اعتراض ورایزنی و تعیین جانشین که در« مرجعیت تاج بخشی » موجود است ، بهره میبرد، که هیچ شاهی حق سلب این مرجعیت را ازآنها نداشت . « شاهی» درایران، وارونه نتیجه گیریها ئی که ازمطالعات تاریخی شـده ، وهمچنین وارونه مفهوم شاهی که موبدان زرتشتی دردوره ساسانیان داشتند و درشاهنامه نیز بازتابیده شده ، استوار براصل« یوغ» بود . سراندیشه یوغ = گواز= امر= همزاد نیز، « بنیاد فرهنگی شاهی » بود. « شاه » اساسا ، نام سیمرغ یا رام است ، و « پادشاه »، به معنای « جفت سیمرغ یا رام »است که « بهرام = روزبه » باشد . این اندیشه جفت بودن دونیرو ،که اصل سه تا یکتائیست، شاهی را معین میساخت . نیروی میانی که، آن دونیرو را به هم جفت میکند، « پیدایش بهمن ، درمراسپند » است ، که نام سه روزپایان هرماهند . «همکاری سه نیروی برابر باهم ، وجدا ناپذیرازهمدیگر » ، شاهی را معین میساخت . رام و بهرام و ماراسپند( که درختش غار، یا ماه بهشتی، یا سنگ یا دهمست = دهم + است = تخم دهم = تخم آتش شعله ور ) برفرازدرخت هرماهی ، وخوشه = شعله بودن در هرماهی و یا زمان هستند. دهم ، همان واژه « ده = داه = داگ »است که درآلمانی تاگ ( روز)Tag ، ودرفارسی « داغ »، و درانگلیسی « دی day» شده است . وواژه « تاج » و « تاج بخش » نیز همین واژه است . پیش ازاینکه با دقت این موضوع بررسی شود ، برجسته وچشمگیرساختن این نکته، اهمیت دارد که این سه نیرو، دریک پایه باهم قرارمیگیرند . این« سه نیروباهم » هستند که شاهی را معین میسازند . تا چه اندازه این اندیشه درتاریخ ایران ، مراعات شده یا نشده است ، مسئله دیگراست . ولی با این معیاربنیادی فرهنگی بود که حقانیت شاهی درایران ، درضمیرها سنجیده میشد. اینکه تصورمیشود، زال زر و رستم، همیشه برغم نگهبانی وپاسداری ایران، غلام وچاکرو غلام حلقه بگوش شاهان یا وفادار بدانها بوده اند، یک خیال کودکانه است . این بستگی، مسئله وفاداری نبود ، بلکه مسئله همکاری وهمپرسی سه نیروی برابرو همگوهربود . آنها نمیخواستند که مقام شاهی را تصرف کنند ، وخودشان شاه بشوند ، چون خودشان، جزو« سه پایه= سه خوشه= سه شعله= سه آتشدان » شاهی بودند ، که درآمیزششان باهم ، « شاهی » معنا ومحتوا داشت. آنها ضامن نگاهبانی ارزشهای سیمرغی درحکومت بودند، واین مرجعیت فوق العاده مهمی بود که موبدان زرتشتی مفاهیم آنرا ازاین داستانها زدوده اند، ولی با درک دقیق خود این داستانها، میتوان به وجود واهمیت و اشکال گوناگون ِ چنین مرجعیتی، پی برد . دربهمن نامه این اندیشه در« شاهی هما » ، عبارت به خود گرفته است .دودختر رستم ، یکی « پیشرو» و دیگری « رایزن ِ» « هما » میشوند، واین سه باهم ، بنیاد گذارداستانی، یا اسطوره ای سلسله هخامنشی میگردند . هما و آذرگشسپ و زربانو ، هرسه نام یک خدایند.آذرگشسپ ،« آذرخوش» نیزنامیده میشود( مسعودی درکتاب التبیه والاشراف نام این آتشکده را آذرخوش نوشته است ، محمدعلی امام شوشتری ) و« گیاه شاه اسپرم »، « خوش اسپرم »نیز نامیده میشود . و خوش و خوشه و قوش(لوری قوش= هما ) بهترین گواه ، بریکی بودن این سه چهره و« سه گوشه بودنِ شاهی» است.تاج، خوشه ای بودکه اینهمانی با شعله آتش داشتتاج بخش، پهلوانان سیمرغی بودند« تاج » ، نماد سیمرغ بود، چون دربنیاد، خوشه ای بود که اینهمانی با شعله آتش داشت .« تاج » دراصل ، ازاسپرغمها وبستان افروز ( تاج خروس= اردشیرجان = ارتا خشتره گان ) و خوشه های گندم وجو وبرگ مورد(= مرسین= گیاه خدای خرّم ) و برگ بو (= غار= ماه بهشتی= دهمست = دهم+ است= رندLaurel tree=Lorbeer baum ) فراهم میشد، و شاهان وبزرگان روزهای عید و جشن، ومردمان ، در زمان دامادی برسر میگذاردند ( برهان قاطع ) . ردپای این اندیشه، درادبیات باقی مانده است. ازجمله خاقانی گوید :یا کلاهی کزگیا بافد شبان برسر تاج کیان خواهم فشاندباتاج خسروی ، چه کنی ازگیا ، کلاهبا ساز ِ باربد ، چه کنی پیشه (= نای ) شباننامهای « ۱- تاج ، ۲- دیهیم ، ٣- بساک » همه بهترین گواه براین نکته اند . بساک ، تاجی ازگلها وریاحین و اسپرغمها و برگ مورد است ، که پادشاهان و بزرگان روزهای عید برسرمیگذاردند . این واژه از « بسه » ساخته شده است، که همان «واس= وسه » است که خوشه باشد ، وپیشوند واژه « باسـتـانی » است ، که به «اکلیل الملک» گفته میشود . بسه وبسک ، به دسته گندم وجو دروکرده ، گفته میشود . بسدک ، دسته گندم و جو دروکرده و اکلیل الملک گفته میشود . بساروب بنا بر رشیدی به خوشه چینی گفته میشود . درپشتو ، « بسیا » به زمین کشت وزرع شده ، و آبادی مسکون گفته میشود . نام شهر« فسا» ازهمینجا میآید . « خوشه وخرمن » ، همیشه متلازم پدیده« جشن وسور» بود . برسرنهادن تاج خوشه = شعله ، چند معنای جداناپذیرازهم داشت. یکی آنکه بیان اصل آبادکردن است ، دوم آنکه بیان اصل جشن سازیست . سوم آنکه نشان « پیشرو خورشید و روشنی بودن » است . پدیده « پیشروبودن » ، مربوط به مقوله« گشتگاه = = مرحله تحول ومتامورفوز» است ، که یهوه و اهورامزدا و الله، آنرا ، نفی وطرد میکردند، چون آنها، روشنی را یکراست ، خلق میکردند . این ، تخم آتش بود، که با گشتگاه یا جای متامورفوزبه شعله ، و گشتگاه ازشعله ، به گرمی و روشنی کار داشت . این، « درخود ازچیزی به چیز دیگرگشتن » ، بیان اصالت انسان ، واصالت گیتی واصالت ماده( تن و خاک ) بود . زرتشت ، که با خلق آتش از روشنی اهورامزدا ، یا آوردن آتش ازبهشت کار داشت، این مرحله گشت را ، منتفی و نابود ساخت . درتورات ، یهوه ، یکراست ، روشنی( درعبری به روشنی، ئور Or گفته میشود که همان هور= خورشید باشد ) را خلق میکند . روشنی ، متامورفوزشعله آتش نیست. اینها همه« مرحله تحول یا گشتگاه » ، وطبعا، اصالت گیتی وتن وخاک را، نابود و انکار میکنند . ازاین پس، آخوند و موبد و کاهن و کشیش این ادیان ، ازمتامورفوز گوهر انسانی خودشان به بینش، روی برمیگردانند ، و فقط بازتابنده روشنی ِِ یهوه ویا پدرآسمانی ویا الله و یا اهورامزدا هستند . درست همین ارث را در ممالک اسلامی به قشر« روشنفکر» نیز واگذارده اند . روشنی وگرمی ، از متامورفوز گوهرورندگی خود ِ اینها ، پیدایش نمی یابد ، بلکه مانند آخوندها ، وام گیرنده روشنی هستند. آنها ازقرآن ، روشنی قرض میکنند ، اینها از متفکران غرب . ازاین رو پدیدهِ « سحرو سپیده دم » ، که بیان « مرحله گشت ازتاریکی به روشنائی » بود، در فرهنگ زنخدائی سیمرغی ، ارزش فوق العاده داشت. اساسا « ابلیس = البیس » که برق زدن ناگهانی بود ، این Transitos را نشان میداد . دراروپا به شیطان ، لوزیفرLuzifer میگویند ، درحالیکه لوزیفر، نام « زُهره = ونوس» است، که درآسمان، اینهمانی ستاره سحری دارد . چرا ونوس، خدای زیبائی وعشق ، شیطان شد؟ همانسان که سیمرغ ، که برق ناگهانی = البیس هست ، «ابلیس « قرآن ومحمد گردید . لوزیفر( روشنی Lux+آوردن+ حمل کردن ferre ) به معنای « آورنده روشنائی= آبستن به روشنائی و مامای روشنائی ازتاریکی » است. این توراتست که نمیتوانسته است چنین گشتگاهی= متامورفوزی= دگردیسی را تاب بیاورد . در اشعیاء خطاب به زُهره = ونوس کرده میگوید ( ۱۴/۱۲ ) « ای زُهره ، دخترصبح ، چگونه ازآسمان فرو افتاده ای که امتها را ذلیل ساختی . چگونه به زمین افکنده شده ای وتو در دل خود میگفتی که بآسمان صعود نموده کرسی خود را بالای ستارگان خواهم افراشت وبرکوه اجتماع دراطراف شمال جلوس خواهم نمود. بالای بلندیهای ابر صعودکرده مثل حضرت اعلی خواهم شد. لکن به هاویه باسفلهای حفره فروخواهی شد .... » . بدینسان ، دخترصبح ، ستاره سحری یا زُهره ( درایران، زاور نامیده میشد ) که پیشرو روشنی آفتابست و آفتاب را میآورد ، همان « شیطان و ابلیس » ملعون میشود . موبدان زرتشتی ، راه دیگری برای برکنارکردن « زُهره » درپیش گرفتند که یهودیان . زُهره ، درفرهنگ ایران ، « رام ، دخترسیمرغ » بود . « رام » ، زنخدای نی نوازی( موسیقی) وجشن وموسیقی نوازی ) وباده و برهنگی بود . این زنخدا، که نخستین تابش سیمرغ ( بغ= خدای مهر ) بود ، گوهر سیمرغ را نشان میداد، نزد ایرانیان فوق العاده محبوب بود . ازاین روموبدان زرتشتی « رام » را، مرد و نرینه ساختند ، و « نی » را در رام یشت ، تبدیل به « نیزه جنگ » کردند. ازدختر سیمرغ ، که اصل عشق و موسیقی وجشن بود، خدای جنگ ساختند ! درفرهنگ ایران به زُهره ، بیدخت وزاور میگفتند. بیدخت ، سبکشده « بغ + دخت » است . این مشتبه سازی « رام » با «اناهیت » ازسوی موبدان زرتشتی، از شعرابونواس که خودایرانی بوده است، بخوبی نمایان میگردد.ابونواس میگوید :اذوجهت ناهیذ نجدیه و حان من بیذخت اعوازناهید ازسوی نجد برآمد و بیدخت تزدیک فرورفتن است ( ازمحمدعلی امام شوشتری ) .دراین نکته ، جای هیچ شکی نیست که « مهر و بغ » نام سیمرغ بوده است و خدای مهر، زن بوده است . موبدان زرتشتی، نام خدای مهررا از سیمرغ ، سلب، و به میتراس = مهراس = مرداس داده اند که همان ضحاک درشاهنامه میباشد ، که زرتشت بشدت با او مخالف بوده است . بهترین گواه براینکه « بغ» و« مهر» ، زن است ، ازنام ماه مهرگان در سغدی ، آشکارمیگردد . در سغدی به ماه مهرگان ( میترا گان ) =Baga-kaanich Bagakaanchگفته میشود که به معنای « بغ کنیز، زنخدای دوشیزه و نی نواز» است . کانیا و گانیا وگانا ، هم نی است وهم زن ( معرب گانا ، غنا ، تغنی است ). « ببر بیان » رستم ، همین بیور بغان ( سگِ آبی سیمرغ یا خدایان ) میباشد . دو نکته مهم که گوهر این خدا را مشخص میسازد ، یکی لـُختی و برهنگیست، و دیگری جشن است. در سغدی به برهنه و لخت بغنه bagna گفته میشود و به پرستشگاه ومعبد این زنخدا بغن bagn=bagan گفته میشده است . خدا، برهنه ولخت است. آنچه خدائیست ، برهنه ولخت میباشد . همچنین به جشن عروسی « بغنه پیش کته» bagane-pish-kete گفته میشده است . وبه بخشیدن bagd بغد گفته میشده است ، چون گوهراین خدا ، خود افشاندن وخود تگاندن= تکاندن ( تاگ = تاج ) است.ازهمین واژه بخوبی میتوان اصل « تاج بخشی » را حس کرد . « امره = مره» نام سیمرغ ، درمرحله خود تکاندن وخود افشاندن است ( پیشوند مردم و امرداد ) و« چمره » نام سیمرغ درحالت ِخود پراکندن وخود پخش کردن است ( تبدیل به جمره ، یا به چمران، شمیران شده است ).درتورات دیده میشود که با روشنی وبینش ( با خوردن ازدرخت معرفت ) ، انسان، اندام زایشی ( تن ) خود را میپوشاند . تن که اندام زایشی باشد ، تنها نشان اندام زایشی نبود ، بلکه همه وجود انسان را دربرمیگرفت . انسان درکل وجودش ، اصل آفریننده هست . آدم وحوا ، با نخستین بینش وروشنی که می یابند، ازتن خود ، شرمگین میشوند . این، بُن خوارشماری زندگانی درگیتی و زندگانی خاکی ، و معنای تازه خاکست که درپیش نداشت . اینست که رام= زهره، دخترسیمرغ، لخت وبرهنه است، چون درست به خاک وتن و به زندگانی درگیتی، ارج مینهد، چون « برهنیدن» که آفریدن باشد، دراصل، زائیده شدن درگیتی است . رام دریک دستش، خوشه انگوراست، که هم نماد انگور( باده= نماد متامورفوز= مستی ) و هم نماد « گوهرخوشه ای او » هست. واین خوشه انگوررا به سیمرغ ، هدیه میدهد . سکولاریتهبازگشتِ زُهـره یا« رام »در روان هاستنه « ترجمهِ مفاهیم خشک پیچیده ازغرب»رام،« مادر زندگی» و « خدای زمان = زروان » است . با رام است که در« گـَشـت زمان » ، « جشن » ، نقطه محوری زندگانی اجتماعی میگردد . اینست که درفرهنگ سیمرغی ، دین ، « دین جشنی » بود . خویشکاری موبدان وهیربدان ، سازمان دادن جشن ها دراجتماع بود . زمان ، گشتگاه رام ، روندِ جشن بود .« جشن»، گرانیگاه دین سیمرغی بود . جـشـن ، اصل اجتماعساز بود ، نه « ایمان به یک کتاب مقدس یا شخص مقدس». سکولاریته ، هیچگاه درانتظاربهشت یا زمان آخرو ظهوریک منجی، نمی نشیند ، و به وعده های توخالی بهشت، گوش فرانمیدهد ، بلکه در رندگی درگیتی ، بهشت یا جشن را میخواهد. این، « زندگانی تهی ازجشن درگیتی» هست که، نیاز به وعده و روءیای بهشت درآینده ، یا در فراسوی این جهان را دارد . زرتشت ، آتش را ازبهشت میآورد . به عبارت دیگر، جایگاه جشن ، درگیتی نیست. درست این ، برضد جهان بینی زال زرو رستم بود . زُهره یا رام ، بنیاد گذار فرهنگ جشن هستند . سکولاریته ، با وارد کردن یک ماده درقانون اساسی ، یا با ترجمه کتابهای گوناگون ازاندیشمندان غرب ، آفریده نمیشود . این پیکر ِ لخت وبرهنه و رقصان ِو نوازنده و ساقی ِ رام یا زُهره است که آگاهبود همگانی را ، آگاهبود جشنی میسازد . خویشکاری حکومت(شاهی)،جشن سازیست . جشنگاه درهرشهری ، باید میان شهرباشد وجایگزین مساجد ومعابد گردد . نیایشگاهها ، باید جشنگاه ها باشند. غایت نیایش وگوهرنیایش، جشن است . معابد و مساجد و آتشکده ها وکلیساها، باید تبدیل به « جشن گاه زندگی درگیتی » گردند . جشن، نه تنها مرهم برای نابرابریهای اجتماعیست ، بلکه درست برای « ایجاد برابری اجتماعی و طبقاتی و سیاسی و دینی » است . گرانیگاه مسائل ایران ، دوهزارسالست که مسئله « امتیازطبقه موبدان و آخوندها وفقها و علمای دین » ازهمگان است ، نه مسئله تبعیض طبقات اقتصادی . این تبعیض بنیادیست که بایستی نخست ازبین برده شود ، تا « مای اجتماعی ویا مای ملی » ، دراثر« جشن » ، آفریده شود . « دموکراسی » هم ، «جامعه جشنی » است . بازگشتِ زُهره یا« رام » ، بزرگترین یاغیگری و طغیان وسرکشی دربرابر ادیان نوری ( چه مسیحیت ، چه اسلام ، چه زرتشتی ، چه یهودیت ) میباشد. واین پرچم طغیان و یاغیگری را مولوی بلخی درفرهنگ ایران ، بازبا گستاخی بی نظیرش، برافراشته است . خدایان نوری ، ازیهوه گرفته تا اهورامزدای زرتشت ، ازپدرآسمانی گرفته تا الله ، همه بزرگترین دشمن خود را در زهره = افرودیت = رام وسیمرغ میدیدند، و اورا هست که ابلیس ودجال و شیطان و اهریمن و جمشید کُش و زدارکامه و زائوکش یا « لواط کننده با خود » یا« روسپی= جنده » دانسته اند. واژه « آسیب » که حتا درغزلیات مولوی به معنای « عشق » است ، تبدیل به « گزند و آزار» کرده اند . «عشق » ، اصل آزاراست . همچنین« ویناس» که تبدیل به واژه « گناه » امروزه ما شده است ، به معنای قوناس وقوناخ ( عشق ومهمانی) است. همه اینها ، بیان مسخسازی و واژگونه سازی ارزشهای ِ فرهنگ اصیل نخستین است .این مولوی بلخیست که « زُهره » را که یهودیت ومسیحیت ، تبدیل به شیطان کرده بودند ، ودراسلام نام « ابلیس» بدو داده شده بود ، پیکریابی اندیشه سکولاریته است، با دلیری و گستاخی بی نظیری ، از سر، در غزلیات خود ، به کردار اصل عشق و طرب و زیبائی زنده ساخت . او خدا را، درغزلیات خود ، باز ازنو به کردار « عاشق و مطرب و ساقی » تصویرکرد .زُهره عشق هرسحر، بر درما چه میکند ؟دشمن جان صدقمر، بر درما چه میکند ؟هرکه بدید ازو نظر ، باخبراست وبی خبراو ملکست یا بشر؟ بر درما چه میکند ؟زیرجهان ، زبر شده . آب، مرا زسر شدهسنگ ازو، گهرشده ، بر درما چه میکند ؟در زاهدی شکستم ، به دعا نمود نفرینکه برو که روزگارت ، همه بیقرار باداتن ما ، به ماه ( سیمرغ ) ماند، که زعشق میگدازددل ما ، چو چنگ زُهره ، که گسسته تار بادابه گداز ماه منگر، به گسستگی زُهرهتو حلاوت غمش بین ، که بکش هزار باداچه عروسی است درجان، که جهان زعکس رویشچو دو دست نو عروسان، تر و پرنگار بادابادا مبارک درجهان، سور و عروسیهای ماسورو عروسی را خدا ، ببرید بر بالای مازُهره ، قرین شد با قمر، طوطی ، قرین شد با شکرهرشب، عروسی دگر، ازشاه خوش سیمای مااین سرکشی و سرپیچی و یاغیگری ازخودِ گوهر رامی یا زهره ای مولوی بود، که دراو، باز برانگیخته و بسیج شده بود . درفرهنگ ایران ،« روان هرانسانی» ، گوهر « رام = زهره ، خدای عشق و موسیقی و رقص وشعرو زیبائی و شناخت » را دارد( رام = روان ، آنندراج ) . و این روان یا رام است که « افروزنده آتش جان » هرانسانی است . این رام هست که آراینده و نظم موسیقائی به تن میدهد ( گزیده های زاد اسپرم ، ۲۹ ، ۷ ). در روز بیست ویکم ، روز رام است، که فریدون برضحاک چیره میشود . دراین روزبود که برای چیرگی بر« اصل زندگی آزاری ، ضد قداست جان » ایرانیان ، زنار،یا کمر بند که دراصل، سی وسه رشته ( خدایان زمان) بود، به کمر می بستند ( آثارالباقیه ابوریحان )، تا سوگند وفاداری به این اصل بزرگ، یاد کنند . موبدان زرتشتی ، اینهمانی رام با روان انسان را، دربن انسان ، حذف کرده ، و آن را جزو « بن جانوران » کردند ( بندهش ، بخش چهارم، پاره ٣۵ ) . دستانی یا لحنی را که باربد برای « رام جید» که روز ۲٨ ماه باشد، ساخته است ،« نوشین باده یا باده نوشین » نام دارد . گوهرزنخدا رام ( درتصویربالا که با خوشه انگوراست) ، باده نوشین است . ساقی بودن و مطرب بودن و عشق و عاشق و معشوق بودن ، گوهر خدای مولوی گردید ، که همه بازتاب تصویر ِ زهره (رام ) وماه ( = سیمرغ ) است . مرده بُدم ، زنده شدم ، گریه بُدم ، خنده شدمدولت عشق آمد ومن ، دولت پاینده شدمدیده سیر است مرا ، جان دلیر است مرازَهره شیر است مرا ، زُهره تابنده شدمزُهره بـُدم ، ماه شدم ، چرخ دوصد تاه شدمیوسف بودم ( اصل زیبائی) زکنون ، « یوسف زاینده » شدمازتوام ای شُهره قمر، درمن و درخو دبنگرکز اثر خنده تو ( هلال ماه ، خندانست) گلشن خندنده شدممقبل ترین و نیک پی، دربرُج زهره ، کیست؟ نـی .زیرا نهد لب بر لبت ، تا ازتو آموزد ، نوانی ها وخاصه نیشکر، برطمع آن بسته کمررقصان شده درنیستان ، یعنی تعزّ من تشابـُد بی تو، چنگ و نی، حزین . بُرد آن کنارو، بوسه ایندف گفت : میزن بر رخم ، تا روی من یابد بهادراینجا که مولوی ، دربرج زُهره ، نی می یابد ، درست نشان بقای تصویر « رام » در ذهن اوست . این زُهره یا رام است که آرمان هستی یا زندگی انسان برای او میگرددهمیشه دامن شادی کشیدمی سوی خویشکشد کنون کف شادی ، به خویش دامانمزبامداد کسی غلملیج ( غلغلک= گل خوجه ) میکندمگزاف نیست که من ناشتاب ، خندانمترانه ها زمن آموزد این زمان ، زُهرههزار زُهره ، غلام دماغ سکرانمواو ازیاد نمی برد که این شمس تبریزیست که گوهر زُهره را دروجود او، ازسر برانگیخته است :شمس تبریز مرا ، طالع زُهـره داد استتا چو زُهـره ، همه شب جز به بطرمی نرومبطر، درشادی و نشاط و خرّمی به اوج رفتن است . بطر، گردن کشی کردن است . این فطرت رامی یا زُهره ای در مولوی، ازنو بسیج و زنده میشود ، و این گوهر انسانیست که زندگی را از ملول بودن میرهاند :ازملولی هرکه گرداند سری درکشم درچرخش و گردان کنمآن ملولی، دُنبل « بی عشقی» استجان اورا عاشق ایشان کنمعاشـقـی چـبـود ؟ کمال تشنگیپس بیان چشمه حیوان کنمصبرنماندست که من ، گوش سوی نسیه ( فردا، بهشت) برمعقل نماندست که من ، راه به هنجار رومعقل مزورو مصلحت بین وسرد ، که دنبال راه همه میرودچنگ زن ای زُهره من ، تاکه برین تن تن تنگوش برین بانگ نهم ، دیده به دیدار برمبادا مبارک درجهان ، سور و عروسیهای ماسور وعروسی را خدا ، ببرید بر بالای مازُهره ، قرین شد با قمر، طوطی، قرین شد باشکرهرشب ، عروسی دگر، از « شاه خوش سیمای ما »این زُهره ، دخترصبحی که تورات دراو، شیطان را میشناسد ، واین زُهره که دراسلام ، زنیست که هاروت وماروت دل به او می بازند وبدین علت، ازگستره ِ خدائی، طرد میگردند ، ازسر، درفش خود را برضد « ضحاک زدارکامه که در قربانیهای خونی ، گوهر جشن را می یافت » در غزلیات مولوی برمیافرازد . آنگاه این روشنفکرانی که لوزیفر( آورنده روشنائی = زُهره = شیطان= خدای ماما ) ازمتامورفوز وجودِ خود ِ آنها ، آتش نیفروخته ، به مـُشتی اصطلاحات خشک و مفاهیم ِ یخزده وزمهریری از فلسفه غرب چسبیده اند، تا ایرانیان را سکولار کنند . این پیکر زیبای زُهره یا رام هست که همه را از زیبائیهای گیتی ، مست و خرّم و رقصان میکند ، نه چند تا مفهوم خشکیده وبی روح و یخ زده و ترجمه شده ازغرب . سکولاریته ، عاشق « رام » شدنست که خدای تحول دادن گوهرجشنی خود ، درروند زمان ودرگوهرانسانها ودرگیتی و طبیعت هست . درفش سرکشی برضد خدایان نوری را، که مولوی برافراشت، هیچ روشنفکری درایران، تاکنون بوئی هم ازآن نبرده است ، تاچه رسد به اینکه گستاخی وتوانائی آن را داشته باشد که این درفش را بازبرافرازد .خدایان آورنده روشنی از تاریکیبُن ها جویندگی و بینش حقیقت درهرانسانیچیست که هردمی چنین ، میکشدم به سوی او ؟عنبر، نی . و مشگ ، نی . بوی ویست ، بوی اوچرا رام یا زُهره ، اینهمانی با« بـوی » دارد ؟چرا، زُهره ، کسیست که میخواهدخـدا را ازتخت ، بیندازد ؟چرا زُهره، کسیست که قدرتهارا برروی زمین ، سرنگون میـسازد ؟ای مطرب دل، زان نغمه خوشاین مغز مرا ، پـُر مشـغـله کنای زُهره ومَـه ، زان شعـلهِ رودو چشم مرا ، دو مَـشـعـلـه کنکجاست مطرب جان( رام ) تا زنعره های صلادرافکند ، دم او ، در هزار سر ، سو دااگر زمین بسراسر، بـرُویـد از « تـوبه »بیک دم ، آن همه را ، عشق بدرود ، چو گـیاازآنکه توبه ، چو بند است ، بـند نپـذیردعلوّ ِ موج چو کـُهسار و، غـره دریادرفرهنگ ایران ، سه خدا بودند که « آورنده روشنی ازتاریکی » بودند : ۱- رام (= زهره ، درایران، زاور، خوانده میشد) و۲- سروش و٣- رشن( رشنواد ، کسیکه داراب، فرزند هما را برای نخستین بار، میشناسد- درشاهنامه ) . درتورات ، یهوه درهفت روز خلقت ، اصلا آتش را هم خلق نمیکند ، وصحبتی ازآتش نیزنمیکند، و « روشنی و گرمی » ،ازآتش برنمیخیزد ، بلکه در آغاز، خود یهوه ، « روشنائی » را خلق میکند . روشنائی یهوه و الله ، ازآتش برنخاسته اند . روشنائی و گرمی ، متامورفوز « آتش = تخم » نیست . بدین سان ، انسان وجان ، ازاصالت بطورکلی، و از« اصل بینش و روشنی بودن » افتاده اند. تورات با این عبارت آغازمیشود که : « وخدا گفت : روشنائی بشود و روشنائی شد، و خدا روشنائی را دید که نیکوست ، و خدا روشنائی را از تاریکی، جداساخت » . با جداساختن روشنی ازتاریکی و خلق روشنائی مستقیما در آغاز، سرنوشت زُهره ، معین میگردد، که خدای « آورنده روشنی از تاریکی Lucifer» بود . همینسان این خدایان ) ( زُهره + سروش + رشن = کاوتِس ) ، هم در میترائیسم ، وهم دردین زرتشت ، خویشکاری ِ نخستین ِ خود را از دست میدهند . دراین دو دین ، هرچند رام و سروش و رشن ، نگاه داشته میشوند ( زرتشت درگاتا ، فقط یکبارنام سروش را میآورد و یادی از رشن نمیکند ) ، ولی ازاصالت، انداخته میشوند ، یا نقشهای «وردستی » به آنها داده میشوند. اهورامزدائی که جایگاهش، روشنائی بیکران است، وهمه چیز را از روشنائی خود( ازهمه آگاهی خود) میآفریند ، دیگر نمیتواند ، رام ( زاوَر= زُهره ) و سروش و رشن را ، به کردار « آورنده روشنائی از بُن تاریک انسانها » تاب بیاورد . اینست که این هرسه خدا ، از « بُن انسان » ، تبعید و طرد میشوند، و ارج روشنی و بینشی که درجستجوی مستقیم و بلاواسطه خود انسان ودرمتاموروفوزگوهرخود انسان، یافت میشود ، ازبین میرود . درلاتین دیده میشود که لوسیفرLucifer که به معنای « آورنده روشنی است هم به ۱-زنخدای ماه ، وهم ۲- به ستاره سحری که زُهره باشد، و هم٣- به دیانا Dianaگفته میشد که خدای ماما ست که یاری دهنده در زائیدنست، مانند سیمرغ که آل نامیده میشده است، و دراصل مامای زائیدن رستم از رودابه بوده است . این معانی سه گانه ، روند زاده شدن خورشید( روشنی روز) از ماه درشب، بوده است . لوسیفر، یا آورنده روشنائی ازتاریکی ، که بیان پیدایش وزایش روشنی وبینش و کل هستی، ازبُن وتخم هرچیزیست، راه را برای « خدای خلق روشنی » بکلی می بست. ازاین رو، لوسیفر، فرشته یاغی شد که خدایان نوری را ازتخت میاندازد و همچنین ، قدرتهای زمینی را سرنگون میسازد.این خدایان ) رام ، سروش ، رشن ) ، درالهیات زرتشتی ، نگاهداشته میشوند، ولی همه ، گوهراصلی خود را که در دین سیمرغی یا زال زری داشتند ، از دست میدهند . تصاویرخدایان « رام» و « سروش » و« رشن » ، در الهیات زرتشتی، درست نابود سازنده فرهنگ اصیل ایران و اصالت انسان و اصالت گیتی و خاک میگردند . این هرسه ، پیکریابی « آگاهبود سحری، یا سپیده دمی، یا پگاهی » یا بسخنی دیگر، پیکریابی « اصل متامورفوز مستقیم وبیواسطه حواس ِ خود ِانسان، به آگاهی وبینش وروشنی » هستند . رام یا زُهره ، اینهمانی با « بوی » دارد، و بوی ، به « همه حواس و اندام شناخت وگفتار » ، گفته میشده است . دربندهش( بخش چهارم، پاره ٣۴ ) میآید « روان ، آنکه با بوی درتن است : شنود، بیند و گوید و داند » . « بوی » درفرهنگ ایران ، همانسان که به « حواس » گفته میشده است ، به «آگاهبود و شعور و وجدان » نیز گفته میشده است . درفرهنگ ایران ، حواس ، از آگاهی و بینش و روشنی، جدا ساخته نمیشوند ، بلکه انسان درهمان آن، که حس میکند ، روشن و آگاه وبیننده نیز میشود . یا درهمان آن که روشن و آگاه میشود، حس نیز میکند . آگاهی وشعورووجدان ، خویشکاری ِ نیروئی فراسوی « حواس» نیست . این اندیشه بسیار ژرف ، در اصطلاح « بوی = روان = رام = زُهره » ریشه دوانیده است .آگاهبود سحری و سپیده دمی ، نه تنها آورنده روشنائی ازژرفا و بُن تاریکست ، بلکه هنر « پیش روی ، پیش دوی ، پیش تازی ، پیش آهنگی » دارد . روان انسان ، رام یا « بوی » بود . همه حواس و نیروی شناخت انسان، هم آورنده روشنائی ازبُن تاریک بودند ، و هم پیش بین و پیش یاب وپیشگام وپیشتاز بودند . سحر و سپیده دم بینش و آگاهی ، ازبُن هرچیزی بودند . حواس و خرد ، بو میبرند . حواس و نیروی شناخت انسان ، در« کنـون » نمیایستد و نمی ماند ، بلکه در زمان ، به پیش می تازد . این بو بردن ازآینده وپیش آمدها ، که درخودِ گوهر اندام حسی و شناختی » انسان، سرشته شده است، اورا راهبری میکند . آگاهبود سحری یا پگاهی ، نه تنها پیش بینی در دیدن هست ، بلکه دیدن هم ، یکی از بوی ها = حواس هست . انسان درهمه حواسش ، پیش بو ، پیش بین و پیش یاب وپیشتاز هست . خود جان ، نوعی پیش آگاهی ازخطر و آزار را درهمه حواس پدید میآورد که انسان را راهنمائی میکند . این « ازخود ، درجستجو، راه را گشودن و راه را بو بردن » در هرجانی هست. سروش ، که دربُن هر انسانی است ، در نخستین داستان شاهنامه ، از توطئه اهریمن برای کشتن کیومرث( بُن همه انسانها در الهیات زرتشتی ) ، زود آگاه میشود، و این آگاهی را درگوش سیامک زمزمه میکند . این سروش دربُن ِ وجود ِ فریدون هست که اورا ازتوطئه برادرانش برای کشتن او ، آگاه میسازد . او بو میبرد که برادرانش میخواهند اورا بکشند . اینست که حواس ، تنها مستقیم و بلاواسطه ، « آنچه درپیششان= حضورشان هست » درنمی یابند ، بلکه همانسان که واژه « پیش » در فرهنگ ایران ، نه تنها بیان « حضور» است ، بلکه بیان « بسوی آینده= و آنچه پیش میآید » نیزهست ، با هرحسی ، گونه ای « پیش حسی » ، « پیش آگاهی » نیزهست ، که « رازگونه ، در گوش خرد، زمزمه » میشود . حواس، امتداد می یابند ، به آینده ، کشیده میشوند . این آگاهی ، ویژگی آمیختگی سیاهی با سپیدی را دارد، دود و شعله با همست،« سایه روشن » است. هرحسی،هرشناختی ، پیشرو، پیش دو، پیش کشنده نیز هست . درست با همین ویژگی « بوی = رام » بود که ادیان نوری ، سرسازگاری ندارند ، چون با چنین ویژگی، جان و روان انسان ، نیاز به راهنما و پیشوا ومرجع تقلید و پیامبر و واسطه و حُجـّت ندارند . آشیانه سیمرغ ، برفراز « سه درخت خوشـبـو »بُن هرجانی، « سه بوی به هم آمیخته» یا عشق استسیمرغ، یا بُن هستی، یا خدا، اصل عشق استدرشاهنامه ، برفرازکوه البرز، سه درخت خوشبو هستند که به هم پیوسته اند ، و برفرازاین سه درخت خوشبو هست که سیمرغ ، آشیانه دارد . به عبارت دیگر، درخت کل هستی ، مرکب ازسه چوب = سه بوی = سه عشق است، که باهم میآمیزند ، ویک بو یا یک عشق میشوند . « ون van » هم درپهلوی « درخت وجنگل » است و« درخت بس تخمک » که فرازش سیمرغست، « وَن van» نامیده میشود ، و واژه « وندیدن vanditan» درپهلوی به معنای « دوست داشتن و پرستیدن و ستایش کردن » است . همچنین در سانسکریت « ون van » به معنای « عشق و دوست داشتن » است و هم « وان vaan» به معنای چوب ، عشق ، پرستش » وهم « ونه vana» به معنای « درختستان ، و خواهان ومشتاق » است وهم نی و چوب و چوب نی « ونسه » میباشد. زُهره ،که درایران « زاور»، و در روم ونوسVenus نامیده میشد از واژه ونس vanas مشتق شده است، که به معنای لذت و کامست( Stowasser) که درآلمانی هنوز به شکل « ونه Wonne» بکاربرده میشود(Duden). خدای عشق و زیبائی ، با چوب نی، و نی، و بوئی که درچوب و تخم گیاهان نهفته است، کار دارد . نه تنها ونوس رومی ، بلکه افرودیت یونانی ، خدای زیبائی وعشق، که همه گستره طبیعت ازتن او میرویند و ازاو جان میگیرند ، نیز در اصل دیونه Dioneیا Dio+naia نامیده میشده است، که به معنای « نی خدا » هست . سه درخت خوشبو ، سه اصل جهان در درخت کل هستی میباشند، که باهم آمیخته اند که گوهر سه اصل، باهم آمیخته و یکی شده (« بوی» و« بود » ، یک واژه اند . چیزی «بود» دارد، که بودارد وبو میدهد ، وازحواس انسان ، حس کرده و شناخته میشود ) کل هستی میباشند . بدینسان گوهر ِ سیمرغ = ارتای خوشه ، « بوی = عشق = آرزو= امید » هست که ازاو درسراسرگیتی، پخش وپراکنده میشود و فضا را پرمیکند وهمه ، عشق را می بویند . بوی آن خوب ختن می آیدم بوی یار سیمتن میآیدممیرسد درگوش ، بانگ بلبلان بوی با غ و یاسمن میآیدمدرد ، چون آبستنان میگیردم طفل جان ، اندرچمن میآیدمبوی زلف مشکبار ِ « روح قدس »همچو جان ، اندر بدن میآیدمخدا ، سیبی ( سیب = پیکریابی عشق است ) است که هرجا آن را بشکافند، بوی خوشش، همه جا پخش میگردد .ازآن سیبی که بشکافند در رو م رود بوی خوشش، تاچین وماچیناگر« سیبش» لقب گویم وگر« می »وگر« نرگس» و گر« گلزار» و « نسرین »یکی چیزست . دروی چیست ، کان نیست !دراو چیست که نبوده باشد . دراو، همه چیز، موجود هست.خدا پاینده دارش ، یارب ، آمینخدا یا بن هستی، « بوی یا عشق» است که ازهرجانی، بیرون آمد، همه جا پراکنده میشود و دریک نقطه نمی ماند و همه را بدون تبعیض فرامیگیرد . اینست که رام ، که دخترسیمرغ ، یا نخستین پیدایش اوهست، اینهمانی با «روان = بوی » دارد . خدا یا بُن هستی، بودارد ، خوشبو هست، چون، « بود= اصل هستی هرچیزی » هست . حتا اهورا مزدا، همین ویژگی خوشبوئی گوهری را به خود نسبت میدهد . این بُن هرجانی یا هرانسانی هست که مارا میکشد. بوی هرچیزی ، مارا به سوی شناخت آن ، حس کردن آن ، راهبری میکند . همه خدایان ایران ، دارای بوهای خوشند . بوی هرچیزی ، پیامبر اوست .گفتا که بود همره ؟ گفتم خیالت ای شهگفتا که « خواندت » اینجا ؟ گفتم که « بوی جانت »ای روی خوشت ، دین ودل منای بوی خوشت ، پیغمبر منچیست که هردمی چنین ، میکشدم بسوی اوعنبر، نی و، مشک ، نی . بوی ویست ، بوی اوسلسله ایست بی بها ، دشمن جمله توبه هاتوبه شکست . من کیم ؟ سنگ من وسبوی او مولویچوب درخت کل هستی ، بوی مهر دارد ، که میکشد و جاذبه دارد . ازاین روی هست که وای به ( = نای به ) کفش چوبین دارد ( بندهش ) . این بوی مهر سیمرغ( خوشه سه درخت خوشبو) ، در آشیانه هست که سام را بسوی کوه البرز، برای یافتن گم کرده اش ، راهبری میکند . برفراز این سه درخت :برو بر نشیمی چو کاخ بلند زهرسو، برو بسته راه گزندبرو اندرون ، بچه مرغ و زالتو گفتی که هستند هردو همالهمی « بوی مهر» آمد از باد اویبه دل ، شادی آورد ، همی باد اوینبـُد راه، برکوه ازهیچ روی دویدم بسی گرد او پوی پویمرا « بویه پورگم کرده » خاستبه دلسوزکی ، جان همی رفت خواستاین بوی سیمرغ و زال، که شیر را ازپستان خدا مکیده است ، درسام ودرهرانسانی ، « امید، آرزومندی = بویه » میآفریند ، وهنگامی که سیمرغ ازکوه ، زال را با خود فرود میآورد :زکوه اندر آمد چو ابر بهار گرفته تن زال، اندر کنارزبویش، جهانی پرازمـُشک شددو دیده مرا با دولب ، خشک شد..به پیش من آورد ، چون دایه ایکه ازمهرباشد ورا مایه ایزبانم برو بر، ستایش گرفت بسیمرغ بردم نمار، ای شگفتدراینجا سام نریمان ، نخستین بار درفرهنگ ایرانی ، « تجربه قداست دینی » را میکند ، که تفاوت کلی با تجربه قداست دینی، در یهودیت ودر اسلام دارد . سام نریمانی که فرزندش زال زر، را درواقع ، کـُشته است، ودرکودکی ، بیرون افکنده ، و بدست مرگ سپرده است، واکنون برای پوزش ( استغفار) نزد خدا آمده است، خدا ، نه تنها، دم از گناه بزرگ اوکه برضد قداست جان بوده است، و قبول پوزشش ، نمیزند ، بلکه با مهرش، به پیشواز او میشتابد، و فرزندش را که اکنون فرزند و همال خود ِ سیمرغ یا خدا شده است، به اوازنو هدیه میدهد . عشقی که گناه را فراموش میکند، و ازمجازات قتل وقصاص ، سخن نمیگوید ، عشقیست که وجود سام را دیگرگونه میسازد . این تجربه عشق خدای ایران، سیمرغست که برعکس تجربه های قداست در یهودیت و اسلام ، روبروشدن با خدا و دیدار مستقیم او ، در بوی مهری که جهان را فرامیگیرد، سام را چنان منقلب میسازد که « خرد ، درسرش دیگر جای نمیگیرد » . این بوی زال، درآشیانه سیمرغست که سام جوینده را به سوی کوه البرزراهبری میکند . جای شگفت و حیرت است که شعرای ایران ، این همه از یعقوب و بوی پیراهنش ، شعر سروده اند ولی کسی جز فردوسی ازبوی زال وسیمرغ که چشم سام را روشن میکند، و رهگشای بسوی خداست، سخنی هم نگفته است . سیمرغ ، مهترپریان، همیشه در« بوی وشعله آتش» چهره می نماید . هنگامی زال زر، بیاری سیمرغ برای درمان رستم ورخش نیاز دارد سه مجمر( آتشدان ) پرازآتش تیز( آتش شعله ور) با عود سوزان، فرازکوه میبرد و دراین شعله آتش و بوی است که سیمرغ درمیان شب ، تجلی میکند :هم آنگه چومرغ ازهوا بنگرید درخشیدن آتش تیز دیدنشسته برش زال با داغ ودرد زپرواز، مرغ اندرآمد به گردبشد تیزبا عود سوزان فراز ستودش فراوان و بردش نمازبه پیشش سه مجمر( آتشدان ) پر ازبوی کردزخون جگر، بر رخش ، جوی کردهمیشه بُن هستی یا خدا یا حقیقت ، در« بوی برخاسته ازشعله آتش » پیکربه خود میگیرند ، نه در« روشنائی » . این «متامورفوز خود تن » هست که گوهر خدائیش ، تبدیل به روشنی و گرمی ، به حقیقت میگردد . این وحی نیست که ازآسمان ، عاملی آنرا فرود بیاورد. این است که مولوی میگوید پیامبران ، عود هستند که هنگامی درآتش افتادند ، بوی خدا، ازآنها برمیخیزد ، ولی اگر تو به چنین بوئی ، قانع نیستی خودت، عودی درآتش بشو، تا معدن و سرچشمه حقیقت گردی :عود خلقانند ، این پیغمبران تا رسدشان بوی علـّام الغیوبگر به بو ، قانع نه ای . تو هم بسوزتا که معدن گردی . ای کان عیوبچون بسوزی، پـُرشود چرخ از بخورچون بسوزد دل ، شود وحی القلوبفقط توئی که خودت را ازاین متامورفوز ِ گوهری بازمیداری ، و از اصالت بینشی خودت ، روبرمیگردانی .« بو» که « بودت » هست، باید گرم شود ، تا ازخویشتن برآید . در شعله کشیدن وجود خوداست که بوی خوشی که درجانست ، پدیدارمیشود .بسوز ای دل که تا خامی، نیاید بوی دل ازتوکجا دیدی که بی آتش ، کسی را بوی عود آمدهمیشه بوی با عود است ، نه رفت ازعود ، نه آمدیکی گوید که دیرآمد ، یکی گوید که زود آمدبوی هرکسی را میتوان ، بیش ازگفتارو پیش ازگفتار، شنید. آنچه کسی نمیگوید و فاش نمیسازد، میتوان ازآنچه گفته است ویا ازخاموشی اش ، بو برد . بوی نهفته درانسان یا درهرچیزی، غماز است وخودرا لو میدهد . بورا نمیتوان پوشانید. هیچ چیزی نمی تواند ، بوی خود را مخفی سازد .بو که گوهر هرجانیست ، به رغم آنکه نهان و غیب است ، ولی نیروی کشش برما دارد . حواس ما ، بو میکشند ، یا به عبارت دیگر، با بُن واصل چیزها ، رابطه مستقیم دارند. این کشش به درون و باطن و گوهر نهفته هرچیزیست که انسان را به جستجو می انگیزد . هیچ انسانی نیاز بدان ندارد که با اراده و عمد ، جوینده بشود . این ، جویندگی و پژوهندگی ِ زورکی و نمایشی وساختگیست . انسانی، که حواسش را خرفت نکرده باشند ، به خودی خود ، جوینده و « بوینده » هست . با زور و عنف و اراده و تقلید ازشعار « خودجوئی وجستجوی حقیقت » ، نباید و نمیتوان به جستجوی حقیقت رفت ، بلکه باید روزنه های حواس خود را که با مفاهیم و تصاویر و آموزه ها، پر کرده و گرفته اند ، ازاین مفاهیم و تصاویر و آموزه ها ، آزاد ساخت . روزنه های حواس را باید ازاین عادتهای فکری و ایمانی ، خالی کرد . این ایمانها و آموزه ها و عقاید هستند که هیاهو راه انداخته اند که حواس، به تنهائی ، قادر به درک حقیقت وبُن پدیده ها نیستند . حقیقت، غیب است. حقیقت ، فراسوی حضور حواس است . حقیقت وخدا و بُن همه چیزها ، بدان علت « غیب و فراسوو ترانسندنس » است، چون عقاید و عادات فکری و آموزه ها آموخته شده ، روزنه های حواس ما را آکنده اند . بوی حقیقت وخدا وبُن هستی ، دیگر نمیتواند به حواس انسان راه یابند . حواس ، «اخشم » شده اند ، و توانا به بو کشیدن نیستند . حقیقت یا اصل و گوهرچیزها ، در بویشان ، که نادیدنی و ناگرفتنی هستند ، درپیرامونشان پخش و پراکنده میشوند و جهان را پرمیکنند . فضای ما، پر ازبوی حقیقت و بُن و اصل پدیده هاست . فقط ما را « اخشم » کرده اند . سراسر وجود ما ، بینی هائی هستند که حس بویائیشان را دراثر « خشم = تجاوزخواهی = زدارکامگی = بردن به هرقیمت = قهرو قدرت طلبی » ، از دست داده اند . ما به« زکام کل حواس= زکام وجودی » ، مبتلا شده ایم . هستی ما ، زکام شده است . وانسانی که برغم داشتن بینی و« حواسی بینی گونه اش »، نمیتواند بو ببرد ، نمیتواند بوی حقایقی را که درسراسر فضای اجتماعی و سیاسی و دینی اوپخش و پراکنده اند ، دریابد . غیب بودن ، مسئله نیست . بوها همه ،غایب ازنظرند و به دست نمیآیند . با دریافتن این بوهاست که بوی جان خود انسان نیز ، برمیخیزد ، و نسیم بهاری میگردد :بیا تا نوبهارعشق باشیم نسیم ازمشک و ازعنبر بگیریمزمین وکوه و دشت و باغ جان راهمه ، درحلـّه اخضر بگیریمدکان نعمت ، از« باطن » گشائیمچنین خو ، از درخت تر بگیریمتا بالاخره بجائی برسیم که بوی سیمرغ یا رام یا زُهره از ژرفای هستی وجان خود مان ، به حواسمان برسدچند باشد غم آنت که زغم ، جان ببرمخود نباشد هوس آنکه ، « بدانی جان چیست ؟ »چند گوئی که چه چاره است و مرا درمان چیست ؟چاره جوینده که کرده است ترا ؟ خود ، آن چیستبوی نانی که رسیده است ، بران بوی بروتا همان بوی دهد شرح ، ترا کین نان چیستگرنه ، اندر تتق ازرق ، زیبا روئیستدرکف روح ، چنین مشعله تابان چیستآتش دیده مردان ، حجب غیب بسوختتو ، پس پرده نشسته ، که به غیب ، ایمان چیستبوی جان خود را دریافتن ، بوی جان هرکسی را دریافتنست، و این راه ِجستن چاره ، برای رهانیدن جان خود وجانهای دیگر ازغم و رسیدن به طرب است . ازجان خود است که میتوان بوی زهره یا ماه ( سیمرغ ) را که جانان ، که مجموعه همه جانها درعشقست، شنید .ازکنار خویش یابم هر دمی من بوی یارچون نگیرم خویش را من هرشبی اندر کنارتا فریاد زنیم :من طربم ، طرب منم ، زُهره زند نوای منعشق میان عاشقان ، شیوه کند برای مناین زُهره یا رام هست که هنگامی درخاک وگلی که یهوه والله ازآن وجود انسان را برای عبودیت واطاعت ساخته اند ، پنجه خود را بزند ، این گل وخاک وجود انسان ، در یک آن ، تبدیل به چنگ وچغانه میشوند، و انسان اصل موسیقی و طرب میگردد :ای زده مطرب غمیت در دل ما ترانه ایدر سرو دردماغ جان ، جسته زتو فسانه ایچونکه خیال خوش دمت ، ازسوی غیب در دمدزآتش عشق برجهد ، تا به فلک زبانه ایزُهره عشق ، چون بزد ، پنجه خود درآب وگل

Saturday, 1 September 2007

شعله آتش در فرهنگ ایران


شعـلـهِ آتـش» در فـرهـنگ ایـران
منوچهر جمالی
فرهنگ اصیل ایران، درشعله آتش، گرانیگاه ِ « تجربه بینش حقیقت » را کشف کرد. «بیصورتی» که تحول به جهانی از صورتها می یابد، ولی هر صورتی از این تارهای گیسوی آشـفـتـه، لرزان و بربلندی یازان و چون دلبری مست و خرّم گرازان وخروشان ودرهم پیچان و رقصان، بی درنگ، صورت خود را دردیگرگونشدنش، گم میکند ...
چهارشنبه ۷ شهريور ۱٣٨۶ - ۲۹ اوت ۲۰۰۷
اَلاو= ال+ لو= پیچهِ سیمرغ+ عشق ِسیمرغ درتبری، ال و ال پر= شعله آتش ا َل = شعله آتش = سیمرغ ال پَر= شعله آتش= پرتوسیمرغ + پـروبرگِ سیمرغ گرانیگاه ِ تجربه ِ بینش حقیقت وازخـود ، زائـیـده شـدن « شکـُفـتگی ِگـوهـرانسان » تن انسان،آتشکده ایست که ازآن، شهاب وبرق برمیخیزد پیشگـفـتـار فرهنگ اصیل ایران، درشعله آتش، گرانیگاه ِ « تجربه بینش حقیقت » را کشف کرد . « بیصورتی » که تحول به جهانی از صورتها می یابد، ولی هر صورتی از این تارهای گیسوی آشـفـتـه، لرزان و بربلندی یازان و چون دلبری مست وخرّم گرازان وخروشان ودرهم پیچان و رقصان، بی درنگ، صورت خود را دردیگرگونشدنش، گم میکند. درک کل جهان ، به کردار« شعله آتش» ، به کردار« بیصورتی» ، که در صورت یابیهایش، « صورتی » ، یا« سرخ رنگ» یا آل ، یا رنگ شادی وجشن و زایش و راستی وصراحت وگرمی وجاذبیت ودلکشی میگردد . سراسرجهان، شعله آتش ، یا رقص رشته های گوناگون ازهم ، و درهمست . جهان ، شعله آتشی میشود که ناهمگونی صورتها و درهم گداخته شدن صورتها ، به کلی ، دست از اندیشه « نظام سفت وثابت» میکشد . صورتهایش درکشیدن و واکشیدن ، درهرج ومرج و پراکندگی ونا استواری خود ، تحول به روشنی و گرمی یکپارچه ویگانه می یابد . گرمی این آتش ، به گوهر نهفته در درون همه چیزها ، پر، برای پروازمیدهد . در شعله آتش، معما و راز بُن جهان، یا حقیقت یا خدا باشد ، بدین شیوه ، به او روی میکنند . خدا و حقیقت یا بُن گیتی ، « مادّه وتن میگردند» ، که هیچ سنگینی و گرانجانی درخود، ندارند ، بلکه اوج سبکی باد را نیز دارند. هم تن وماده اند، وهم سبک وروان . چنان گرم شد رخش آتش گهـر که گفتی برآمد زپهلوش پـر گرانیگاه تجربه آتش، که در« بیرون آمدن و زهـش گوهری تخم » ودر « فرازگیرانیدن »، و در« روئیدن پرها، ازشانه های تخم » ، یا در « الاو » بود ، در دین زرتشتی ، ازهم پاره ساخته شدند . آتش، پـرخود را ازجانش ، نمیرویاند و نمیگستراند، بلکه« درخشش » ، « پـر ِ قرضی » هست ، که اهورامزدا ازروشنی گوهری خودش ، به او میچسباند . این اهورامزداست که از« روشنی یکرنگ وثابت » خود، « آتش بی شعله ودود » میآفریند . چنانچه دربخش چهارم بندهش ، پاره ٣٣ میآید که : « آتش ، که درخشش او، ازروشنی بیکران ، جای هرمزد است ... » . درخشش آتش ، ازآتش نمیزهد ، بلکه اهورامزدا از روشنی بیکرانش ( دانش فراگیرش، که ساکن و ثابت وتغییر ناپذیراست ) به آتش ، میچسباند . اینکه در شاهنامه میآید که زرتشت ، آتش را از بهشت آورد، همین معنا ومحتوا را دارد، چون بهشت، جای روشنانست. بدینسان ، تجربه زهش شعله آتش، تجربه معجزهِ چسباندن « روشنی وامی ، به آتشی که ازگوهرخود ، سترونست » میگردد. تجربه مرغی که دیگر پر، از کتف خودش نمیروید ، ولی پـری عاریه ای، به او آویخته میشود . بدینسان ، اصالت ، ازتخم همه جانها وانسانها ، گرفته میشود . هرچند زرتشت ، « آئین ظاهری ِ آتش » را پذیرفت ، ولی تجربه اصیل شعله که ، روند ِ زایش ِ گوهربُن هرجانی وانسانی را مینمود ، و حقیقت آن را ازخود آن جان ، به روی میآورد ، ازبین برد . بدینسان « روبه آتش کردن » ، برای زرتشت ، وبرای زال زرو رستم ، دوتجربه گوناگون بادومعنای کاملا متضاد باهم بودند . آتش زال زر، آتش زرتشت نبود. دراین تجربه ژرف از« شعله آتش » ، فرهنگ ایران، بزرگترین سراندیشه جهانی خود را یافت ، که سپس دربرداشتی تنگ وناقص ، به هراکلیت ، فیلسوف یونانی رسید، که فلسفه و شیوه زندگی غرب را درنهادش برانگیخت ، وشکل داد وبارورو پویا ساخت . ما برای شناخت تجربه آتش و رابطه اش با زایش حقیقت وراستی و شادی و جشن به کردار نهادِ زندگی و« اصالت آفرینندگی درهرجانی و هرانسانی » که ازآنها جدا ناپذیرند، ازردپاهای دیگرجزمتون زرتشتی، که بجای مانده است، بهره میبریم . تجربه شعله آتش در ویس و رامین و رابطه اش با «سـوگـنـد» سوگند خواستن، یا سوگند دادن و گفتن ، رویارو با آتش ، برپایه اندیشه « پیدایش و رویش و وخشیدن ِ تخم ازگرمی » بوده است . این آئین که در دوره زنخدائی پیدایش یافت، با اندیشه « قداست جان » به هم گره خورده بوده است ، ونمیتوانسته است ، سوگند دادن، با « جان آزاری و زدارکامگی » همراه بوده باشد . درشاهنامه نیزرد پای این سوگندگفتن دربرابر آذرگشنشپ، موجود هست . درخود اوستا ، شعله آتش، saoka -aatare نامیده میشود ، و« سوکه » ازسوئی دربرهان قاطع ، به معنای اندام تناسلی ، وازسوی دیگر« سوگ » ، به معنای «خوشه گندم وجو» است . این واژه ، اصل همان اصطلاح« سوختن» درعرفانست، که گرانیگاه معنایش را عوض کرده است . شعله آتش، اینهمانی با « خوشه تخمها درزهدان = آتش در آتشدان » داشته است. چنانچه دیده خواهد واژه « آذرگشسپ » نیز همین معنا را دارد . « سوک سیاوش » نیزچنین گونه سوگندی بوده است . شعله آتش ، یا سوک ( خوشه ، او ج پیدایش و روشنی ِگیاه است ) . بنا براین ، دادن معنای به اصطلاح saokenta(vant ) = دارای گوگرد ، گونه تحریف وبرداشت جان آزارنده درمیترائیسم بوده است . اندیشه بنیادی همان اندیشه وجود « آتش اوروازیشت » درهرتخمی هست ( درگفتارپیشین ، بررسی شد ) . در گزیده های زاد اسپرم میآید ( بخش سه، پاره ٨۰ ) « آتش اور وازیشت، که در گیاهان است ، که درتخم ایشان آفریده شده است. زمین سفتن، جوش آوردن و تافتن آب ،و با آن شکوفه گیاهان را دلپسند و خوشبوی کردن و بر پزاندن ( پخته کردن ) و به مزه های بسیارگردانیدن ، وظیفه اوست » . این گرمی هست گه هنروگوهر تخم را، پدیدارمیسازد. شراب هم ، چنین گونه آتشی شمرده میشده است که گوهرنهفته تخم انسان را پدیدارمیسازد . اسدی در گرشاسپ نامه در داستان جمشید میگوید چو بیداست و چون عود ، تن را گهر می، آتش . که پیدا کندشان هنر می، ویژگی آتش را دارد . تن ، اینهمانی با« عود» یا« بید» دارد و گرمی آتش ، گوهر نهفته در تن را میرویاند = می وخشاند = شعله ورمیسازد. البته این روند بیرون آوردن گوهرهرچیزی ، معنای « آفرینش » را داشت . آفرینش ، خلق کردن از فراسو ( از روشنی یا ازخواستِ اهورامزدا) نبود ، بلکه « ازخود»، روئیدن ، یا« ازخود »، وخشیدن = شعله ورشدن بود . این بود که « راسـتی » ، « خود آفرینی یا گوهرخودرا ازگرمی یا آتش درون ، شعله ورساختن » بود . برای برگذاری آئین « سوگند دادن » ، آتشی برپا میکردند ، و درآن صندل و عود و کافورو مشک ... میریختند ، تا بوهای خوش آنها بیرون آید و فضارا بیاکند . درروبروی آتش ایستادن، رنگ سرخ آتش به رخسارانسان می تابد وروی انسان را همرنگ وهمگوهرخود میسازد . ببین در رنگ معشوقان، نگر در رنگ مشتاقان که آمد این دورنگ خوش ، ازآن بیرنگ جان ، اینک سوگند گفتن ، سرمشق شدن چنین روندی درپیدایش بو ازعود درآتش ، یا از«پیدایش شعله ازهیزم و ذغال » میباشد . با رو به روی شعله آتش نهادن ، ورنگ سرخ اورا گرفتن ، گوهر انسان شعله ورمیشود و پیکریابی « راستی » میگردد . حقیقت ازاو، میشکوفد . این « ارتای خوشه » است که ازدرون خودش ، بیرون میآید و شعله میشود ، و این سرمشق انسانست . این تجربه بود که بنیاد اینهمانی دادن خدا ، با « تحول یابی هیزم وذغال ، به شعله آتش، و تحول یابی شعله آتش، به روشنائی وگرمی » شد . وازآنجا که می هم همین رنگ و ویژگی را داشت و با خون اینهمانی داشت ، آتش شمرده میشد. خدا یا حقیقت یا بن گیتی درهرجانی، درروند آفریدنش ، همان روند زایش شعله وتابش وپرتو، ازذغال یا شمع وچراغ و هیزم را دارد . این بردمیدن شعله وروشنی ازهیزم و ذغال وشمع وچراغ ، روند آفرینندگی جان و خدا ( تخم ارتا = تخم آتش ) درانسان ، درعرفان نیز باقی میماند همه آتشی تو مطلق ، بر ما شد این محقق که هزار دیگ سر را به تفی به جوش آری بفروز آتشی را ، که درو نشان بسوزد به نشان ، رسی تو آن دم ، که تو بی نشان، بمانی ای چراغ و مشعله هفت آسمان خاکیان را ، آمد ی مهمان ، بلی صفت خدای داری ، چو به سینه ای درآئی لمعان طور سینا ( بوته آتشینی که نمیسوزد)، تو زسینه وانمائی صفت چراغ داری ، چو به خانه شب درآئی همه خانه نور گیرد، ز فروغ روشنائی صفت شراب داری ، تو به مجلسی که باشی دو هزارشور و فتنه ، فکنی « زخو ش لقائی » این روند « تحول یابی ، یا متامورفوز ِهیزم و ذغال وشمع » ، به « شعله = الاو= ال پر= ال » ، وسپس متامورفوز « هرج ومرج و خم وپیچ و تعدد وکثرت شعله » ، به « یگانگی ِ روشنی و تابش و فروغ همرنگ » نشان « پیدایش خدا ازخدا ، در دیگرگونه شدنش » بود. این ذغال یا آتش یا شعله یا روشنی یا گرمی ، به خودی خود و جدا ازهمدیگر، نبود که روبه یکی ازآنها کرده میشد ، بلکه « رو به این تحولها و متامورفوزها پیاپی » کرده میشد . «ارتای خوشه » ، در هر دانه اش درجانها و انسانها ، متامورفوز به « ال = الاو= ال پر» می یابد . راستی (= ارتا ) ، روند خود آفرینی خدا در تبدیل شدنش به جهان جان ، به گیتی ، به انسان هست . راستی ودروغ ، لق لق سر زبان نیست، بلکه روند ِ تحول گوهری و پدیدارشدن این گوهر است . اینست که سوگند ، با ایستادن روبروی آتش، گره ِ وجودی خورده بود ، تا تاب ورنگ آتش بر روی انسان بتابد و انسان ، همرنگ او بشود . در رنگ یار بنگر، تا « رنگ زنـدگـانی » بر روی تو نشیند ، .... ای ننگ زندگانی هر ذره ای دوانست ، تا زندگی بیابد تو ، ذره ای . نداری ، آهنگ زندگانی ؟ این اندیشه درداستان ویس ورامین نیر بازتابیده شده است که شاه ، ازرامین روبرو با شعله آتش ، سوگند میخواهد . کنون من، آتشی برفروزم برو، بسیارمشک وعود ، سوزم تو آنجا، پیش دینداران عالم بدان آتش، بخور سوگند محکم ..... زآتشگاه ، لختی آتش آورد به میدان آتشی چون کوه برکرد بسی از صندل و عودش خورش داد به کافور وبه مشکش، پرورش داد زمیدان ، آتشی سوزان برآمد که با گردون گردان همبرآمد چو زرین گنبدی ، بر چرخ ، یازان شده لرزان و ، زرّش ، پا ک ریزان به سان دلبری ، درلـعـل و مـُلحم گـرازان و خـروشان ، مسـت و خـرّم چوروز وصلت ، او را روشنائی همو سوزنده ، چون روز جدائی ( دروصال ، آتش ، گرمی همراه با روشنائیست + سوختن آتش، معنای جدائی وبریدگی دارد ) زچهره، نور درگیتی فکنده زنورش، تار تاریکی رمنده چو ازمیدان برآمد آتش شاه همی سود از بلندی ، سرش با ماه زبام کوشک موبد ، ویس ورامین بدیدند آتشی یازان به پروین بزرگان خراسان ایستاده سراسر، روی زی آتش نهاده این توصیف درویس و رامین ، درست تجربه اصیل فرهنگ ایران را از« شعله آتش » ، نگاه داشته است ، که درهمه متون زرتشتی ، سرکوبی و حذف شده است . شعله آتش ، دلبریست که پیراهنی چسبان از ابریشم سرخ رنگ پوشیده و میرقصد و مست وخرّم وخندان است وبیننده را افسون میکند . این « تجربه شادی وخندی وخرّمی وجشنی درآتش » هست که درغزلیات مولوی ازسربه سخن میآیند : آتش که او نخندد ، خاکسترست و دودی شمعی که او نگرید ، چوبی بود ، عصائی آتشی از رخ خود ، دربت و بتخانه زدی وندرآتش بنشستی و چو زر میخندی مست وخندان زخرابات خدا میآئی بر شر و خیرجهان ، همچو شـر ر ، میخندی بلند شدن شعله (= الاو) ازآتش، بیان « آفرینش جهان ، به کردار زایش » بود، که بلافاصله دو برآیند گوناگون بسیارژرف داشت: ۱- جشن وشـادی و ۲- بینش و روشنی . آتش ، در درون هیزم یا چوب یا درپیه و روغن ، نهفته هست ، وفقط باید بیرون بیاید، یا زائیده بشود . اینست که دربخش چهارم بندهش پاره ٣٣ ازآتش خواسته میشود که هنگامی تراچیزی برچیز نهند ، « بیرون آی» و « فرازگیر» . آتش، درست این عمل « بیرون آمدن و روئیدن و مشتعل شدن و زبانه کشیدن » را میکند . این « ازخود بیرون آمدن » و « وخشیدن وبـر افروختن » ، درست معنای « زائیده شدن » را دارد . درعرفان وادبیات ایران ، این اصطلاح « ازخود بیرون آمدن » میماند ، ولی ژرفای این زمینه فرهنگیش را ازدست میدهد . « ازخود بیرون آمدن » ، به هیچ روی معنای « دست کشیدن ازمنیت، ویا ترکِ هستی خود » را نداشته است ، بلکه معنای« شکفته شدن گوهرخود» را داشته است . مولوی میگوید : ای غنچه ، گلگون آمدی ، وز خویش بیرون آمدی با ما بگو : چون آمدی ؟ تا ما زخود ، خیزان کنیم درست این « بیرون آمدن ازخود» ، که زائیده شدن باشد ، جشن سازنده است . صائب تبریزی ، امکان شکفتن گوهرانسان را دراجتماع خود ، نمی بیند ، و همیشه از« غنچه ماندن وجود انسان » ، می نالد .انسان نمیتواند ازخویش، با گونه سرخ بیرون آید ، وازخود ، برپای خود ، برخیزد . هرپیدایشی وآفرینشی وزایشی ، همسرشت با جشن و شادی است . « سراسرجهان ، شعله آتش است » ، به معنای آنست که جهان، همیشه ازگوهرخودش و ازژرفای خودش ، پیدایش می یابد، وبا آن، شادی وجشن میآید . آتش که در راستای گرمای گوهری درک میشود ، ۱- ازسوئی نقش روشن شدن و آشکارشدن و چهره یافتن یا بینش را دارد و۱- ازسوی دیگر نقش شادشدن و جشن ساختن رادارد . گرهمچو روغن سوزدت ، خود روشنی گردی همی سرخیل عشرت ها شوی ، گرچه زغم چون مو شوی اندیشه جشن وشادی ، درفرهنگ ایران ، جداناپذیر از« شعله آتش » است، که روند آفرینش میباشد . درست الهیات زرتشتی ، این دونقش شعله آتش را یا نادیده میگیرد ، یا برداشتی دیگر ازآن دارد. البته آتش ، دردین زرتشتی ،« آفریده اهورا مزدا » میشود ، درحالیکه « ارتا = ارتای خوشه= سیمرغ » ، خودش ، آتش و خودش شعله آتش است، که ازآن ، روشنائی وگرمی می تابد. به عبارت دیگر، خودش ، در همه جانها و انسانها ، نهفته است ، و خودش ازخودش ، زاده میشود (= معنای اصلی واژه ِ خدا ) . دربندهش ، روایت زرتشتی چنینست که اهورامزدا : « فرمود به آتش که تورا خویشکاری در دوران اهریمنی ۱- پرستاری مردم کردن ۲- خورش ساختن و ٣- از میان بردن درد است . با این فرمان ، اهورامزدا ، خویشکاری یا اصالت را ازآتش ( همه جانها و انسانها ) میگیرد . آنها ازخودشان ، آفریده نمیشوند . اینست که « جشن زایش و پیدایش ازخود » را ندارند . معنای « شادی » درالهیات زرتشتی ، به « تسکین درد ی که اهریمن ایجاد میکند » ، کاسته میگردد . « شادی» درفرهنگ سیمرغی و درسنگنبشته های هخامنشیان، معنای دیگری دارد که درمتون زرتشتی به آن داده میشود . همچنین دراین متون ، ازپیدایش بینش وروشنی دراثرگرمی ، سخنی نمیرود، درحالیکه این یک مفهوم بنیادی بوده است . آتش وجشن وشادی ، پدیده های ازهم جداناپذیرند . با آوردن آتش بوسیله زرتشت ازنزد اهورامزدا ، یا خلق آتش از روشنی بی جشن وبی زایش ، گرانیگاه پدیده « شادی » عوض میشود . شادی ، دیگر ریشه درگوهر خود انسان وجهان ندارد .گاهنبارها ، درفرهنگ سیمرغی ( ارتای خوشه ) شش تخم یا آتش هستند، که ازآنها ابربارنده و آب و زمین وگیاه وجانور و انسان میرویند یا شعله ورمیشوند . این شش گاهنبار، که شش آتش پراکنده در گیتی هستند، و الهیات زرتشتی آن را مسکوت میگذارد ، بزرگترین جشن های آفرینش جهان از« تخم آتش = ارتا = سیمرغ » هستند. اینست که جهان « شعله ارتا = شعله سیمرغ = پروبال گسترده ِسیمرغ » میباشد. در تبری به شعله آتش، هم « ال » گفته میشود که سیمرغ خدای زایمان باشد ، و هم « ال – پر » گفته میشود . پر، هم به معنای برگ درخت است ، و هم به معنای روشنی و شعاع وپرتو است ، و هم به معنای بال است . پس شعله آتش ، متناظر با گیسوی روشنی و شعاع وپرتو است ، هم متناظر با برگهای درخت « ون وس تخمک » است ، هم متناظر با« پرسیمرغ » است . اینست که شعله آتش درویس و رامین، بشکل دلبری زیباست که جلوه کنان با نازو تکبرمیخرامد ( گرازان ) و میبالد، و پیراهنی ابریشمی که نهایت ملایمست به تن چسبانیده است که سرخگونه ( لعل )است . لعل ، معرب « لال » است، ولال دراصل « الال = الاله » بوده است که « ال ِ ال= سرخ ِ سرخ » باشد. به سان دلبری ، درلعل ومـُلحم گرازان و خروشان ، مست وخرّم و روشنائی او، زاده از« وصال وهمآغوشی » است ( چو روز وصلت ، اورا روشنائی ) ، چون روشنائی آتش، چانچه دیده خواهدشد ، ازسنگ ، یا امتزاج دوبُن جهان ( که بهرام و سیمرغ باهم باشند ) برمیخیزد . این ویژگیها که در اشعارِ نقل شده در داستان ویس و رامین ، ازشعله آتش، آمد ه است ، تجربه های بنیادی فرهنگ ایران رادرباره گوهرانسان ، مینماید . انسان ، تخم آتش است ، و هنگامی به وجود میآید ، که به بلندی وبه فرازه ، شعله بکشد . بُن انسان ، درفراز وبلندیها ، در هما وبهمن ، در « اقتران خوشه پروین با هلال ماه » است . انسان ، تخم درختیست که باید شعله آتش، یا « بلند آتش » گردد ، تا « هستی بیابد » . شعله ، با گردون، همبرمیشود : « زمیدان آتشی سوزان برآمد که با گردون گردان ، همبر آمد » . یا شعله آتش « چو زرین گنبدی ، برچرخ ، یازان » ویا آنکه : « همی سود ازبلندی، سرش برماه » ، و بالاخره « بدیدند آتشی ، یازان به پروین » . هرچند ما دراین تصاویر، تخیلات و تشبیهات شاعرانه می بینیم ، ولی اینها همه به « داستان های بنیادی آفرنش » درفرهنگ ایران برمیگردند . آنچه درباره شعله آتش گفته میشود ، با پدیده « آتش سوزنده که گوشت را می بلعد ومیخورد و متجاوز و نابود سازنده » است ، فرق کلی دارد . این ویژگیها ، اندکی برجسته ساخته میشود ، تا بیتشربا تجربه آنان از« شعله آتش » آشنا گردیم رابطه «شعـلهِ آتش» با «گـنـبـد» ( ۱ ) شعله ، مانند گنبدی زرین است که به سوی چرخ میبالد، ویا قصد پیمودن به چرخ را دارد . شعله ، میخواهد مانند گنبد ، که نماد جنبش به آسمانست ، راهش را به آسمان بپیماید . گنبد وقبه ، نماد « تنگنا و چهارچوبهِ » آتش نیست . شعله آتش را نمیتوان قاب کرد، یا درچهارچوبه و در قفس گذاشت . قبه و گنبد ، مانند بام ، اینهمانی با آسمان دارند . چوزرین گـنـبـدی ، بـرچرخ ، یـازان یازیدن ، به « بالیدن درخت » گفته میشود و یازیدن ، آهنگ کردن ( قصد واراده کردن ) ، و بلند برشدن و پیمودن، و دست بسوی چیزی درازکردن نیزهست . اینجا شعله ، ویژگی گنبد را دارد که دست بسوی چرخ می یازد. شعله ، قصد رسیدن به آسمان را دارد ودرحال پیمودن این مسیراست . زبانه آتش ، اینهمانی با« انگشت » و با « پروبال » داده میشود. درخت ، مرکب ازدوواژه « در+ اخت » است . آختن ، برکشیدنست . درخت، تخمیست که ببالا کشیده میشود . اینست که سیمرغ ، فراز« سه درخت » درفرازکوه البرز، یا برفراز درخت بس تخمک دردریای ِ وروکش است . سیمرغ ، شعله ایست که برفراز درختان ، زبانه کشیده است، و این شعله اش هست که به خوشه پروین میرسد . تلازم اندیشه شعله آتش با تصویر« گـنـبـد » ، پیوندی بسیار ژرفست . گنبد و آتش، با همند .آتشکده و آتشگاه ، « گنبد آذران » نیزنامیده میشود . برای شناخت ِ بنیاد این پیوند ، نگاهی به داستان کیخسرو درشاهنامه ، افکنده میشود ، که بدون قهرو جنگ ، « دژ بهمن » را میگشاید . تنها، گشودن دژ بهمن ، یا دست یافتن به چنین معرفتی که گوهرش بدون قهروپرخاش است ، « حقانیت به حکومت کردن درایران » میدهد . این اصل ، بنیاد فلسفه سیاسی و حقوقی و قانونی بوده است . رعایت نکردن آن از حکومتها درتاریخ ایران ، بیان نفی و فقدان این فرهنگ نیست ، بلکه بیان « درجه حقانیتی بوده است که مردم به یک حکومت یا شاه یا هرحاکمی میداده اند ». وجود این فرهنگ درضمیر مردم ، سبب میشود که از حدی که این تفاوت میان « واقعیت تاریخی» و« فرهنگ» ازحدی میگذشت ، ملت ، حق به سرکشی می یافت . واقعیت تاریخی ، هیچگاه درایران، با فرهنگش، سازگار نبوده است . این اختلاف« فرهنگ » با « واقعیت تاریخی » ، سبب « اصل غاصب بودن همه حکومتها درایران » گردیده است . این گشودن دژ، یا حصار(ارک ، نام بهمن ارکمن است ) بدون خشم یا بدون پرخاشگری یا عنف و زور، بنیاد بینش ِ سیاسی درفرهنگ ایران بوده است و خواهد ماند . بدون شک ، همین اصل « بنیاد جهان آرائی ِ دموکراسی » است . در جامعه ای دموکراسی هست، که درهیچیک از روابط سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و حقوقی و دینی ، باهیچ انسانی با زوروقهرو عنف و تحمیل وتهدید رفتارنشود . ضمیروخرد هیچ انسانی، نباید آزرده شود . این جامعه را درفرهنگ ایران، هزاره ها پیش ازپیدایش پدیده دموکراسی دریونان ، درایران ، « شهرخرّم » مینامیدند . « خـرد» ، درفرهنگ ایرانی، که تراوش مستقیم جان ( = آتش ) است ، نه تنها فاقد گوهر خشم و قهرو عنف و انذارو وحشت انگیزی است ، بلکه برضد خشم و قهرو عنف و انذارو وحشت انگیزی و ارهاب نیزمیباشد. ازاینرو هست که پدیده « خرد » ، در فرهنگ ایران ، به کلی با پدیده « عقل » درغرب و اسلام ، فرق دارد . درگشودن ِ« دژ بهمن » است که « گنبد آذرگشسپ » بنیاد کرده میشود ، که درپیش آن ، سوگند یاد میکرده اند . پس « گنبد آذران = یا محراب که « میترا آوه » باشد ، به معنای آتشگاه مهر است = « در ِمـهـر» ، که نام دیگر آتشکده است » به معنای« تخم یا آتش مهر»است ، تنگاتنگ با « بهمن = بُن کل هستی و خرد بنیادی یا آسن خرد درهرانسانی » پیوند دارد . اینست که باهمدیگر، زمانی در چند بیت فردوسی ، درنگ میکنیم . هرچند کیخسرو دراین داستان ، در را بدون قهر میگشاید، ولی برضد اندیشه اصلی بهمن، با جنگ وپیکاروقهر، به دیوان درون دژ میپردازد . این تصویر بهمن ، در دین زرتشتی ، به کنار نهاده شده بود است، و بهمن ، مستقیما میبایستی از« روشنی اهورامزدا که دیگر ازآتش بر نمیخیزد » پیدایش یابد . ازاین رو با « آئین بهمنی درشکل اصیلش »، دشمن بودند. اکنون کیخسرو ، پس ازآنکه نامه ای در دیوار ارک می نهد ، ناگهان در دژ، پدیدارمیشود و به خودی خود، گشوده میشود . ازآن پس یکی روشنی بردمید شد آن تیرگی سربسر ناپدید برآمد یکی باد با آفرین هوا ، گشت خندان و روی زمین « در دژ» ، پد ید آمد « آنجایگاه » فرود آمد آن گرد ِ لشگر پناه « بدانجا » که آن « روشنی بردمید » سرباره تیز شد ناپدید بفرمود خسرو ، « بدان جایگاه » یکی « گنبدی » سر به ابر سیاه .. درست درچنین جائیست که گنبد آذرگشسپ پایه گذارده میشود . « بردمیدن روشنی » درجائی که « در دژ خرد بنیادی و ضمیر انسان ، گشوده میشود » و هوا و زمین ، میخندند ، « جایگاه گنبد آذران » است . گنبد ، گنبز هم گفته میشود، و بخوبی دیده میشود که پسوند « بد » ، همان « بز » است . « بز»، به معنای زهدان است، و گـُـن که دراوستا gaone باشد ، دارای معانی ۱- رنگ و ۲- افزایش و غنا هست ( یوستی ) . پس گنبد ، به معنای « زهدان یا شکم برآمده و آماس کرده ایست که اصل افزایش و لبریزی و « رنگ » هست . ولی« گون » ، معنای « جان » هم را دارد . پس « گنبز » ، جایگاه پیدایش زندگی و بینش(= روشنی ) و جهان جانست. تخمدان و خوشه تخم ها دران ، نماد همین « آتشدان و هیزم و ذعالها » هست ، که ازپیوند یابی، یا عشق آنها باهم ، آتش افروخته، و تبدیل به «الاو یا شعله » ، میگردد . این تجربه ، در تنگنای مفاهیم ما از « قرارگرفتن تخم در زهدان » نمی ماند ، بلکه همچنان ، بیان « زایش اندیشه ها و بینش ازخرد = کل وجود انسان » و پیدایش و آفرینش جهان وزایش خورشید از ماه نیزهست . ازاین رو آتشکده ، « در مهر » و « محراب » نیز خوانده میشد ، چون پسوند « محراب » که« آوه » در « میترا + آوه » باشد، به معنای « آتشگاه و کوره و داش » است ( لغت نامه ) .« میترا آوه = محراب » ، به معنای آتشگاه عشق است . وهرمحرابی ، گواه بر خمیدگی شکم آبستن مادر، بر « گـُن + بـَز» است . چون اصطلاح « آذرگـُشـسـپ » یکی از اصطلاحات فوق العاده مهم درفرهنگ ایرانست ، دراینجا بررسی کرده میشود ، چون روشنگرتجربه پیدایش شعله و روشنی از تـن ( که به معنای آتشکده یا مقام وجای آتش میباشد ) انسان است . هرتـنـی، آتشکده میباشد . این، هم بیان ارج تن یا جسم ( جسه = لار) است، هم بیان اصالت هرچیزمادی و گیتی ، وپیدایش معرفت ازانسانست . « آذرگشسپ » ، همان خدائیست که درمُهره ای درخبیص کرمان ، تصویرآن نگاشته شده است . برسراپای تن این زنخدا ، نـُه خوشه بسیار بلند، که بسوی آسمان افراشته شده اند ، روئیده اند . چنانچه نشان داده شد ، خود واژه « وخش ، وخشیدن » نه تنها معنای «روئیدن وبالیدن » را دارد ، بلکه معنای « شعله کشیدن و برافروخته شدن » را هم دارد. همچین آنها در این خوشه ها ، شعله های آتش هم میدیده اند . پیشوند « گـُـش» در گشسپ هم ، همان واژه « ووش = وشی » است، که به معنای« خوشه » است . همچنین « سوگ » ، ازسوئی به معنای « خوشه گندم وجو » است ، و ازسوی دیگر معنای « شعله آتش » را دارد . در اوستا aatara saoka به معنای « شعله آتش » است . به ویژه که برفراز مو، یا گیسوی این زنخدا، سه خوشه که سه مشعله باشد ، نقش گردیده اند . به همین علت درکردی « گیسنای »، به معنای افروختن است، و گیسه نه ، افروختگی است، و واژه « گیزان» که ازهمان گیز= گیسو » ساخته شده، به معنای « استره » است که نی میباشد . این زنخدا، اینهمانی با روز نهم( ۹= سه بارسه ) « آذر» دارد، ومردم، این روز را « زرفشان » میخوانده اند ( برهان قاطع ) . و نام « زال زر» ، وهم نام دودختر رستم ، که « آذرگشسپ» و « زربانو» باشند ، همگی ، نامهای این خدا هستند . ازتن ، یا آتشکده ِ وجود ( میترا+ آوه = محراب ) آذر، نه شعله آتش ، به آسمان می یازند . در هزوارش ، دیده میشود که « آذر» به معنای « زهدان » و « زن آموزگار» است، که حاوی معنای روشنی است . آذر درکردی ، آگر است، و در فارسی ،« آگر» ، به معنای تهیگاه است، و آور ، درکردی هم آبستن و هم آتش است . پس تن که اصل زایش و نماد آفرینش بطورکلی است ، اصل شعله آتش نیز میباشد . روند آفرینش، روند پیدایش شعله آتش از« تن = زهدان » است . کل وجود مادی ، به کردار« تن » شناخته میشود که ازآن شعله آتش برمیخیزد. به جهان جسمانی،« تـنـکـرد » گفته میشود . « بانو » که در پهلوی baanoy باشد و به معنای عروس است ، درشکل baanuy که همان واژه میباشد ، دارای معانی روشنی ، پرتو ، شعله ، حرارت نیزهـست ( فره وشی ) . بانو، عروس یا زن ، اینهمانی با « روشنی و پرتو و شعله وحرارت » داده میشود . ازهمین نکته ، میتوان دریافت که به زن ، به چه دیده ای نگریسته میشده است . ازاین رو هست که در بهمن نامه ، درپایان داستان وورشکستگی بهمن زرتشتی درجهاد های دینی اش با خانواده زال و رستم که سیمرغی بودند ، دودخت رستم ، یکی که « آذرگشسپ » باشد ، « پیشرو » هما میشوند ، که بنیاد گذارحکومت هخامنشی درداستان میگردد ، و دیگری که « زر بانو « باشد، « رایزن هما » یا شاه میگردد . دودخت جهان پهلوان ، تهمتن یکی « پیشرو» شد ، یکی « رایزن » به همین علت ، « دل» نیز که« میان وجود انسان » شمرده میشد ، نام این خدا را داشت . نام دل zr+daya = hr+day میباشد که همان «ارد» یا ارتا باشد ، که دراوستا سبکشده به شکل zered درآمده است .به دل ، ارد هم گفته میشد . دی و دایه ، نام مادر و زنخداهست . ازبرابری zr با hr میتوان دریافت که « زر» دراصل به معنای « نی » هست ، چون « هره »، نی میباشد . و درکردی « زه ل » که « زه ر» باشد، به معنای « نی » هست . پس دل ، خداوند ِ نای ، خدائی که نایست ( نای به = وای به ) میباشد . دل ، آتشکده ایست که شعله هایش در همه خانه تن و اندام حسی میپراکند و ازاین روزنه ها سر بر میکشد . گذشته ازاین، نام خودِ زرتشت که درگاتا tra+ thush+zara میباشد ، درست نام همین زنخدا هست . thush نی هست، چنانچه توشمال درشوشتری، و برخی دیگر ازگویشها ، نی نوازیست و پسوند « تره » ، سه هست . توشترا ، به معنای سه نای = سئنا = سن = صنم هست که نی باشد، و زره توشترا ، نائیست( نای= تن = زهدان = اصل آفریننده ) که متامورفوز به شعله آتش می یابد، و ازآن شعله ها یا خوشه ها ، روشنی وفروغ برمیخیزد ، چون تخم، درفرهنگ ایران ، اصل روشنی و پیدایش است . یکی از معانی « آذرگشسپ » ، برق است که درفرهنگ ایران ، گوهر « خندان » دارد . بـرق ، میخندد . برق ، خنده سیمرغست. گوهر سیمرغ ، خندیدن است . درغزلیات مولوی ، برق ، همیشه خندانست . ودر داستان « برخ اسود » که شیخ عطار درکتاب « مصیبت نامه ، صفحه ٨٣ » میآورد ، و رد پائی ازهمین خداست ،و به معنای « برقی که زاده از سیاهیست= برقی که ازابرسیاه که سیمرغست میزاید ومیخندد » ، کسیست که یهوه موسی را روزی سه بار، با انتقاد ازخدا ، میخنداند . این ویژگی « برق » ازکجا میآید ، و با آتشی که ازآذرگشسپ شعله میکشد ، چه رابطه دارد ؟ « برق آذرخش »، در تبری ، ال سوسو نامیده میشود، و برق آسمان ، الب سو، و برق لحظه ای، الب ، و برق ناگهانی ،« الـبـیـس » و« سنـجـل » نامیده میشود . همین نامها ، هویت برق، را که شعله آتش شمرده میشده است ، روشن میسازند . الب ،« ال به » است . از نام دیگربرق، که « سنج + ال = سنگ + ال» ، وآتشیست که از ابرمیجهد ، باز میتوان گوهردقیق برق را یافت . برق و ابر هردو، در بندهش ( بخش نهم ) باهم « سنگ » شمرده میشوند . سنگ ، امتزاج و اتصال دواصل یا دوچیزهست. وجود ال ( سیمرغ ) آمیزش دواصل باهمست ( اصل سه تا یکتائی= دوچیز+ اصل آمیزش= ٣ ) . ازسنگست که آب ( باران ) و آتش ( برق ) سرچشمه میگیرد . نام دیگربرق ناگهانی که « الـبـیـس » باشد همان « ال + ویس » است، که به معنای « یوغ وجفتی وهمزادِ ارتا و بهرام » میباشد . « ویس »، همان واژه « وی » هست که به معنای « جفت » هست. درست همین واژه « الـبـیـس » است که معربش « ابـلیـس » شده است . همه متون اسلامی ، اعتراف میکنند که ابلیس مهتروشاه پریانست و خدای مجوسانست . نام دیگر ابلیس درعربی « حارث» است که معرب « ارتا = ارس » میباشد که همان سیمرغ و آذر( خدای آتش ) میباشد . پس ازآنکه تا اندازه ای با گوهربرقی که درآسمان ابرمیزنند ، آشنا شدیم ، میپرسیم که این آتش برق ، چگونه درتن آذرگشسب در زمین می نشیند ؟ آتش در زمین، « می نشیند» . آتش را هیچگاه نمی کـُشتندچون این گناه شمرده میشد ، بلکه آتش را « می نشاندند» . هنوزهم آتشکشی نیزمعمول نیست، بلکه ما « آتش نشانی » داریم . آتش باید درزمین بنشیند ، همانسان که آذرگشسپ نیز درنقش، برزمین نشسته است . اگر اندکی در نام « آتش درابر» و « اتش درگیاه » بنگریم ، می بینیم که آتش درابر، « وازیشت » نام دارد ، و آتش در درون گیاه ، « ئور وازیشت» نام دارد ، که وجه مشترکشان ، « وازیشت » است . وازیشت Vaazisht، آتشی است که برای برافروختن بکارمیبرند ( فره وشی ) . اکنون از بررسی این اصطلاح، که فوق العاده روشنگرست میگذریم، و فقط بطورکوتاه ، اشاره بدان میکنیم ، که این برق ( جـَمره ، این واژه، معرب ِ همان واژه ِ« چمره » است که سیمرغ افشاننده تخمها میباشد، چمران = شمیران ) درروز یکم ماه آبان، بنا بربندهش ، به زیر زمین میرود ، آنجا که چشمه آبهاست .گرمی و خویدی (= آتش وآب) را به آب درفرستد، تا ریشه درختان به سردی و خشکی ، نخشکد، و درماه دی ، روز آذر(روز نهم = روز این خدا ) همه جا آتش فروزند، و نشان کنند که زمستان آمد . روند تحول از میان ابر، به زیر زمین ، درپیکر خدای دیگر که « رپیتاوین » نام دارد ، چهره به خود میگیرد . رپیتاوین ، آبستن به اصل گرمی ازآتش افروخته درابراست، که آن را به زیر زمین میرساند، تا ازریشه درختان وگیاهان فرا آهنجیده شود ، و این آتش سیمرغ یا ال ، که جفت جدا ناپذیربهرامست، از« رپیتاوین» به تن «آذرگشسپ» ، متامورفوز می یابد . دراین متامورفوز« ال » به « رپیتاوین » ، و ازرپیتاوین به « آذرگشسپ » ، نوبت بالاخره به آذرگشسپ میرسد که این آتش به شکل شهاب ، به آسمان بپرد و بجهد . «شهاب » ، هم به معنای « درخش آتش + شعله کشیدن آتش و شعله آتش که بلند میشود » هست ، وهم تیروناوکیست که انداخته میشود . این تیر شهابست که با آن میتوان غمهارا راند زجور چرخ ، چو حافظ به جان رسید دلت بسوی دیو محن ، ناوکِ شهاب انداز- حافظ شهاب نیز، مرکب ازدوواژه « شاه + آوه » یا « اتشگاه سیمرغ » است( آوه = آتشگاه ) .« شاه » ، نام سیمرغست . شهاب ، به گیاه کاجیره هم گفته میشود که نامهای دیگرش، بهرام و بهرامه ( سیمرغ ) است ( فرهنگ گیاهان ماهوان) . واژه « وازvaaz» که ازآن « وازیشت vaazisht» برآمده ، و گوهر آتش ابر و گیاه را مشخص میسازد ، دارای معانی : پرواز، حرکت ، جنبش ، جهش است ( فره وشی ) . vaazenitanوازنیتن ، به معنای روشن کردن و افروختن میباشد. Vaazishinبه معنای الهام است . واژه « وازپیچ » که از« واز» ساخته شده ، بنا بربرهان قاطع ، ریسمانی را گویند که درایام جشن وعیدها، ازجائی آویزند و برآن نشسته درهوا آیند و روند . نام دیگر تاب ، « ارک » هست. واز، با« جنبش جشنی» کاردارد . این جنبش وجهش ونوسان وشادی ، « ارکه هستی » درهرجانی شمرده میشد . درکردی ، واز، دارای معانی شادابی و شکوفائی نباتات و لبریزی و بازی کردن با چیزهاست . تجربه تحول ومتامورفوز آتش درآذرگشسپ ، به یک جنبش جهشی » ، یکی از برآیندهای مهم « شعله آتش» بوده است . جـَستن ( جهش ) ، کاریست که بدون خواست وعمد ، ازکسی سرمیزند، و طبعا چنین پیدایشی ، نشان سرشت و طینت اوست . ازاین رو جهش ، معنای سرشت و طینت بر زمینه Immanenzدارد . نام یکی ازپهلوانان ، « نیکی جهش » است که به معنای « نیک سرشت » است . این جوشیدن و فوران ( yas=jas ) جهشنjahishn گوهر انسان وتن را ، برجسته و نمایان و واضح میسازد . اینست که بازی و رقص و انگیختگی و لبریزی و ازخود سررفتن و غلغله انداختن وفواره آسا ازخود بیرون ریخته شدن ، وطرب آشکارکردن ، گوهر« تن » را پدیدارمیساخته است . ازاین رو به « تن»، یا «شکل انسان » در پشتو ، « جسه » ، و درکردی « جه سه = جه سته » میگویند که معربش « جسد » شده است . چون دراین دل، برق نور دوست ، جست اندرآن دل ، دوستی میدان که هست ( مولوی ) بساط سبزه ، لگد کوب شد بپای نشاط زبس که عارف وعامی ، به رقص ، برجستند ( سعدی ) و مولوی همین اندیشه « بیرون جهیدن آنچه درضمیر انسانست » را گواه بر زهشی بودن خدا، درانسان میداند. آنچه درضمیرست ، تنها بطورخشک وخالی ، پدیدار نمیشود وآهسته آهسته بیرون نمیآید ، بلکه برون میجهد : تو کئیی دراین ضمیرم ، که فزونتر از جهانی تو که « نکته جهانی » ، زچه نکته ، « می جهانی » بُن انسان ، فواره ایست که بیرون میجهد ، برقیست که میجهد ، فرامیجوشد، لبریزمیگردد . بنیاد اخلاق، نزد همه ادیان نوری بطور کلی ، خواستی یا ارادیست. اطاعت کردن ، متلازم با خواستن است . ولی «خواست » ، فراجهیدن گوهرانسان را کنترل و سانسور میکند . ازاین رو بود که عرفا، گوهر « زهد دینی» را ، کفر میدانستند ، چون هرگونه زهدی و طاعات دینی، گوهرانسان را میپوشاند، و تاریک وسد میسازد . شادی، که گوهروسرشت زندگی و جانست ، پدیده ای برون جهنده ازانسانست، ولو ازآن با هزارفن وفوت ، باز داشته شود : تا چند نهان خندم ، پنهان نکنم خند ه هرچند نهان دارم ، از من بجهـد ، خنده ور تو پنهان داری ، ناموس تو من دانم کاندر سر هرمویت ، درجست ، دوصد خنده هر ذره که می پوید ، بی خنده نمی روید ازنیست ، سوی هستی ، ما را که کشد ؟ خنده این پری درون انسانست که انسان را به چرخ درمیآورد : هر روزپری زادی ، ازسوی سراپرده مارا وحریفان را ، درچرخ درآورده دی رفت سوی گوری ، در مرده بزد ، شوری معذورم . آخر من . کمتر نیم از مرده هر رزو – برون آید - ساغر به کف و گوید : والله که بنگذارم ، درشهر یک افسرده اگرهمه قدرتها ، اندیشیدن را زندانی و درقفس کنند ، ولی اندیشه، آزادیش را در شکافتن این دامها و این « حقایق و آموزه های ساکن » ازهم ، و بیرون جهیدن ازآنها ، نگاه میدارد . اینست که « اندیشه های جهشی ، در جهش اندیشه ها ازاصطلاحات کهنه و ازعبارات یخ بسته ، آزادی ضمیر را نگاه میدارد . این اندیشه های جهشی وناگهانی درمثنوی مولویست ، گوهرحقیقی اورا مینماید ، نه اندیشه های سیستماتیک او. تا تک تک ابیات غزلیات حافظ، درراستای اندیشه های جهشی درک نشود ، بررسی حقیقی نیست، بلکه یاوه سرائیست: چنین اندیشه را هرکس ، نهد دامی ، به پیش وپس گمان دارد که درگنجد ، به دام وشست (= قلاب) ، اندیشه چو هرنقشی که میجوید ، زاندیشه همی روید تومرهرنقش را مپرست و ، خود بپرست ، اندیشه جواهر، جمله ساکن بـُد، همه همچون اماکن بـُد شکافید این جواهر را و، بیرون جسته اندیشه خـوشه یا مَشعـل درنقش آذرگشسپT که دختر زیبائیست که بر روی زمین ، نشسته است ، و نه خوشه یا مشعل ( آذر= روزنهم ) ، از سراسر تن او فرا می یازند و میجهند ، دیده میشود که یک خوشه یا مشعل هم در دست دارد، وسه مشعل یا خوشه ، برفرازگیسوان او روی سرش روئیده اند ، و دو مشعل یا خوشه نیز بر دوکتفش روئیده اند . پیشوند « گـُش » در « گشسپ » ، « ووش = وش » است که خوشه میباشد . سغدیها و خوارزمیها ، ارتا را، « ارد وشت » و اهل فارس اورا « ارتا خوشت » میخواندند . خوشه که مجموعه بهم چسبیده تخمهاست، گوهرخدا یا بُن گیتی را نشان میداد . همانسان که یک معنای « خوش » ، قوش ( باز، مرغ ، پرنده است . درترکی به هما ، « لوری قوش» گفته میشود، و به جغد که مرغ بهمن است بای قوش گفته میشود ، و بیان متورفوز خوشه به پریدن وپروازاست، همانسان معانی واژه « وش = گش » ، گواه بر این متامورفوز یا دگردیسی مانده است . طیف معانی واژه های « وشت » درتبری، بخوبی این متامورفوز را نشان میدهد . «وشت » ، به معنای حرکت ناگهانی و جهش است .« وشتک واز» ، پریدن ازشادیست . ـ وشتـل و واز»، دارای معانی گسترده و فراوان و انبوه است. « وشته » ، جوانه و نهالست . وشنه ، هم اخگر وهم چوب بلندیست که با آن آتش تنور یا اجاق را بهم میزنند . « وشته کال » ، مشعل بزرگست . وشته کل ، هیزم نیمه سوخته و دارای آتش است .« وش داشتن » ، خوب ورآمدن خمیر و اماده شدن است. «وشکو»،شکوفه های درخت جنگلیست. «وشکوته» ، شکفته وبازشده است. « وشنه vashne» به معنای میدرخشد است .vashenessan وشه نسن ، به معنای نورپراکندن و درخشیدن است vashennen به معنای بازکردن هرچیزاست . و وشوvasho به معنای اضطراب و آشوب است. یک تصویر، همیشه دارای خوشه یا طیفی ازمعانی گوناگونست، که اتصال آن معانی را بهم ، فقط از اسطوره ( بنداده = داستان = زند )های « باستان » میتوان یافت . همین خود اصطلاح « بـاسـتـان » که دراصل « واس + ستان » میباشد ، نام همین دوره زنخدائی ایران است ، چون «واسه = واس » ، هم به معنای «خوشه »، و هم به معنای « آب» ، باهمست ( واسه = خدای آب بوده است – فره وشی ، watter+Wasser درآلمانی وانگلیسی، ازهمین ریشه است ). اصل آفرینش ، « یوغ آب وتخم باهم ، یا «جفت آب وآتش باهم » ، یا آمیزش « گرمی وخویدی باهم » است . رپیتاوین ، گرمی وخویدی را درپیوند باهم ، به زیر زمین میبرد . ابروماه ، جفت آب وخوشه اند . ابر، جفت آب و آتش باهمست . اینست که « باستان » ، بیان فرهنگ زنخدائیست که سراسر جهان آفرینش ، از« یوغ = جفت = همزاد= مر= گواز= همزاد = ییما ... » فهمیده میشد . چیزی باستانیست که اصل « همبغی= همپرسی= هماندیشی = همروشی = همکاری » را بنیاد اجتماع وجهان میداند. « بـاسـتـان » ، جایگاه وزمان ازنو روئیدن ، یا ازنو افروخته شدن ویا ازنو آفریدن است . درادبیات ، گرانیگاه ِ واژه « سوک = سوچ = سوش » که همان « سوختن » باشد ، بتدریج ، نابودشدن و ازبین رفتن شده است . درحالیکه معنای اصلی « سوختن، یا سوک وسوچ وسوش » ، «ازنوبه وجود آمدن ، به پا خاستن و رقصان شدن و ازنو شکفته شدن» بوده است . چنانچه دین مانی ، aatare- soche-den دین آتش ِفروزان ( سوزان) یا دینی که آتش شعله ور است ، خوانده میشده است. دین مانی ، بینشی است که ازنو میآفریند و میافروزد و شعله ورمیسازد . مردم ایران منجی آینده را سوشیانت saoshyantمیخواندند، و این به معنای « افروزنده آتش = مشتعل سازنده آتش »، یا کسیست که ازنو،همه را ازبُن وگوهرخودشان، شعله ورمیسازد ، میجهاند ، به رقص و جنبش میآورد. این اندیشه ، درست گوهرسیمرغ یا سمندر بود که به زرتشتیان ، به ارث رسیده بود . عنقا وبهمن ، آتش افروزند ( برهان قاطع زیر آتش افروز ) . آتش افروختن ، معنای ازنو آفریدن وازنو پیدایش یافتن داشت ، نه معنای نابود ساختن و معدوم شدن .خاکسترشدن سمندردرآتشی که خود برمیفروزد ، به معنای « نوزائی و نو آفرینی » میباشد . خاکستر که « هاگ وآگ + استر» باشد، به معنای « افشاندن وپاشیدن تخمها» است . سمندرکه همان سیمرغست، درخودافشانی اش ( ارتای خوشه ) ، تخمها یش را میافشاند ، خاکستر میشود ، نه اینکه نابود بشود، و ازبین برود ، بلکه خود را میکارد تا ازنو بشکوفد وبروید و شعله به آسمان بکشد و پروازکند . شعلهِ لرزان دلبری که گرازان ومست وخرّمست ( ۲ ) چو زرین گنبدی ، بر چرخ ، یازان شده لرزان و ، زرّش ، پا ک ریزان به سان دلبری ، درلعل و مـُلحم گرازان و خروشان ، مست و خرّم چوروز وصلت ، او را روشنائی « لرزان » ، چنانچه دیده خواهد شد، دراصل معنای لغزان و چرخیدن وبه دورخود گردیدن و رقصنده داشته است. تجربه ایرانی از شعله ( الاو)، این بود که دلبری سرخپوش مست وخرّم و رقصان درآتش ، روبروی خود دارد که به او، رنگ وتاب خود را میدهد . این دلبرشعله گون که انسان را میافروخت ، تجربه او ازحقیقت و ازخدا واز « بُن آفریننده گیتی » درهرجانی وهرانسانی است . ایرانی نمیتوانست با چنین تجربه ای ، خدا یا حقیقت یا بُن آفریننده را درهرچیزی ( ارک = وازپیچ )، تبدیل به « شخص » کند . چون هرگونه « شخصیتی» ، ناچار ازسفت شدگی و تثبیت شدگی و« همیشه همان مانی» در ویژگیهای بنیادی است . شعله را نمیشود قاب کرد . ازاین تجربه بود که فرهنگ ایران، ویژگیهای شخصی را از« آنچه خدائیست » ،« ازآنچه بنیادی درضمیرانسان » است ، از« حقیقت » نفی و حذف کرد. فرهنگ ایران ، برضد « تصویر» نبود ، ولی هرتصویری را فقط « نشان بی نشان » ، زبانه ای ازآتش میشمرد، که هنوزشکل ناگرفته ، ازهم میگریخت . حقیقت و آنچه خدائیست و بن وارکه را ، در « جلوه های بیقرارو جنبان ورقصان و همیشه درخم و پیچ » میدید . درشعله خدا وحقیقت و ضمیر، زبانه های متعدد میدید که هیچکدام ازهم جدانیستند . جداشدنشان ودرهم آمیختنشان ، خمیدگی و بلندگرائی و نرمی و سبکی و تندی حرکات شتاب آمیزشان ، آنهارا مسحور ومفتون خود میساخت . درشعله ، زبانه های بسیاری پیدایش می یابند که برغم کثرت ، هیچگاه ازهم جدا جدا و ثابت درخود نمیشوند و جدا نمی مانند . شعله ، ویژگی خوشه را که « کثرت بهم چسبیده » باشد، درخود، بازمی تابد. فرهنگ ایران، درشعله آتش ، حقیقت و خدا و بن گیتی را درجلوه ها وصورتهای بیقرارش می بیند . درشعله آتش، هیچ رد پا یا نشانی را ، نمیتواند « بگیرد و تثبیت کند » . ردپا واثر، برای او، خرابه ها نیستند که مانده اند، بلکه « افرازه ها» هستند . شعله ، لرزان است. شعله ، متزلزل و مرتعشست . لرزان ، برای ما، بیشتربا پدیده ترس وپشیمانی و زردی رخسار کار دارد . ولی برگ درختان، یا خوشه وگلها، هم ازگذر نسیم درشادی وازمعاشقه بادنیک با آنها وازحاملگی ازنسیم ، میلرزند . فشاندن و افشاندن هم معنای دیگر لرزانیدن هست . به جنبش سرین نیزکه جنبش رقصی ونازو عشوه است، لرزان گفته میشود . لرزان ، معنای جنبش هم دارد وانکه دستی را تو لرزانی زجاش هردوجنبش ، آفریده حق شناس لرزنده برجان کسی بودن ، به معنای شفقت داشتن به او و غم اورا خوردنست . فردوسی گوید : ترا بود باید نگهبان اوی پدروار لرزنده برجان اوی یا رودکی میگوید : دایم برجان او، بلرزم ازیراک مادرآزادگان، کم آرد فرزند اینکه غالبا گفته میشود که « مانند برگ بید ازترس لرزیدن » ، اصطلاح نا به هنجاریست. چون « بید » ، درختیست که اینهمانی با سیمرغ دارد ( وی + وی دار). وبرگ بید ، ازنسیم ( وای به = باد نیکو ) میلرزد، و این نشان جان یافتن واهتزارو نشاط ازآمیزش با باد آبستن سازنده است. و زیر درخت بید نیر برای همین خنکی اش که دراثرسایه ولرزش برگها میآفریند ، می نشینند.برگان هیچ درختی ازنسیم ، نمی ترسند، بلکه از طوفان که شاخه هارا میشکند ، میترسند . اساسا یکی ازنامهای « شعله آتش و اخگر» ، لخشه = لخچه هست . شعله آتش ، لخشنده ، لغزنده است . لیزمیخورد . بدین علت به درخشش و اشتعال، لخشیدن میگویند وبه قول تفسیر ابی الفتوح « آتشی است که به آن دودی نباشد » . البته پیشوند ِ « لخشه = لخ + چه » ، همان لوخ و دوخ و جگن یا نی است. در بررسیهائی که میآید ، دیده خواهد شد که واژه « نی » ، اینهمانی با « شعله آتش و آتش » دارد . نی ، از آتشگیره هاست . لرزیدن درپهلوی ، نامهای دیگرهم دارد .نام دیگرش drafshidan درفشیدن است. درواقع اهتزاز پرچم که پدیده ای بزرگ بوده است ، لرزیدن شمرده میشده است. و نام دیگر لرزیدن wizandidan ویزندیدن است .ویزندیشن wizandishn لرزش است . این واژه همان ویزن است که « بیختن باشد . بیژن که غربال یا الک باشد، باید برای بیختن آنچه دراوست، باید آن را گاه بدینسو وگاه بدانسو ریخت و واریخت. این جنبش نوسانی، لرزش خوانده شده است و بیختن ، اینهمانی با روند رسیدن به بینش وشناخت رادارد . این واژه ها، معنای حقیقی شعله لرزان را برجسته ترمیسازند . درتبری ، لرزانک ، نوعی رقصیست که درآن رقصنده به طورمداوم ، دراندامش ایجاد لرزش میکند . واژه « لرزیدن » ،بایستی در پهلوی « لرتیدن یا لاره تیدن » بوده باشد، که از ریشه « لر» ساخته شده است . ودرست واژه های « لر» و « لار» هستند ، که معنای اصلی لرزان را پدیدارو برجسته میسازند . دراستان خراسان ، « لاری » ، نام رقصیست که به ویژه درعروسیها کنند . درافغانی، « لاردادن » به معنای لذت دادن و حال دادن سازوموسیقی ومانندشان میباشد . درچهارلنگ بختیاری، لـِردادن ، چرخاندن وگرداندن است . درشوشتری ، لر خوردن ، به دورخود چرخیدنست . لردادن گرداندن و چرخاندنست. در راجی ( دلیجان ) لری ، نوعی بازیست . یک نفر، یک گوی را دردست گرفته وآن را به زمین میزند ، تا هنگامی که گوی بالا بیاید، اوچرخی به دور خود زده ، وباضربه دست به گوی میزند تا دوباره به زمین به خورد وباز بالابیاید ... . درکردی ، لاره ، به« خرام »، به « جنبش شاخه وگیاه ازباد» ، و « خط کج ومعوج شخم» گفته میشود . لاری کردن ، شوخی وبازی کردن و تمرّد کردنست . لاری گرتن ، منحرف شدنست . لار، کج و چم وخم رفتن با نازو عشوه است . اگر پیش چشم داشته باشیم که « لار» نام تن نیز هست ، بخوبی روشن میگردد که گوهر تن ، همین خرامیدن و با چم وخم رفتن وبا نازوعشوه رفتن است که ازجان شاد برمیخیزد . پس شعله لرزان ، شعله ایست ازشادی وجشن.افتادن چشم به زیبائی رخسار، که مشعله جانست ، تن را لرزان میکند زحسن یوسفی سرمست بودم که حسنش، هردمی گوید الستم درآن مستی ترنجی می بریدم ترنج اینک درست ودست خستم دست لرزان ازدلربائی زیبائی،بجای ترنج، دست را زخمی میکند تا بدیده است دل آن حسن پری زاد مرا شیشه بردست گرفته است و پری خوان شده است بردرخت تن اگر، باد خوشش می نوزد پس دوصد برگ و دوصد شاخ ، چه لرزان شده است آن بادی که میلرزاند ، خودش نیز درنهان لرزان ومتموجست. بادکه اصل جان وعشق باهمست، درکردی به معنای« پیچ » است. باد، تموجست ، میلرزد . خلق چون برگ و تو با د و ، همه لرزان تواند ظاهرا صف شکنی و به نهان ، میلرزی بالاخره با رسیدن پیامبرعشق نیمشبان، درمحراب ( آتشکده عشق) است که همه دلها لرزان میشوند، وشمه ای از لرزش آنها ازتجربه عشق ، درلرزش سیماب ( جیوه ) بازتابیده میشود : این نیمه شبان ، کیست؟ چو مهتاب رسیده پیغمبر عشق است، زمحراب ( میترا+ آوه=آتشکده مهر ) رسیده نیمشب، گاه همآغوشی بهرام وارتا هست که ازعشق آندو، جهان و زمان و جشن وموسیقی پیدایش می یابد آورده یکی مشعله ، آتش زده درخواب ازحضرت شاهنشه بیخواب رسیده این کیست؟ چنین غلغله درشهرفکنده برخرمن درویش ، چو سیلاب رسیده این کیست؟ چنین خوان کرم بازگشاده خندان ، جهت دعوت اصحاب رسیده دلهـا همه لـرزان شده ، جانها همه بی صبر یک شمه ازآن لـرزه ، به سیماب رسیده یک دسته کلید است به زیر بغـل « عشق » ازبهـرگشـا ئیدن ابـواب رسیده این بررسی ادامه دارد
چاپ کن


Saturday, 18 August 2007

در فرهنگ ایران کعبه ، در هر خانه ایست


در فرهنگ ایران کـعـبه، در هـر خانه ایست
منوچهر جمالی
اجاق یا آتشدان،در هـر خـانه ای تن ِ سیمـرغـسـت که درونش آتش ِبهرام، زبانه میکشد چرا «قـبـلـه» در فرهنگ ایران آن روشنائی در جهانست که از تیرگی مـیـزاید؟ ...
شنبه ۲۷ مرداد ۱٣٨۶ - ۱٨ اوت ۲۰۰۷
هرجا روشنی بتابد، باید به آنجا روکرد هرجا حقیقت پدیدارشد، باید بدان روی آورد درفرهنگ ایران، هنگامی جان، با تخم ، درجای (= زهدان) میرود، نخست ، چشمان ، نگاشته میشوند ، و روشنی جان آتشین ، درچشمان پدید آورده میشود ( گزیده های زاد اسپرم ٣۰ پاره ۲٣ ) . چشم ، که اینهمانی با« خـرد» داده میشود ، « نخستین پیدایش جان » ونگهبان وپاسدارجانسست که گوهرآتشین دارد ، و روشنائی این آتش جانست که نه تنها درچشم وخرد ، بلکه درهمه اندامهای بینشی و همچنین در« جنبش تن » به کردار روشنی، پدیدارمیشود . آتش جان ، روشنائی درچشم و دهان و گوش و بینی و ... وهمچنین در « حرکت دست وپا و تن » میگردد . « حرکت » و« بینش » ، باهم، ازیک گوهر و به هم پیوسته اند . بینش و کار(= عمل) همگوهرند . بینشی که ازجان خود انسان، برنیامده باشد، علم بی عمل میماند . اینست که « روی آوردن به چیزی » درگیتی ، دوختن وگماشتن چشم و خرد به آن چیزست ، تا آن چیز را روشن کند ، یا به عبارت دیگر آن را بزایانـد ، و روی خود را بیفروزد . روان رستم دردخمه اش، به بهمن زرتشتی که برای سوختن تن رستم سیمرغی ، راهها پیموده ، میگوید : هنرها و مردیت آموختم به دیدارتو ، روی افروختم (بهمن نامه) درپیدایش هنرهائی که به تو آموختم ، روی خودرا ازدیدارت( روی آوردن به تو) افروختم . « دین » ، که « دیدن با چشم وخرد وجان خود» میباشد ، چه را می بیند ؟ درفرهنگ ایران ، دین ، دین را می بیند ( ها دوخت نسک ). آنچه می بیند، با آنچه دیده میشود ، هردو همگوهرند . چشم وخرد انسان ، چهره خدا (= دین ) را می بیند ( دین ) . دین هم ۱- بینش از ژرفای جانست ، هم ۲- اصل زیبائی و بزرگی و نیکی است . این تخم خدا در ژرفای انسانست که خود را درزیبائی و نیکی و بزرگی خدا می بیند . دین، نه تنها دیدن باچشم درتاریکیست ، بلکه دین ، خود ِ زنخدای زیبائی هم هست ، که همچند همه زیبایان جهان زیباست . مردم ، روز بیست وچهارم که روز دین است ، « بُت فریب » میخواندند ، چون بینشی که از ژرفای جان آتشین برمیخیزد ، روبه آتشی میکند که از ژرفای جان دیگری برمیخیزد ، و او به « اصل زیبائی » در بینش هرگونه زیبائی، کشیده و فریفته میشود . فریفتن، ربایش تـنـد وشتاب آمیز است. زیبائی و نیکی و بزرگی ، با نیروی رباینده ای که دارند ، میفریبند ، وانسان، درگوهرش دوست میدارد که از زیبائی و نیکی و بزرگی ، فریفته شود . اصطلاح « فریب» ، زشت ساخته شده است ، چون آنان که کینه را درمهرمیپوشانند، یا آنانکه دروغ را راست مینمایند ، یا آنانکه چنگ واژگونه میزنند ، انسان را ازکشش فطری به زیبائی و نیکی و بزرگی ، بازمیدارند . انسان ، با چشم وخردش، که ازجانش برمیآید ، رو به زایانیدن روشنی وبینش و زیبائی ازهرجانی و ازهرانسانی میآورد . قبله انسان، دایه یا ماما شدن هرانسانیست . انسان ، وجود روی آورنده هست . انسان به چیزی روی میآورد و نگاه میاندازد که « شگفت انگیز» است ، تا آنرا « به شکفتن ، شکوفه کردن » بیانگیزد . جان درچشم وخرد ، متوجه میشود، ونگاه آواره و پریشان وپراکنده اش، متمرکزمیشود، و سووراستا پیدا میکند، و بدان روی می نماید . روی کردن ، نه تنها برابرو مقابل شدن با آنچه شکفته و شگفت انگیزشدنست ، بلکه حضورو نزدیکی با آن ، وبالاخره زایانیدن حقیقت ازدرون وزهدان جان ِ آنست. روی آن چیز را میخواهد ببیند . این آتش جانست که درهرچیزی « روی » پیدا میکند . هرانسانی، « آتش روی » است . روی یا چهره و صورت، درفرهنگ ایران، اینهمانی با « شعله » دارد، و ماسک و نقاب و پوست سفت وخشکیده نیست . ای مطرب دل زان نغمه خوش این مغزمرا ، پرمشغله کن ای زُِهره ومه زان « شعله رو » دوچشم مرا ، دو مشعله کن مولوی درفرهنگ ایران، « جان » ، آتشی هست که درچشم و درخرد و اندیشه هایش ، « روی یا صورت » پیدا میکند . « آتش » دراین فرهنگ ، «اصل گرمی » شمرده میشود ، و با « گرما » اینهمانی داده میشود ، و ویژگی « سوزندگی » بدان نسبت داده نمیشود . گرانیگاه تجربه آتش ، سوختن وگداختن نبود، بلکه « گرمی و جنبش وبه فرازو بلندی یازیدن » بود . آتش ، نمیسوخت ، بلکه « گرم » میکرد . سمندر، که مرغی جز سیمرغ نیست، خود را میسوزاند، تا شعله آتش و روشنی و خاکستر( تخمهای افشاننده ) گردد . درسغدی ، این تخم و دانه که دوانه dwaane نامیده میشود ، گسترده میشودdwaane و شعله میگردد که « دوان dwaan » نام دارد .چنانکه در ویس و رامین اشعاری که درباره آتشی که برافروخته میشود T میآید که ، « زرش ، میریخت » . چو زرین گنبدی برچرخ ، یـازان شده لرزان و، زرش ، پاک ریزان یازیدن ، همان آختن وآهیختن است، که « برکشیدن» میباشد. درخت ، تخمیست ( = در) که می یازد ( در+ اخت ) . آتش هم مانند درخت ، به آسمان می یازد . روئیدن که وخشیدن نامیده میشود ، دربالیدن وشاخ شاخ شدن ، شعله ورمیشود . ازاین رو به شعله ورشدن ، وخشیدنwaxshidan و به شعله ور وخشنداگ waxshendaagمیگویند . اخگرهائی یا شراره هائی که ازآتش فرومیریزد، با افشاندن تخم ، یکی گرفته میشوند . اینست که یکی ازنامهای خدا، درشاهنامه « گرمائیل = گرم + ال » است.سیمرغ ، خدای گرمی هست( به عبارت دیگر خدای مهر است ) . همچنین نام اصلی کرمانشاه ، گرماسین= قرماسین است .ازپسوند « سین » که تبدیل به « شاه » شده است ، میتوان شناخت که این سیمرغست که « شاه حقیقی» است ، و این سیمرغست که اصل گرمی است . واژه گرم ، هم به معنای ۱-« طلب بسیار» و هم ۲-« شتاب درجنبش» ، و هم به معنای ٣- « رنگین کمان» است ( که سیمرغ و طیف رنگهای به هم چسبیده او باشد ) . گرموک درپهلوی ، به معنای ۱- با حرارت و۲- جدی و۲- پرشوق است . به نان تاره و میوه پیش رس، درپهلوی، گرمک گفته میشود . و « غـرم » که میش کوهی باشد، یکی ازنماد های این زنخداست . ازاین رو هست که فرانک مادرفریدون، او را درکودکی ، ازترس ضحاک ، مانند « غرم »، به کوه البرز میبرد . بیاورد فرزند را چون نوند چو غرم ژیان، سوی کوه بلند وهمین غرم است که رستم، درخوان دوم جستجویش ، که ازشدت گرما ازتشنگی درحال مرگست ودرهرگوشه ای درجستجوی آبست وآن را نمی یابد، به سوی چشمه آب ، راهنمائی میکند. بیفتاد رستم بدان گرم خاک زبان گشته ازتشنگی چاک چاک همانگه یکی میش فرّخ سرین به پیمود پیش تهمتن زمین ازآن رفتن میش، « اندیشه خاست » بدل گفت : آبشخور این کجاست ؟ به ره بر یکی چشمه آمد پدید که میش سرافراز آنجا رسید تهمتن سوی آسمان کرد روی چنین گفت کای داور راستگوی برین چشمه ، جائی پی میش نیست این غرمی که مرا راهنمائی کرد، کجاست ؟ رد پای راهنما، گمشده است. راهنمائی که در راهنمائی، ناپیداست. همان غرم دشتی مرا خویش نیست.. برآن غرم بر، آفرین کرد چند که ازچرخ گردان ، مبادت گزند بتو هرکه تازد به تیرو کمان شکسته کمان باد وتیره روان که زنده شد ازتو، گوپیلتن وگرنه پراندیشه بود ازکفن اینست که اصل آفریننده ، « نمی وگرمی باهم » هست، که در عبارت « پیوند آب وآتش باهم » بیان کرده میشود . آب ، معمولا یا درکوزه و سبو و جام و مشک ، یا دریخ بستن ، صورت پیدا میکند، ولی آتش ، در« زبانه های لرزان وشاخ شاخ و چرخان و ازهم گسترنده و به هم کشنده و فراز بالنده وآشکارو رازآمیزورُبایـنده ویازان ولرزان و جنبانش » ، که هرآنی دگرگون میشود ، روی خود را می یابد . اینست که« اندام حسی و دانائی انسان »، و « اندام حرکتی » ، آتش جان را که « به روی میآورند » ، صورتهای سفت و سخت و منجمد نیستند . صورت یا « روی » ، ماسک ونقاب نیست ، که خشکیده وبیحرکت و یخ زده باشد . آرمان فرهنگ ایران درروی ، خنده روی ، ماهروی ، گل روی ، ارغوان روی ، بهشتی روی ، خوشروی ، فرخنده روی ، صبح روی بود . سیمرغ ، گلچهره نام داشت . سیمرغ ، آتشدان ، و بهرام ذغالهای آتش دراین آتشدان بود ، که زبانه میکشید ، و « صورت ها یا روی های رقصان و گردان و شاخ شاخ و ... » میشد . این دو همزاد به هم چسبیده هستند. این دوسنگ، نخستین خانه هستند . جان آتشین در هرانسانی تبدیل به « روی » میشد ، که ویژگی آتش جان را داشت . این بود که « قـبـله » درایران ، دیدن روی جنبان و گردان و رقصان (= رخسان) آتش ، درروشنی حواس وخرد ، و در بینش ها یشان بود . ازاین رو « قبله » ، برای ایرانی، « روند ِ زایش روشنی ازسنگ = دو بُن آمیزنده دربُن هرجانی» بود . مقصود از پیدایش آتش ازسنگ ، پیدایش روشنی از آتش بود . سنگ ، خانه امتزاج و اتصال و آمیزش ، یا « خانه پیوند و عشق » شمرده میشد، و ازاین خانه بود که روشنائی پدید میآمد . به سنگ اندر آتش ازاو شد پدید کزو ، روشنی درجهان گسترید در داستان « هوشنگ = هائو شیانه = آشیانه به ، یا خانه بـه » ، دیده میشود که گرانیگاه آن ، زایش روشنی از آتشیست که درون سنگ ( آمیزش و پیوند دو جان یا دواصل ) نهفته است . هرآنکس که برسنگ ، آهن زدی ازو، روشنائی پدید آمدی هوشنگ خدا را نیایش میکند که اورا فروغی ( افروختن ) چنین هدیه داد همین آتش، آنگاه قبله نهاد هوشنگ ( خانه ِ به = آشیانه به است . ترجمه آن به دارنده خانه نیک، غلطست ) ، کسی هست که مفهوم « قبله » را در فرهنگ ایران ، معین میسازد. دیده میشود که پدیده های « خانه و آتش و قبله » به هم پیوسته اند . البته هوشنگ که« آتش میافروزد » ، تا درجهان روشنی بیاورد و بگسترد (کزو روشنی درجهان گسترید ) کسی جز« بهمن= هومان = وهومن » نیست . جشن سده که جشن « پیدایش روشنی ازآتش است » درماه بهمن است، و این بهمن است که « اتش فروز= آتش افروز» میباشد ( برهان قاطع ) . این « روند پیدایش روشنی ازآتش وسنگ »، گرانیگاه فرهنگ اصیل ایرانست . درست الهیات زرتشتی ، برغم آنکه « اتشکده و آئین رو آوردن به آتش » را درخودپذیرفت ، ولی خود این سر اندیشه را به کلی واژگونه ساخت . الهیات زرتشتی ناچاربود این عبارت بندی را بپذیرد که از « روشنی اهورامزدا = ازهمه آگاهی اهورامزدا= ازدانش مطلق » ، آتش ، پیدایش یافته است . آنچه تا کنون « انبثاقی یا زهشی » یا Imannentبوده است، ترانسندنتال میشود . پیدایش روشنی ازآتشی که درون سنگ ( زهدان+ پیوند دواصل ) نهفته است ، بنیاد انبثاقی یا زهشی وجهشی Imannenz بودن جهان بود . دانش وبینش وفرزانگی وعرفان ، تا کنون ازژرفای انسان ، مانند کودک، از زن زاده میشدند . با واژگونه ساختن این اندیشه بنیادی ، همزمان باهم ، هم « زن » ، خوار و زشت، ساخته میشود ، و هم «اصالت از انسان وهم ازاصالت ازگیتی » گرفته میشود . قبله ایرانی، که جایگاه زایش وپیدایش روشنائی از سنگ وشعله آتش بود ، برآیندهای فوق العاده مهمی دارد ، و در الهیات زرتشتی ، بکلی این معانی ، واژگونه ساخته شده اند . قبله، جایگاه پیدایش روشنی ازتاریکیست ( ازآزمایش وجستجو وکاوش ) ، هرکجا میخواهد باشد . هرکجا شمعی وچراغی روشن بشود، باید به آنجا روکرد. هرکجا حقیقتی پیداشد، قبله آنجاست . زایش حقیقت وبینش، درهیچ کجا ودرهیچ شخصی و درهیچ کتابی ، متمرکزو ثابت ساخته نشده است . همانسان که درمورد « خانه وجود انسان » ، « جان » درتن ، همانند است به « آتش درگنبد » ( گزیده های زاد اسپرم ۲۹ ، پاره ٣ ) ، و در پهلوی ،« تن » ، به معنای جایگاه ومقام آتش ( آتشکده = اجاق = تفک = دادگاه = گنبد = درمهر) است ، درخانه نیز، اجاق ، کـَرگ ( خوری ) ، دل یا سرچشمه جان شمرده میشود . ارتای خوشه که ، زرتشت آنرا ، اردیبهشت مینامد ، اینهمانی با آتش ( تخم درجای ) در آتشدان دارد . درقبله ، یا روی آوردن انسان و راستا وسو دادن به نگرش ، مسئله بنیادی ، مسئله « تجربه زایش بینش زیبائی ونیکی وبزرگی، یا بُن گیتی ، ازتاریکی » بود . ۱- برافروختن آتش ، ۲- روشن کردن چراغ درشب ، ٣- پیدایش نخستین تابش آفتاب ، یا ماه ، یا ۴- تجربه زایش بینش ِ زیبائی درکـُنه و ژرفای جانها بود . این تجربه بنیادی است که مقدس بود، و قبله ، روی آوردن چشم و خرد ِ جان ، به روند زایش بینش و زیبائی ونیکی وبزرگی ودلیری ، ازهرجا وهرجانی و هرچیزیست . قبله ، خانه ثابتی نیست که خانه خدا شمرده شود ، بلکه هرکجا ، روشنی ازتاریکی ، زاده میشود ، باید بدانسو روی آورد . باید، گشوده و فراخ بین بود، و « وسعت مشرب » داشت . همین اندیشه ، بنیاد فرهنگ ایران است که فراسوی همه گونه تعصبات و ادیان و مذاهب و مکاتب و مسالکست . روشنی از هرکجا که بتابد ، روشنی است . حقیقت ، جایگاه طلوع ویژه و ثابتی ندارد . حقیقت، درهرجانی وهرانسانی، خانه دارد ، و گنج نهفته درهرانسانی است . این همان اصل جویندگیست که گوهر این خداست . درعربستان هم « قـَبـَل » را به « دیدن ماه نو » میگفتند . « راءینا الهلال قبلا » . قبل ، « نخستین دیدن هرچیزی را » میگفتند ( منتهی الارب ) . قبل ، معنای « ازسرنو » هم داشت . این بود که فجر( نخستین تابش و دمیدن آفتاب)، یا روشن کردن شمع یا چراغ ، یا افروختن آتش ، این تجربه بنیادی زایش روشنی ازتاریکی ، این روند پیدایش زهشی و انبثاقی را ازنو میانگیخت و بسیج میکرد . جان ، آتشی است که خرداد و امرداد ، درمعـده ، میافروزند معـده ، جایگاه ِخوشزیستی ودیرزیستی خردادو امرداد آرمان خوشزیستی ودیرزیستی درگیتی هستند خردادو امرداد، که سپس بنام «هاروت و ماروت» طرد و تبعید شده اند ، و در گاتا و الهیات زرتشتی، بسیارمعنوی و فراجهانی ومسخ ساخته شده اند، همزادی هستند که « آرمان خوشزیستی و دیرزیستی » درفرهنگ ایران بوده اند، که با خوش زیستن ودیر زیستن درگیتی ، کارداشته اند، ازاین رو آنها هستند که نخست درمعده ( شکم ) ازخوردنیها و آشامدنیها، آتش را برمیافروزند . رد پای آن در گزیده های زاد اسپرم ( ٣۰ پارخ ۲٣ ) بخوبی باقیمانده است ، هرچند که همکاری خرداد و امرداد ، در پیکارآن دو با هم، تحریف شده است : « ..نخست خوردنیها و آشامیدنیها - زنده نگاهدارنده جانها – درون شکم رود ، با پیکارخرداد و امرداد ، آتش بیفروزد . ازآنجا فروغ به دل رود ... » . این آتش شکم ، به ۱- دل و به ۲- سر میرود و باهم ، « سه آتش در تن » میشوند . معده و دل ومغز، سه آتشکده درتن هستند . درپاره ۲۵ همین بخش میآید که : « چه آن – آتش – که درمغزسراست ، حواس منشعب شوند که بینائی و شنوائی و بویائی و چشائی و بساوائی هستند » . این آتش ، تبدیل به شعله های روشنگردر اندام دانائی انسان میگردند . « کار اصلی آن آتش دل ... گرم کردن است که جنبش همه تنها همانان ازاین نیرواست » . ازگرمی خون دل ، جنبش تن و اندامهایش ، شعله میکشند . درآتش ، اصل گرم کننده دیده میشود ، نه اصل سوزاننده . تن را گرم و جنبان و رقصان وخرامنده و دوست دارنده و پیشرونده میکند . این در آئین میترائیست که « سوازندن آتش » ، برآیند وگرانیگاه ِاصلی آتش میگردد . د.وست داشتن ومهرورزیدن ، با «گرمی آتش» کارداشته است ، نه با سوختن ، و گوشت را خوردن آتش ، که نابود میسازد . « مهر» ، گرم میکرده است، و نمیسوزانده است . ازاین رو « خرد » ، میبایستی ویژگی مهررا داشته باشد و « گرم » بکند ، آفریننده و پیوند دهنده بکند . مشتبه سازی این دو برآیند آتش باهم ، وجابجائی گرانیگاه اصلی آن درفرهنگ ایران ، که از گرمی به سوزاندن باشد ، غالبا در تصوف، فراموش گردیده است . آتش ، دراصل ، درفرهنگ ایران سرشت درختی و گیاهی وسرشت جانی داشته است . آذر، درهزوارش، زهدان زنست . ازاین رو مردمان آذررا « زرفشان = افشاننده تخم » مینامیدند ( برهان قاطع ) . «آگر» که درکردی به معنای« آتش» ، و درفارسی به معنای« زهدان»است، درسانسکریت اینهمانی با « انگره » دارد، که به معنای « نی = عنقر درصیدنه » و به معنای « ذغال افروخته یا نیفروخته= حبه های آتش= خوشه تخم ها و مارس = بهرام است . خود واژه آتش، یا « تش » ، هنوز درکردی به معنای « دوک = دوخ » است که نی میباشد . آتش، اینهمانی با نی( گیاه ، درخت ) دارد . هردو، فرابالنده وبرپا ایستنده و شاخ شاخ شونده ( منشعب شونده ) هستند . روئیدن گیاه ، بالیدن ، پیشرفت به فرازو ایستادن است .همینسان ، آتش ، برخیزنده ( قیام کننده ) و بالا رونده است . چیزی « وجود » دارد که « برپای خود ، میایستد» وجود= چیزیست که برپای خود میایستد باید درپیش چشم داشت که معنای « وجود » درفرهنگ ایران ، « ایستادن » هست . چیزی موجود است، که میایستد . درسغدی به « ایستادن» ا ُ شت osht میگویند، و به وجود، oshtamande ا ُ شتا مند گفته میشود . همین واژه ایستادن ، در اشکانی ، وشتvasht است . فروهر( فرا+ وخش ، فرا + وشت ) اصل بالاننده و« راست برشونده » است . فروهر، بـنـّا ئیست که خانه وجود انسان را راست بالا میبرد . فروهر که « فراوخش » نیز نامیده میشود به معنای « فرا بالنده » و« شعله ورشونده» هست . و« وخش » ، نه تنها معنای روئیدن بلکه معنای « افروختن وزبانه کشیدن و شعله ورشدن » را هم دارد. ازاینجا میتوان بخوبی دید که درخت وگیاه ، همسرشت آتش شمرده میشده است . همچنین sate(sty) معنای « بالارفته ، برخاسته » دارد و stya(styvy ) معنای « وجود وهستی» دارد . چیزی هست وموجود است که برپای خود میایستد ، وبالا میرود و برمیخیزد . مردم (مر+ تخم= انسان ) نیز تخم گیاهیست که آتش گیاهی ( urwaazishta) دارد، و ازاین آتش است که فرامیبالد و میایستد و شعله و زبانه میکشد . urwaazدارای معانی ۱- روئیدن ۲- افزایش ٣- شادشدن ۴ – وبلند سخن گفتن دارد .urwaaza اوروزه ، به معنای دوستانه است .پس آتشی که درگیاه و درانسان( مر+ تخم ) هست، گرمائیست که میرویاند و میافزاید و شاد میکند . بنای خانه انسان، اصل فرابالنده ، فره وخش fra+vaxshنیزنامیده میشود . vaxshitan وخشیتن نیزکه روئیدن و نموکردن باشد، دارای معانی دیگر ۱- پیشرفت کردن ۲- بالیدن ٣- شکوفه کردن ۴- درخشیدن و۵- شعله ورشدن هم دارد . vaxshik وخشیک، به معنای مشتعل است. باختر که واخترvaaxtar باشد معنای مشتعل شونده و درخشنده دارد.vaxshak وخشک ۱- روشن ۲- شعله ور ٣- نمو کننده است . انسان تخم گیاهیست که آتش اوروازیشت دربُن خود دارد . اوست که سرو ِسرفراز وآزاد است، و شعله زبانه کشنده و رقصان وجنبان وگسترنده و یازنده است . « شعله » که باید معرب همان واژه های « شوله و جوله وژوله » باشد ، به معنای « جنبش » است .ازاین روبود که گفته میشد که « انسان ، تخم آتش است » . فردوسی میگوید که انسان ، هنگامی به وجود آمد ، که سرش راست برشد سرش راست برشد، چو سرو بلند به گفتارخوب وخرد کاربند یا اسدی میگوید : زمردم ، بدان راستی ( حقیقت وتعالی وسرفرازی) خواستست که هرجانور، کژّ و ، او ، راستست ازمردم برای آنکه راست به فرازمی یازد ،« راستی= حقیقت» باید پیدایش یابد. « فروهر» که بنـّای وجود و اصل معراجی وفرازبالنده و فرازرونده دربُن انسان است، چـیزی جز تخم ِ« ارتـا + فـرورد = ارتـا وخش= ارتای فروهر» نیست . ارتا ، که خوشه وتخم (= آتش ) هست، درارتا فرورد ( فرورد= فروهر= فراوخش ) چهره دیگرش را که بالیدن وشعله ورشدن و زبانه کشیدن وپدیدارو آشکارشدن ( روی نمودن = چهره شدن = صورت شدن) باشد ، مینماید . این تخم سیمرغ ( ارتا فرورد) است که درانسان ، فرامی بالد و شعله میکشد ، وانسان ، درپیدایش وافراختن و برشدن وراست بالا رفتن این تخم ، « وجود = هستی » می یابد . اینست که درتلفظ های گوناگون ارتا ، برآینده های معانی گوناگون آنرا میتوان یافت .« راست و راستی » ، چیزی جز خود همین واژه « ارتا » نیست . ereta معنای « عالی وبلند» دارد . erez ارز که همان ایرج شده است معنای درست و مستقیم را دارد . areta معنای کامل وحقیقت رادارد . areto kerethana به معنای دارنده کردارحقیقی است. arta khsatra ارتا خشتره ، به معنای حاکم وحکومت حقیقی هست .erezukhda=erez+ukhdha معنای« حقیقت را گفتن » دارد . پس « راست به فراز بالیدن و شعله به فرازکشیدن » ، با پیدایش حقیقت وکمال وپیشرفت و تعالی و صریح وآشکار بودن اینهمانی داده میشد . فروزش آتش و رویش درخت ، تصویر گوهروجود انسانی بودند ، که خدا (= تخم ارتا ) دراو میروید، و میبالد و شعله میکشد . وازآنجا که این تخم ارتا فرورد ، درخاک تن، کاشته شده بود ، درخت و آتش ، بیان « ازخودی خود ، به فراز رفتن ، ازخودی خود ، شعله ور، ودرخشان شدن ، و ازخودی خود بودن » را دارد، که نه با افکار زرتشت ، سازگاری دارد، و نه با شریعت اسلام ، وسایر ادیان نوری . ازاین رونام دیگر« سرو» که نماد انسانست وبرگهای سوزنیش، آنش گیره هستند، اردوج = ارتا + وج = تخم ارتا خوانده میشود ، چون پیکر یابی« ازخود بودن ، دراثر برپا ایستادن و سر به ماه مالیدن» است . ازاین رو بود که سرو را « سرو آزاد» میخواندند، نه برای آنکه بارومیوه ندارد. سرافرازی سرو و راست یازندگی سرو، نماد آزادی بود . اینست که انسان ، در فرهنگ ایران، سروی هست که درفرازش، همیشه ماه گرد هست . چیزی ازخود ، هستی می یابد و حقیقت میگوید ، و ایستادگی درسخن راست میکند ، که خودش برپای خودش میایستد، و راست برمیشود= شعله میکشد ، ارتا میشود. انسان ، هنگامی به وجود میآید که مانند سرو بلند، خودش میبالد وسربه آسمان میساید . فروهرکه بنـّای وجود هرانسانیست ، اصل بالاننده و راست برشونده و رقصاننده ( وشت این معنا را هم دارد ) و نوشونده و معراج رونده است . آتش ودرخت ، راست هستند، معراج طلبند، مستقیم هستند، مقاوم هستند ، رستاخیزنده اند، دارای حقیقت و کمال هستند ، و زمین را به آسمان پیوند میدهند . این تصویر، معانی ژرفی را درروان واندیشه ایرانی، بسیج و زنده میکرده است . اگر دراین تصویر دقت شود ، چشمگیراست که رابطه « خاک» با « آتش بالنده و مشتعل » ، بکلی با تصویری که درقرآن از خاک ( گل = طین ) و« آتش» هست فرق دارد . خود واژه « خاک » ، هاگ وتخمیست که میروید ومیبالد و آتش گرازان وسرفراز میشود . زمین ، زهدان و آتشدان است .زهدان ، ارض درعربی = Erde درآلمانی = earthدرانگلیسی، همان خود ارتا هستند . این خود هلال ماه درآسمانست( مانگ ) که گاو زمین ( مانگ ) شده است . تخم( خوشه ) وتخمدان ( ذغال وآتشدان= منقل ) هردو یک گوهرند . این خاک(=هاگ = آگ= تخم ، خاکینه ) هست، که درخت بالنده و آتش شعله کشنده میشود. انسانی که تخم= خاک است، خودش ، آتش شعله کشنده و جنبان وگردان و رقصان و پرشاخ وگسترنده میشود. اینکه قرآن ، ابلیس ( شاه پریان = سیمرغ = ارتا فرورد ) را اینهمانی با آتش میدهد، تا آنجا درست است که سیمرغ ، اوروازیشت = urwaazishta آتش گیاهی ، و وهو فریانا ( vohu- frayanaa= weh franaftaar ) آتس جان درزندگی هست ، نه « آتش سوزنده » . آتس گیاهی، آتش رویاننده و افزاینده و شادی بخش و دوستی آور است . « وهو فریانه» ، یا« آتش جانی » ، آتشی است که درتن ماست، و ازخوردن و آشامیدن ، آتش یا گرما ئی میآفریند که دراندام حسی، بینش، و درحرکت تن ، شعله = جنبش میشوند . پیشوند ِ فرایوfrayao، بیان سرشاری ولبریزی است . این آتشیست که جان را سرشار و لبریزمیکند . نام دیگر این آتش که « فرانافتار» weh- franaftaar باشد ، آتش وگرمی ِمحبت و دوستی است . فرانافتنfranaaftan ، دوست داشتن و تقدیم کردن و پخش کردن ( ایثارکردن ) و پیشرفتن و خرامیدن است . جدا کردن خاکی که رویا وبالنده نیست ، به کردار ماده نخستین ِانسان ، و آتش ، به کردار گوهر ابلیس ( = شاه پریان = خدای ایران = سیمرغ ) ، ازهم پاره کردن تصویر انسان درفرهنگ اصیل ایرانست . بالیدن وشعله ورشدن آتش ، که نماد رویش و معراج گوهر گیاهی و جانی انسان ازخاک ( = تخم = هاگ = تخم ارتا یا سیمرغ) است، که نماد پیدایش راستی وحقیقت و قانون و داد، ازانسان ، وبیان استقلال انسانست، گواه محکم برهمگوهری خدا با انسانست . این تصویر ، مینماید که محمد رسول اسلام ، تصویری کاملا غلط از فرهنگ ایران و ازخاک وآتش ، وطبعا ازآدم وابلیس داشته است. این تصویر، که ازضمیر هرایرانی تراویده وجوشیده ، طبعا درتضاد و درتنش با اندیشه قرآنی است . انسان،خدارا در روبروشدن درایستادن برپای خود ، میدید . روشنائی در زبانه های همیشه برخیزنده و گرما بخش رقصان وگردان وجنبان و شکل ناپذیرو پیچنده وجهنده و شاخ شاخ آتش ، تجربه ای از « هما و بهمن= عنقا وبهمن » است ،که اصل بیصورتیست که درهمه صوتگیریهایش( درشعله ) ، ناگرفتنی میداد. تنش فکری مولوی با مسئلهِ « سجـده » « سجود بی ساجدِ » مولوی چیست ؟ بازگشت مولوی، به تصویرانسان به کـردار«تخـم آتـش= فرزندابلیس=سیمرغ » و پشت کردن به تصویرخلق آدم ازگل گـِلی که آب با « خاک= تخم » آمیخته است، ولی دیگر ازخود نمی بالد وآتش نمیشود این تصویر« خاک وآتش» دانستن انسان، ویا« تخم آتش ، یا تخم ارتایا سیمرغ » دانستن انسان، در تجربه روزانهِ « گوهرخدائی یا حقیقت و بهمن» ، در روبه« شعله آتش و شمع و چراغ درهرجائی، یا رو به شعله ورشدن خورشید درسپیده دم » کردن، ریشه ژرف درگوهرمردمان دوانیده بود، و آنها سجده اسلامی را ، درواقع « خمیدن و شکسته شدن سـرو» و« نگونسار= نگون سر» شدن انسان میشمردند . انسان در روبروشدن با آتش افروخته ( آفروزه = شعله ) ویازیدن آن به ماه وپروین ، صورت انسانی خود را ، درچهره خدا، که همان « شعله» باشد، درک میکردند . وقتی قتیبه بن مسلم ، سردارعرب ، مسجد جامع بخارا بنا کرد ، هرکس به نمازآدینه حاضرنمیشد، مجبور بود ، دودرم جریمه بدهد و درمسجد، مردی میایستاد که « چون سجده خواستندی کردن ، بانگ کردی : نگونیا نگونی » . سجده کردن برای مردم ، تجربه مضاعف « نگون شدن = سرنگون » شدن بود . انوشیروان مزدکیان را زنده زنده ، « سرنگون » ، در باغی بزرگ ، کاشت و این برترین وزشت ترین عذاب شمرده میشد . نگون شدن ، نابود شدن بود . نگون شدن یا نگون کردن، معنای « سروته کردن » یا « واژگونه » کردن بود ، که « گوهر اهریمن » در الهیات زرتشتی بود . نگون شدن ، نشان شکست بود دریده درفش ونگونسارکوس چولاله کفن، روی، چون سندروس نگون شدن ، نشان مردن بود . کسیکه میمرد، زین اسبش رانگون روی اسب میگذاشتند : نهاده براسبان نگونسارزین تو گفتی همی برخروشد زمین نگون شدن ، ازپای درآمدن ، ویران گشتن و فروریختن و خجالت وشرمساری و باطل شدن و پست شدن و« گرفتارستم شدن » بود. مسئله سجده ، درقرآن ، با داستان آفرینش آدم ، گره خورده است . آدم را الله ، به کردار« اصل سجده = نگونساری » برضد ابلیس که « اصل فرایازیدن وسربرافراختن است » خلق میکند . سجده کردن فرشتگان، تبعیت کردن از« اصل سجده » است . آنها ، چنانچه پنداشته میشود، به عظمت انسان ، سرفرود نمیآورند ، بلکه آدم ، برای فرشتگان ، سرمشق و مثال اعلای نگونساریست . ابلیس که شاه پریان و خدای مجوسان ومغان میباشد ، همان ارتا ، اصل آتش درآتشدان است ، که « اصل فرابالنده و معراجی وآتش افروزنده وبه فراز یازنده » است، و تخمش دروجود هرانسانی ، بنـّای وجود انسانست ، ودرگنبد انسان که تنش باشد، شعله ورمیشود . انسان ازاین رو تخم آتش، فرزند ابلیس، یا فرزند سیمرغ ( ارتا ی خوشه ) است . انسان ، سرویست که تابِ خم شدن و نگونسارشدن را نمیآورد ، و درمقابل بادهای سخت برفرازکوهها هرگز نمیخمد و میایستد، چون همیشه یکراست بسوی ژرفای زمین ، ریشه میدواند ( ریشه های ژرفا رونده دارد ، نه گسترنده درژرفای کم ) . داستان سجده نکردن ابلیس به آدم ، یا « آتش سرکش و بیباک» ، به « خاک» ، پیآیند تعبیر کاملا خام وغلطی ازفرهنگ ایرانست . آتشی که سربرمیافرازد، و به ماه وپروین سر میساید ( در تعریف شعله آتش درویس ورامین که درگفتاربعد، بررسی خواهد شد ) تا درفراز، به بُن و اصل خود برسد، وبدان بپیوندد، چیزی جزهمان « تخم = خاک = هاگ » در زهدان زمین نیست . نسبت دادن گوهر آتش سوزان به ابلیس، که آتشی فاقد روشنائی و گرمی ( عشق ) است ، و نسبت دادن خاک به انسان، که بیان « مردنی بودن » و « تاریک بودن گوهراو » و « عقیم یا نارویا بودن ازخود» است ، مسخسازی دو مفهوم « خاک » و « آتش » درفرهنگ ایرانست . درواقع ، محمد ، درتعبیه این دو مفهوم ساختگی ازآب و آتش ، مقصدش ، دگرگونه ساختن « تصویر انسان » بوده است . انسانی باید تصویر بشود که کاملا درتضاد با تصویرانسان درفرهنگ ایران ( نه در دین زرتشتی ) است . تصویرخلق آدم ازگل ( طین، چیزی جزهمان « تین » نیست که تخمدان وزهدان باشد . تین را درعربی به انجیرمیگویند و انجیر، هرچند اکنون به سوراخ مقعد گفته میشود ، ولی دراصل اندام زایش زن بوده است ) . همه این تصاویر آفریننده فرهنگ ایران ، واژگونه ساخته میشود . آدم ، ازخاک خشک وگندیده خلق میشود و سپس « روح امر» که « اصل اطاعت و تسلیم و تابعیت » است دراو دمیده میشود . بدینسان آدم ، اصل پستی و فرودین و عقیم به ضریب دو، خلق میشود . فرشتگان ، برای بزرگواری و ارجمندی به انسان سجده نمیکنند ، بلکه درآدم ، اصل سجده ( تابعیت و تسلیم و اطاعت ) را درمی یابند . فرشتگان ، آدم را به کردار گوهر سجده و اطاعت و تسلیم میشناسند . موسی نیز درپیدایش شعله ناسوز آتش از درخت ، بدین جهت سجده میکند، چون دریهودیت « دیدن یهوه » ، برابر با مرگ است . درحالیکه درفرهنگ ایران ، روبروشدن با شعله آتش، تجربه گوهر اصل جان ، بهمنست ، که اصل بیصورتی است ، که خودش به هرصورتی ، تحول می یابد .درست این بهمن که آتش افروز خوانده میشود، آتش فروز، معنای « مشعل = آفرازه » را هم دارد . خدا و حقیقت ( ارتا ) ، « شعله آتش» میشود . شـعـله ، نماد صورتهای گریزان و گردان و پریشان ، گردیدنست که هرلحظه تغییر میکند . ابلیس ، که تصویر انسان اصیل هست ، و سرو آزادیست که سرش به ماه و خوشه پروین ( ارتا و بهمن ) کشیده میشود ، درست درسرش ، که خوشه میشود ، اینهانی با شعله = افرازه = شوله ( جنبش ورقص وتحول ) می یابد . طرد و لعن ابلیس، چیزجز طرد تصویر اصیل انسانی درفرهنگ ایران نبود . همین کار را زرتشت و الهیات زرتشتی نیز به گونه دیگرکرده بودند. همان تعویض نام « ارتای خوشه » ، به « اردیبهشت » ، چیزی جز طرد انسان ازتخم ارتا (= سیمرغ ) نبود . فرهنگ اصیل ایران( نه دین زرتشتی ) درروبروشدن انسان با « آتش شعله ور= آتش تیز» ، دیدار با گوهر خدا را تجربه میکرد . همان تجربه ای که موسی درکوه سینا کرده است . با این تفاوت که موسی درتجربه اش، حق دیدن یهوه را ندارد . دیدن خدا ، اورا دچارمرگ ونابودی میکند ، ولی برای ایرانی درست دیدارخدا درشعله رقصان و گرازان وخروشان و یازان و پیچان وگردان ومواج و شاخ به شاخ شونده و پـُر از زبانه و انگشتان و جولان کننده ، مایه زندگی و وجود اوست . انسان ، خود را صندل و عود و کافوری میدید که گرمای آتش ، بویا میسازد ، و به سخنی دیگر، هنرش را پدیدارمیسازد. گوهرش، خوشبوهست( بو= بینش ) و ازگرمی خدا ، این بو، برون میتراود و میپراکند . درست روبروشدن با شعله آتش، معنای حقیقت و راستی وبینش وروشنی را دراین ویژگیهای شعله میشناخت . سجده کردن ، نگون کردن سر، شمرده میشد که پرهیزو اجتناب ازدیدن روی وچهره زیبای خدا میباشد، که اصل دین شمرده میشد . دیدن آتش، روی کردن به روی حقیقت وخدا وراستی و روند ِ پیدایش گوهر جان بود . درفرهنگ ایران ، تجربه خدا و حقیقت و بن زندگی وجهان، محتویات دیگری داشت . تجربه پیدایش روشنی ازشعله آتش ، که هرلحظه به شکلی دیگر درمیآمد ، تجربه اوج حقیقت و راستی( ارتا = ا ِ ر ِ ز) بود . زرتشت، کوشید با واژگونه کردن مفهوم « روشنی ازشعله رقصان وپریشان ولرزان ودرهم آتش » ، به « آفرینش آتش ، از روشنی ثابت وسـاکـن ، یا علم فراگیر اهورامزدا »، آئین آتش را نگاه میدارد، ولی به کلی تهی ازمحتوای غنی اصلی میسازد . این تنش میان فرهنگ ایران با شریعت اسلا م ، درست در سجده ای که خدا از مولوی میطلبد که پدیدار میشود . خدا ازاو میخواهد ، که بی آنکه ساجد باشد، سجده بکند ! کردم ازحیرت ، سجودی پیش او گفت : بی ساجد ، سجودی خوش بیار تو ساجد نباش ، ولی سجود بکن، که البته طرح یک شطحست آه ، بی ساجد ، سجودی چون بود ؟ گفت : بیچون باشد و بی خار خار گردنک را پیش کردم ، گفتمش : ساجدی را سر بـبـُر ، از ذوالفقار خوب دیده میشود که درساجد ، این « سر» هست که گرانیگاه سجود است . مولوی میگوید که اگرچین سجودی میخواهی ، باید سرمن را ازتن جدا کنی . الله ، شروع ببریدن سراو با شمشیر( تیغ ، با ذوالفقار ) میکند ، ولی هرچه الله سراورا میبرد ، سرهای بیتشتربرگردن او میرویند ، ولی این سرها همه ، مانند فتیله های شمع ویک چراخند که شعله ورمیشوند . الله ، یک سر را میزند تا سجودی بی ساجد داشته باشد، ولی ازقطع سرو نگونساختن آن ، ازهمان تنه ، سراسرجهان را شمعهای پرشرار میگیرند . ساجد ، نابود ساخته میشود، ولی جهان پر از شمع و آتش افروخته میگردد . تیغ تا او بیش زد ، سر ، بیش شد تا به رُست از گردنم ، سر صد هزار من ، چراغ و هرسرم ، همچون فتیل هرطرف اندرگرفته از شرار شمعها می ورشد از سر های من شرق تا مغرب گرفته ازقطار بدینسان « تصویر آدم خاکی که ساجد بالفطره » بود ، به عقب رانده میشود ، و انسانی به وجود میآید که « شعله هزاران زبانه آتش » است . انسان باز ازنو ، تخم آتش میگردد ، که میروید و شعله هزارشاخه و چراغ هزارفتیله میگردد .